کمابیش حدود یکسال است که انواع فشارها را تحمل میکنم. میدانم که در این تحمل و در این فشار من تنها نیستم، بسیاری از مردم کشورم نیز شرایط مشابه یا حتی بدتر از من دارند. اما از آنجا که این متن را برای روایت شخصی خودم مینویسم، شاید حق داشته باشم که حدیث نفس بگویم …
میان «من» و «مرگ» فقط یک حرف فاصله است، اما این حرف، چقدر حرف دارد! «م» آغاز من است، آغاز مرگ هم هست، و میان این دو تمام ماجراها اتفاق میافتد: میل، محبت، معشوق، معنا، ملال، مستی، موسیقی و میلیونها دقیقهای که میآیند و میروند و ما نامشان را «زندگی» میگذاریم. من، موجودی موقتام! موقت …
پیادهروی، پیش و پس نمیخواهد، فقط پیمودن است. پرسش و پاسخ ندارد، پایی پیش میرود، پای دیگر از پشت آن به جلویش میرسد و بقیهٔ مسیر، تکرار همین رویداد است. عابر پیاده، نه پیرو میخواهد نه پیوست است به مقصدی خاص. پیغامشان در سکوت و در هماهنگی با رفتار پاهایشان شکل میگیرد. پیاده که میروی، …
آدمی روزی خواهد فهمید راه، همیشه راست نیست و خواهد دانست که بخشی از حقیقت در خم گذرها پنهان است. خط مستقیم زندگی تنها یک خیال است، از دور چنین مینماید، اما چون نزدیکش شوی، میبینی هر خطی در جایی خَمی دارد. بههمین ترتیب هر خندهای خستگیای در خویش دارد و هر خوشی، خُم کوچکی …
قلبها میتپیدند، مغزها پردازش و مدیریت میکردند، ششها از هوا پر و خالی میشدند. آدمها راه میرفتند، دستهایشان را حرکت میدادند و از دهانشان اصواتی بیرون میآمد. اما زمانی رسید که چشمها خیره ماندند و گلوها بغض گرفتند. در این زمان وجود اندام و کالبدهای دیگری لازم شد؛ حرفها و واژهها. اندام حرفها، کالبد واژهها …
متن زیر را چند سال پیش، به درخواست «حمید شکوهی» (راهنمای گردشگری و عکاس اسب) نوشتم که با صدای زنده یاد، «بهروز رضوی» (صداپیشه) دکلمه شد.امروز خبر درگذشت استاد منتشر شد. یادشان گرامی باد. … «در هر نفس تند و در هر گام بلندش، انگارۀ ایران آنچنان هویداست که در این خجستهمنظر بیکران، اینچنین بیبال …
صندلیام را که پیدا کردم، نشستم. هنوز دقایقی وقت بود تا لحظهٔ آزمون کنکور شروع شود. با فردی که کنار دستم نشسته بود شروع کردیم به صحبت؛ همان گفتگوهای معمولِ مربوط به دغدغههای یک امتحانِ نفسگیر. این اولین آشنایی ما بود. روز اولی که برای حضور در اولین کلاس دانشگاه روی صندلی نشستم، چشمم به …
متن (شعر) زیر از غزل «طبیب اصفهانی» با مطلع «غمت/غمش در نهانخانۀ دل نشیند» گرتهبرداری شده است. ……………………………………………… غمت در نهانخانهٔ دل جا گرفته آتش فردا زیر خاکستر پا گرفته در سوگ آزادی چنان زار گرییم که چشمها در خیابان خون گرفته خَلَد گر به پا خاری، آسان برآریم چه سازیم به تیری که …
در آیینهٔ تردید، ایستادهایم رو به خویش، ما نه آنکه بود دیروز، نه آنکه مینماید امروز، سیمای ما درد جهان به دوش و در سینه داریم، چه نحس است اینْ ترومای ما هرچند سحر دیر آمد، اما شب از نفس افتاده در نمای ما ریشهامان زنده است، بیرون میآوردمان از اینْ کمای ما پر خواهد …
روی میز کنار پنجره، بخارش سالهاست که محو شده. آن روز باران میآمد و بوی خاک بارانخورده در هوا نرم و آهسته پرسه میزد. تو گفتی: «بریز، الان میآیم، فقط کمی صبر کن تا…» حالا یادم نیست بعد از تا چه گفتی و قرار بود فقط چه کار کوچکی را انجام بدهی و بعد بیایی.من …
از آنجا که بهرام بیضایی قصهٔ «داش آکل» صادق هدایت را جور دیگری روایت کرده و عنوانش را گذاشته، «داش آکل به گفتهٔ مرجان»، من هم برای یادبود استاد بیضایی، بیشتر در زمان عقب رفتم و متن کوتاهی نوشتم که حافظ را از زبان ایشان روایت میکند. ……………………………………………………………… صحنه تاریک است؛ نه از کمچراغی، که …
سفر، در مفهوم، بیش از آنکه جابهجایی در جغرافیا باشد، هجرتی است از هیاهوی زبان به اقلیم سکوت، و اوج بلاغت مسافر آنجاست که هرچه بیشتر میفهمد، کمتر سخن میگوید. جاده، زبان راه است؛ واژهها بر آن قدم میزنند، و البته گاه گم میشوند. اما هرچه راه طولانیتر میشود، زبان کوتاهتر میگردد و واژهها میآموزند …
همیشه به ما دیکته کرده بودند که باید به «نقطه» رسید؛ تمام مشقهایمان، تمام مسابقههایمان و تمام نقشههایمان برای آن نقطهای بود که در انتهای مسیر قرار داشت،خیال میکردیم وقتی به آنجا برسیم، زمان میایستد و خوشبختی مثل یک مدال به گردنمان آویخته میشود،اما حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم زندگی اصلاً در آن …