روزنوشت

چقدر وقت داریم…

چقدر وقت داریم…،از زمانی‌که قطره‌ی باران با شتاب هر چه بیشتر به شیشه‌ی جلویی اتومبیل برخورد می‌کند، تاهنگامی‌که برف‌پاک‌کن از رویش رد می‌شود و دل و روده‌اش را در هم می‌پیچد.  واقعا چقدر وقت اندیشیدن داریم… قطره‌ی بعدی از راه رسید.

سینه

۱- در خیابان: امشب هلال ماه بس افسونگر بود و من فرصت داشتم که قدمی بزنم و این عادت ماه را ببینم. سرخ نبود، اما آتش افروز چرا. ۲- در خانه: همه‌ی مردان می‌دانند که لحظه‌ی باز کردن دکمه‌ی پیراهن چه لحظه‌ای است. در این لحظه، آیینه بهترین مونس تن‌اندیشی ماست. ۳- در خاموشی خود: …

باز هم کتاب خریدی پسر!

“باز هم کتاب خریدی پسر!”…این حرف همیشگی مادرم است، وقتی که شب‌ها درب خانه را به رویم باز می‌کند و می‌بیند که من با پلاستیکی پر از کتاب به خانه آمده‌ام. خیلی وقت‌ها که فقط یکی دو جلد کتاب می‌خرم متوجه نمی‌شود، چون آن‌ها را در کیفم قرار می‌دهم. امشب باز هم جمله‌ی “باز هم …

فرهنگ‌نامه کودکان: دیالوگ فرضی یک مادر با پسر دو ساله‌اش

ساعت ۷ صبح: مادر بر بالین بچه حاضر می‌شود و می‌گوید: بلند شو عزیزم، بیا “ماما” بهت “مه مه” بده. ساعت ۸ صبح: مادر بچه را بغل می‌کند و می‌گوید: عزیزم بیا بریم “جیش” کن. آهان،… به “دودولت” دست نزن (در حالی که خودش دست می‌زند)… آفرین گل پسرم، تاج سرم. ساعت ۹ صبح: مادر …

بخور و نمیر، بخور و بمیر

شنیده‌اید که می‌گویند: نان بخور و نمیر خوب حالا شاید برایتان جالب باشد اگر بدانید که نان بخور و بمیر هم داشتیم. در آن زمانی که گیلانیان عادت به خوردن نان نداشتند و برنج غذای اصلی‌اشان بود، ضرب المثلی داشتد که می‌گفت: نان بخور و بمیر.