قلبها میتپیدند، مغزها پردازش و مدیریت میکردند، ششها از هوا پر و خالی میشدند. آدمها راه میرفتند، دستهایشان را حرکت میدادند و از دهانشان اصواتی بیرون میآمد. اما زمانی رسید که چشمها خیره ماندند و گلوها بغض گرفتند. در این زمان وجود اندام و کالبدهای دیگری لازم شد؛ حرفها و واژهها. اندام حرفها، کالبد واژهها …
بعد از آن همه سال، آن همه رنج،میبویمت.چه شمیمی!انگار شیشۀ عطری شکسته باشد.
مگر میشود چنین آذرخشی از چشمان نجیبت! بعد از واقعهٔ آن نگاه، انگار، آتش است که ساعتبهساعت نامم را صدا میزند. آخر، این دیگر چگونه سوختنی است! ……………………………………… «اذان» نمیخوانم، «از تو» مینویسم اشهد أن لا إله إلا خودت، حیّ علی الفلاح چشمانت حیّ علی الوصال لبهایت بسمِ چشمانت که جهانم را درخشان کرد الحمدِ …
موی سر از تو و سر از توهر دو شانهاش از من
زود و زیبا گذشت! تو در همهٔ این سالها، همیشه و فقط، به اندازهٔ یک ماه کامل در شب چشمانم درخشیدی.
در دامنهٔ البرز، جایی که باد آهسته از میان سنگها میگذرد، ایستادهام. مرا ببوس، پیش از آنکه نور صبح از پشت کوه بالا بیاید. ببوس، که این آخرین بوسه است و بعد از آن، لبهایم با هیچکس سخن نخواهند گفت. روزهای بهاری گذشته است؛ مثل آب رودهابی که مرزها را در دل خود جای داده …
متن زیر را چند سال پیش، به درخواست «حمید شکوهی» (راهنمای گردشگری و عکاس اسب) نوشتم که با صدای زنده یاد، «بهروز رضوی» (صداپیشه) دکلمه شد.امروز خبر درگذشت استاد منتشر شد. یادشان گرامی باد. … «در هر نفس تند و در هر گام بلندش، انگارۀ ایران آنچنان هویداست که در این خجستهمنظر بیکران، اینچنین بیبال …
صندلیام را که پیدا کردم، نشستم. هنوز دقایقی وقت بود تا لحظهٔ آزمون کنکور شروع شود. با فردی که کنار دستم نشسته بود شروع کردیم به صحبت؛ همان گفتگوهای معمولِ مربوط به دغدغههای یک امتحانِ نفسگیر. این اولین آشنایی ما بود. روز اولی که برای حضور در اولین کلاس دانشگاه روی صندلی نشستم، چشمم به …
متن (شعر) زیر از غزل «طبیب اصفهانی» با مطلع «غمت/غمش در نهانخانۀ دل نشیند» گرتهبرداری شده است. ……………………………………………… غمت در نهانخانهٔ دل جا گرفته آتش فردا زیر خاکستر پا گرفته در سوگ آزادی چنان زار گرییم که چشمها در خیابان خون گرفته خَلَد گر به پا خاری، آسان برآریم چه سازیم به تیری که …
در آیینهٔ تردید، ایستادهایم رو به خویش، ما نه آنکه بود دیروز، نه آنکه مینماید امروز، سیمای ما درد جهان به دوش و در سینه داریم، چه نحس است اینْ ترومای ما هرچند سحر دیر آمد، اما شب از نفس افتاده در نمای ما ریشهامان زنده است، بیرون میآوردمان از اینْ کمای ما پر خواهد …
روی میز کنار پنجره، بخارش سالهاست که محو شده. آن روز باران میآمد و بوی خاک بارانخورده در هوا نرم و آهسته پرسه میزد. تو گفتی: «بریز، الان میآیم، فقط کمی صبر کن تا…» حالا یادم نیست بعد از تا چه گفتی و قرار بود فقط چه کار کوچکی را انجام بدهی و بعد بیایی.من …
از آنجا که بهرام بیضایی قصهٔ «داش آکل» صادق هدایت را جور دیگری روایت کرده و عنوانش را گذاشته، «داش آکل به گفتهٔ مرجان»، من هم برای یادبود استاد بیضایی، بیشتر در زمان عقب رفتم و متن کوتاهی نوشتم که حافظ را از زبان ایشان روایت میکند. ……………………………………………………………… صحنه تاریک است؛ نه از کمچراغی، که …
سفر، در مفهوم، بیش از آنکه جابهجایی در جغرافیا باشد، هجرتی است از هیاهوی زبان به اقلیم سکوت، و اوج بلاغت مسافر آنجاست که هرچه بیشتر میفهمد، کمتر سخن میگوید. جاده، زبان راه است؛ واژهها بر آن قدم میزنند، و البته گاه گم میشوند. اما هرچه راه طولانیتر میشود، زبان کوتاهتر میگردد و واژهها میآموزند …