به این فکر میکنم، میشود در یکی از این سفرهایی که میروم، بروم.
از دو پیشخوان (میز) نفرت دارم و همیشه هم به هر دویشان نیازمندم. پیشخوانی که در آن، نان تازه را نانوا همیشه به طرفم پرتاب کرده و میزی که بر آن، کتاب کهنه را کتابفروش هرگز حرمت ننهاده.
لعنتی…لعنتی…لعنتی… “زندگی ما جدا خواهد شد و عشقهای ما فراموش.”
کویر تو را سرگرم میکند تا آسمان فرصت داشته باشد، با پرتوهای غریبش تقدیر تو را رقم بزند.
زیبایی این لحظهای و چند قدمی را میبینی و امید به آینده و دوردست داری… بعدها خواهی دید که تنها تشابه این لحظه و آینده، خطوط نمکینی است که بر این کویر و بر صورت تو نقش بسته.
او دف میزد و من کادر میبستم.
شبها شعرند، قافیه هم دارند.
اعتیاد… کهن اسطوره “قربانی کردن خود” است.
چندان عشرت نکردم، که چنین حسرت میخورم. اما پاییز که وقت گل نیست.
کس نمیداند… در بیابان فنای من، وقتی شب میشود چه غوغایی است.
مرد کشتی میگیرد با مرگ، وقتی که همآغوشی میکند.
درد دارد…مینالد…آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ … دم خود را بیرون میدهد. درد دارد…مینالد…آدم…
امشب دوست سوئیسیام، jacky تماس گرفت و با هم کلی حرف زدیم. این دوست سالها پیش زندگی مرا تغییر داده است. هفت سال پیش، یک روز که برای تنها بودن با حافظ به شیراز سفر کرده بودم (آن سالها از این کارها زیاد میکردم)، با او آشنا شدم. خیلی زود با هم دوست شدیم و …