این متن دارای دو بخش کاملا مجزاست: دایی از دایی هم مثل عمو، خاطرات فراوانی دارم. خوشمشرب و بسیار زحمتکش بود. 10 تا فرزند دارد، یعنی 10 فرزند زنده ماندند و رشد کردند. عمهام، که همسر دایی است، بچههای بیشتری به دنیا آورده بود که عمرشان به دنیا نبود. ما، خانوادۀ ما، دایی و خانوادهاش …
در آستانهٔ ۵۳ سالگی هستم و بدنم را تقریبا به شرح زیر به فنا دادهام: ۳ جراحی سنگین روی زانوی راست، ۱ جراحی بر روی کف دست راست، ۲ بار حضور در اتاق عمل قلب برای بالُن زدن و قرار دادن اِستِنت (یا همان فنر در زبان عامیانه) در رگهای منتهی به قلب، ۱ عمل سنگین برای جراحی …
مرد. عمویم مرد. با رفتنش بسیاری چیزها که تمام شد. زنش چند سال پیش فوت کرده بود. من بعد از فوتش از ماجرا خبردار شدم. همین اتفاق هم برای مرگ عمویم اتفاق افتاد. چند سال اخیر از عمو و خانوادهاش بیخبر بودم. خانوادهام هم چندان خبری نداشتند از او و خانوادهاش. دو پسر دارد. یکیشان …
کمابیش حدود یکسال است که انواع فشارها را تحمل میکنم. میدانم که در این تحمل و در این فشار من تنها نیستم، بسیاری از مردم کشورم نیز شرایط مشابه یا حتی بدتر از من دارند. اما از آنجا که این متن را برای روایت شخصی خودم مینویسم، شاید حق داشته باشم که حدیث نفس بگویم …
میان «من» و «مرگ» فقط یک حرف فاصله است، اما این حرف، چقدر حرف دارد! «م» آغاز من است، آغاز مرگ هم هست، و میان این دو تمام ماجراها اتفاق میافتد: میل، محبت، معشوق، معنا، ملال، مستی، موسیقی و میلیونها دقیقهای که میآیند و میروند و ما نامشان را «زندگی» میگذاریم. من، موجودی موقتیام! موقت …
پیادهروی، پیش و پس نمیخواهد، فقط پیمودن است. پرسش و پاسخ ندارد، پایی پیش میرود، پای دیگر از پشت آن به جلویش میرسد و بقیهٔ مسیر، تکرار همین رویداد است. عابر پیاده، نه پیرو میخواهد نه پیوست است به مقصدی خاص. پیغامشان در سکوت و در هماهنگی با رفتار پاهایشان شکل میگیرد. پیاده که میروی، …
آدمی روزی خواهد فهمید راه، همیشه راست نیست و خواهد دانست که بخشی از حقیقت در خم گذرها پنهان است. خط مستقیم زندگی تنها یک خیال است، از دور چنین مینماید، اما چون نزدیکش شوی، میبینی هر خطی در جایی خَمی دارد. بههمین ترتیب هر خندهای خستگیای در خویش دارد و هر خوشی، خُم کوچکی …
قلبها میتپیدند، مغزها پردازش و مدیریت میکردند، ششها از هوا پر و خالی میشدند. آدمها راه میرفتند، دستهایشان را حرکت میدادند و از دهانشان اصواتی بیرون میآمد. اما زمانی رسید که چشمها خیره ماندند و گلوها بغض گرفتند. در این زمان وجود اندام و کالبدهای دیگری لازم شد؛ حرفها و واژهها. اندام حرفها، کالبد واژهها …
متن زیر را چند سال پیش، به درخواست «حمید شکوهی» (راهنمای گردشگری و عکاس اسب) نوشتم که با صدای زنده یاد، «بهروز رضوی» (صداپیشه) دکلمه شد.امروز خبر درگذشت استاد منتشر شد. یادشان گرامی باد. … «در هر نفس تند و در هر گام بلندش، انگارۀ ایران آنچنان هویداست که در این خجستهمنظر بیکران، اینچنین بیبال …
صندلیام را که پیدا کردم، نشستم. هنوز دقایقی وقت بود تا لحظهٔ آزمون کنکور شروع شود. با فردی که کنار دستم نشسته بود شروع کردیم به صحبت؛ همان گفتگوهای معمولِ مربوط به دغدغههای یک امتحانِ نفسگیر. این اولین آشنایی ما بود. روز اولی که برای حضور در اولین کلاس دانشگاه روی صندلی نشستم، چشمم به …
متن (شعر) زیر از غزل «طبیب اصفهانی» با مطلع «غمت/غمش در نهانخانۀ دل نشیند» گرتهبرداری شده است. ……………………………………………… غمت در نهانخانهٔ دل جا گرفته آتش فردا زیر خاکستر پا گرفته در سوگ آزادی چنان زار گرییم که چشمها در خیابان خون گرفته خَلَد گر به پا خاری، آسان برآریم چه سازیم به تیری که …
در آیینهٔ تردید، ایستادهایم رو به خویش، ما نه آنکه بود دیروز، نه آنکه مینماید امروز، سیمای ما درد جهان به دوش و در سینه داریم، چه نحس است اینْ ترومای ما هرچند سحر دیر آمد، اما شب از نفس افتاده در نمای ما ریشهامان زنده است، بیرون میآوردمان از اینْ کمای ما پر خواهد …
روی میز کنار پنجره، بخارش سالهاست که محو شده. آن روز باران میآمد و بوی خاک بارانخورده در هوا نرم و آهسته پرسه میزد. تو گفتی: «بریز، الان میآیم، فقط کمی صبر کن تا…» حالا یادم نیست بعد از تا چه گفتی و قرار بود فقط چه کار کوچکی را انجام بدهی و بعد بیایی.من …