پیادهروی، پیش و پس نمیخواهد، فقط پیمودن است. پرسش و پاسخ ندارد، پایی پیش میرود، پای دیگر از پشت آن به جلویش میرسد و بقیهٔ مسیر، تکرار همین رویداد است. عابر پیاده، نه پیرو میخواهد نه پیوست است به مقصدی خاص. پیغامشان در سکوت و در هماهنگی با رفتار پاهایشان شکل میگیرد. پیاده که میروی، …
دهمین شمارهٔ فصلنامهٔ انگلیسی میراث و گردشگری گیلگمش با موضوع محوری «مرمت بناهای تاریخی» (Restoration of Historical Buildings) در ۱۴۸ صفحه منتشر شد. این شماره، پس از حدود پنج سال وقفه در انتشار نسخهٔ انگلیسی گیلگمش، بار دیگر مخاطبان بینالمللی را به سفری در تاریخ، فرهنگ، هنر، معماری و طبیعت ایران دعوت میکند؛ سفری از …
ممکن است تصویر پایین را نمایی از شهر «ایزدخواست» در استان فارس بپندارید، اما این تصویر نمای قلعه و بافت تاریخی «لاسجرد» (لاسجرد) در استان سمنان (مسیر قدیم تهران به سمنان و خراسان) است.عکاس آن «آقا رضا عکاسباشی» از مهمترین عکاسان دربار ناصرالدین شاه، معرفی شده است. ناصرالدین شاه در نخستین سفر خود به خراسان، …
در تمام عمر، جهان چیزی کم کرد از من دستم به دستت که رسید، همه را پس گرفت.
آدمی روزی خواهد فهمید راه، همیشه راست نیست و خواهد دانست که بخشی از حقیقت در خم گذرها پنهان است. خط مستقیم زندگی تنها یک خیال است، از دور چنین مینماید، اما چون نزدیکش شوی، میبینی هر خطی در جایی خَمی دارد. بههمین ترتیب هر خندهای خستگیای در خویش دارد و هر خوشی، خُم کوچکی …
گفته بودم اگر آیی و بنشینی باز دل دیوانه میل تماشای غیر نکند آمدی، خنده زدی، جان مرا بردی و رفتی رفتنت یادم آورد دل من بیجا کرد!
قلبها میتپیدند، مغزها پردازش و مدیریت میکردند، ششها از هوا پر و خالی میشدند. آدمها راه میرفتند، دستهایشان را حرکت میدادند و از دهانشان اصواتی بیرون میآمد. اما زمانی رسید که چشمها خیره ماندند و گلوها بغض گرفتند. در این زمان وجود اندام و کالبدهای دیگری لازم شد؛ حرفها و واژهها. اندام حرفها، کالبد واژهها …
بعد از آن همه سال، آن همه رنج،میبویمت.چه شمیمی!انگار شیشۀ عطری شکسته باشد.
مگر میشود چنین آذرخشی از چشمان نجیبت! بعد از واقعهٔ آن نگاه، انگار، آتش است که ساعتبهساعت نامم را صدا میزند. آخر، این دیگر چگونه سوختنی است! ……………………………………… «اذان» نمیخوانم، «از تو» مینویسم اشهد أن لا إله إلا خودت، حیّ علی الفلاح چشمانت حیّ علی الوصال لبهایت بسمِ چشمانت که جهانم را درخشان کرد الحمدِ …
موی سر از تو و سر از توهر دو شانهاش از من
زود و زیبا گذشت! تو در همهٔ این سالها، همیشه و فقط، به اندازهٔ یک ماه کامل در شب چشمانم درخشیدی.
در دامنهٔ البرز، جایی که باد آهسته از میان سنگها میگذرد، ایستادهام. مرا ببوس، پیش از آنکه نور صبح از پشت کوه بالا بیاید. ببوس، که این آخرین بوسه است و بعد از آن، لبهایم با هیچکس سخن نخواهند گفت. روزهای بهاری گذشته است؛ مثل آب رودهابی که مرزها را در دل خود جای داده …
متن زیر را چند سال پیش، به درخواست «حمید شکوهی» (راهنمای گردشگری و عکاس اسب) نوشتم که با صدای زنده یاد، «بهروز رضوی» (صداپیشه) دکلمه شد.امروز خبر درگذشت استاد منتشر شد. یادشان گرامی باد. … «در هر نفس تند و در هر گام بلندش، انگارۀ ایران آنچنان هویداست که در این خجستهمنظر بیکران، اینچنین بیبال …