از آخرين روزي كه سعيد را ديدم دو سال و نيم گذشته است. و از آنروزي كه اميدهايم براي ديدن دوبارهي او تبديل به حسرت شد، هم دو سال ميگذرد. با سعيد 27 سال رفاقت كردم. رفاقت به معناي واقعي. در يك محل زندگي ميكرديم.از پيش دبستاني با هم بوديم. با هم درس ميخوانديم. با هم بازي ميكرديم. …
امروز سي و چهار سالگيام تمام ميشود. يك موضوع جالب اين است كه هر روزي از هفته كه عيد نوروز در آن روز باشد، همان روز هفته هم روز تولد من است. يعني امسال كه روز تولدم پنج شنبه است، روز عيد نوروز سال 87 هم پنج شنبه بود و هميشه همينطور است، تا ابد. سي و …
گاهي كه زياد هم اتفاق ميافتد، با خودم اين بيت را زمزمه ميكنم: در حسرت يك نعرهي مستانه بمرديم…ويران شود اين شهر كه يك ميخانه ندارد…
جاي خوشوقتي است كه هميشه احساس ميكنيم درد ما بدترين نوع درد است. احساس مقام نخست در بدبختي، كمكمان ميكند تا تحمل كنيم، درد را تحمل كنيم.
جايي خواندم: “در وجود آنان كه بيش از توان خويش ميخواهند، دروغي زشت دستاندركار است.” وقتي خواندمش، نوشتمش. تا يادم باشد كه چگونه بايد باشم. اما نشد. اكنون كه مينويسم، بيش از توانم از خودم توقع دارم. به هزاران كار نكرده از پيش ميانديشم. دروغي زشت در من دست به كار شده و من همكار …
متن زير از كتاب “سهبر خواني” اثر بهرام بيضايي برداشت شده است: آرش منم! آن كه اين پگاه نادانكي بود آزاد؛ و اينك چيزهايي ميداند از گيتي چند؛ و فرياد او بلند كه كاش نميدانستم.
“هماهنگي گرانبهاترين دارايي است. ما همه ميان عقل و جنون در نوسانيم. اين دايرهاي بسته است.” بخشي از نخستين قانون اساسي ژاپني؛ سال 604 ميلادي
بالاخره پاي من هم به دادگاه كشيده شد. امروز به دادگاه رفتم، اما به خير گذشت. يكي از “عاليجنابان جمعه” از بنده شكايت كرده بود. خيلي طول نكشيد، بازپرس گفت كه شكايت شاكي قابل استماع نيست. راستي ميدانيد كه لقب “عاليجنابان جمعه” را من به چه كساني اهدا كردهام؟ كساني كه مقام بالايي دارند و سايهاشان بر …
ديشب از سفر سه روزه به استانهاي لرستان، ايلام و كرمانشاه برگشتم. مكانهايي را ديدم كه تا به حال نديده بودم، حتي نام برخي از آنها را هم نشنيده بودم. رازهايي در اين سفر برايم آشكار شد، خوشحالم.به زودي سفرنامهاش را مينويسم. امروز صبح قراراست به دادگاه بروم. سازمان ميراث فرهنگي از متني كه نوشتهام شكايت …
امروز كتاب “عدد، نماد، اسطوره” را بعد از 3 سال تمام كردم. حالا كمي خيالم راحت شد. خيليها كمكم كردند كه سپاسگذارشان هستم. ديگر بايد به فكر مراحل چاپ كردنش باشم.
چند وقتي هست كه احساس خستگي ميكنم. از اين همه فكر كردن و نوشتن خستهام. آرزوهايم اكنون عذابم ميدهند. اكنون نه سفر دلم ميخواهد و نه قلم.