آرشیو تیر ۱۳۸۸

کتاب - دزد

چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸

قبلا هم نشانه‌هایی دریافت کرده بودم، اما امروز متوجه شدم که احتمالا، خوشبختانه، در مرز «کتاب – دزد» شدن قرار گرفته‌ام.
و جالب این است که احساس می‌کنم، بالاخره بعد از مدت‌ها، نسیمی از دانش در وجود من هم وزیدن گرفت.
و اما شما، نگران نباشید، به چند دلیل: ۱- هنوز اول راهم و حرفه‌ای نشده‌ام. ۲- دله دزدی نمی‌کنم و کتاب‌های سهل‌الوصول را نمی‌دزدم. ۳- از ضعفا نمی‌دزدم. ۴- از کتاب‌فروشی‌ها نمی‌دزدم. ۵- از کتابخانه‌ها هم نمی‌دزدم، اما از زندان‌های کتاب، شاید. ۵- اگر کسی کتابی را بخواند، آن را هم نمی‌دزدم.

راستی اگر گیر افتادم، تاوانش را می‌دهم.

راهنمایان غریب

چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸

در حادثه‌ی اخیر سقوط هواپیما (پرواز تهران - ایروان) دو نفر از راهنمایان گردشگری کشورمان جانشان را از دست دادند. سرکار خانم‌ها، «آرام احمدی» و «آناهیتا امینی علوی» از راهنمایان گردشگری بودند که مسافرانشان را در سفر به ارمنستان همراهی می‌کردند و در این حادثه کشته شدند. از آن‌جا که هیچ مقام مسئول گردشگری، نسبت به کشته شدن این دوستان عکس‌العملی نشان نداد، ترجیح دادم حداقل در این سایت از آن‌ها نام ببرم. دیروز در جمع راهنمایان گردشگری استان تهران به احترام این دو دوست یک دقیقه سکوت کردیم. امروز هم با دکتر ناصر کرمی در این مورد حرف زدم و قرار شد که ایشان هم در سایت «خبرگزاری مستقل محیط زیست ایران» یادداشتی در این مورد بنویسد. 

در ضمن احتمالا دوستان می‌دانند که «ندا آق سلطان» هم یک راهنما بود که در تظاهرات خیابانی جان خود را از دست داد.

متاسفم

سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۸

متاسفم.

به خاطر بسیاری چیزها متاسفم.

به خاطر این چیزی که هستم متاسفم.

قبلا هم گفته‌ام، من به همه‌ی دنیا یک پوزش ابدی بدهکارم.

چگونه افسانه‌ها گردشگر می‌آورند؟

دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۸

به نظر شما، کدام یک از مکان‌های کشور ما دارای افسانه و اسطوره‌ای است که قابلیت جذب گردشگر را دارد؟ منظورم این است که پشت یک مکان خاص، یک داستان و افسانه‌‌ی جالب نهفته باشد و ما بتوانیم به خاطر آن مکان و افسانه‌اش، گردشگر جذب کنیم.

می‌خواهم یک مقاله در این مورد بنویسم. اما قبلش می‌خواهم بدانم چه کسی و تا چه حد از وجود این مکان‌ها و افسانه‌ها خبر دارد. برایم خیلی مهم است که به مواردی به جز خواب‌نما شدن برای مکان‌های مذهبی (مثلا آن‌گونه که در شاه‌چراغ سراغ داریم) اشاره شود. شاید به نظرتان خنده دار باشد، ولی به طور مثال جایی که رستم سهراب را کشت، دقیقا کجاست؟

اگر ما بتوانیم مکان‌های وقوع افسانه‌ها و اسطوره‌های معروف و زیبا را معرفی کنیم، هم به ادبیات و فولکلورمان خدمت کرده‌ایم و هم به گردشگری‌امان.

گاو

دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۸

یکی از ایده‌های تحقیق که به ذهنم می‌رسد، مطالعه در مورد «نقش گاو در ایران باستان» است. دلایل و نشانه‌های بسیاری برای انجام این تحقیق وجود دارد. به اندکی از آن توجه کنید:

شناخت واژه‌ی «گاو» خودش موضوع جالبی است.
گاو (نماد چهار پار) به همراه کیومرث (نماد انسان) از اولین آفریدگان اهورامزدا است. از مرگ گاو گیاهان و غلات به وجود می‌آیند. 
گاو در اساطیر ایران هم دارای نام است (گاو «یکتا داد» و گاو «سرسوگ») و هم نقش بسیاری را می‌پذیرد. برای مثال گاو «سرسوگ»، آدمیان از نژادهای مختلف را بر پشت خود از «خونیرس» به سرزمین‌های دیگر جابه جا (حمل) می‌کند.
گاو با آتش‌های سه گانه مقدس در ارتباط است.
ادرار گاو درمان‌کننده است.
نقش گاو در باورهای مهری کاملا مشخص است.
یکی از چهار حیوان مقدس (گاو، عقاب، شیر، انسان) است که در نقش ابوالهول‌ها دیده می‌شود.
با مرز و مرزبندی در ارتباط است.
و…
به نظرم با مطالعه‌ی موردی بر روی گاو و اشاره به چهارپا و زندگی شبانی و خوردن گوشت و … یک تحقیق جالب صورت می‌گیرد که بخشی از رفتار شناسی و جامعه شناسی باستانی و حتی امروزی ایرانیان را مشخص می‌کند.

خوب است یا بد؟ به احترام دوستان، پی‌نوشت را اضافه کردم

یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۸

این‌که بالاخره خبری شنیدم، خوب است، اما این‌که مجبور شده‌ام، بد است.

در مورد کتابم حرف می‌زنم. همان کتابی (عدد، نماد، اسطوره) که چهار سال برایش زحمت کشیدم و چند ماهی است که از طرف وزارت ارشاد منتظر مجوزش هستم.

چند ایراد گرفته‌اند: باید یک صفحه را به طور کامل حذف کنم. از ستاره‌ی شش‌پر حرفی به میان نیاورم. به مقدمه‌ی کتاب مطالبی را اضافه کنم و از خیانت فراماسونرها در ایران مطلبی بنویسم.

چه باید بکنم؟ من که در شب امتحان فیزیک، ریاضی می‌خواندم تا به هر چه تحمیل است دهن کجی کرده باشم، حالا باید چه کار کنم؟ من که از دانشگاه فقط به این دلیل که قرار بود نحوه‌ی زندگی‌ام را تحت تاثیر قرار دهد (آن‌طور که دلم نمی‌خواست)، انصراف دادم، حالا چه باید بکنم؟ من که برای این‌که فقر فشارم ندهد و آزاده‌گی‌ام را نگیرد، ازدواج نکردم، حالا چه باید بکنم؟

راستش جوابش را می‌دانم. احتمالا تن می‌دهم. این کتاب بچه‌ی من است. هر چند یک بچه‌ی نارس است. از حالا می‌گویم که شیرینی کتاب از دلم رفت و برایم افتخاری ندارد.

باید بگویم که آن‌وقت‌ها جسورتر بودم. اکنون دیگر نیستم. باید بشکنم این بار و احتمالا بارهای دیگر.

پی‌نوشت:

۱- از اظهار لطف همه‌ی دوستان سپاس‌گذارم.

۲- واقعا دیگر چاپ یا عدم چاپ کتاب برایم مهم نیست. هر چیزی برای هر کسی زمانی دارد، برایم مهم بود که کتاب را تمام کنم. (هر چند هر روز مطالب بیش‌تری به آن اضافه می‌کنم و انگار این کتاب در ذات خود تمام شدنی نیست) 

۳- و دیگر این‌که تغییرات را به شرح زیر انجام دادم: (اگر چاپ کردند، کردند و اگر نکردند،… خودتان جمله را تکمیل کنید.)

۳-۱ مطلب مربوط به ستاره‌ی شش‌پر که مهم‌ترین بخش عدد شش بود را حذف کردم، صریحا گفته بودند که حذف شود. چون به زعم آنان نماد پرچم اسرائیل است. بعدتر آن را در سایتم می‌نویسم.

۳-۲ مطلب دیگری را حذف کردم که نبودش به متن خیلی لطمه نمی‌زند. این مطلب در رابطه با اشتباهاتی بود که ممکن است از تبدیل اعداد به حروف ایجاد شود و چون من یکی از این اشتباهات را در مورد مسیح مثال زده بودم، باید حذف می‌کردم. 

۳-۳ جمله‌ای را در مقدمه اضافه کردم که برای من اصلا مهم نبود، ولی برای آنان مهم بود. جمله در این رابطه بود که ارزش اعداد در فرهنگ اسلامی و ایرانی متفاوت است. این موضوع البته واقعیت هم دارد، چون به‌واقع ارزش و معنای اعداد در هر فرهنگی متفاوت است. 

۳-۴ گفته بودند که چون در مورد فراماسونرها توضیح داده‌ام، باید از خیانت آنان در دوره پهلوی بنویسم. تنها کاری که من کردم این بود که در پانوشت خوانندگان را به کتاب‌‌های منتشر شده در این زمینه ارجاع دادم و به جای کلمه خیانت، از خسارت استفاده کردم. شاید به همین دلیل دوباره اصلاحیه بدهند.

به هر حال این تصمیمی بود که گرفتم و کاری بود که کردم. اما همه‌اش در این فکر بودم که از بسیاری چیزها در زندگی گذشتم تا اندیشه‌ام را داشته باشم و با چشم و جان خود دیدم که آن را هم می‌خرند و می‌فروشند و می‌دزدند و …

یک پیشنهاد

شنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۸

هنگامی که در حال نوشتن و ترجمه متن قبلی - ”هنوز نامی از ایران در فهرست میراث معنوی جهانی یونسکو دیده نمی‌شود” - بودم، به این فکر افتادم که کتاب کوچکی از همه‌ی میراث معنوی جهانی کشورها به همراه عکس چاپ کنیم. اگر کسی هست که مترجم خوبی هست و علاقمند است که این کار را انجام دهد، بنده می‌توانم راهنمایی‌اش کنم و اطلاعات را در اختیارش قرار دهم. زمان به اتمام رساندن این کتاب را در حدود ۴۵ روز (با روزی ۲ ساعت کار) پیش‌بینی می‌کنم. تضمین می‌کنم که کتاب خوب و جالب‌ توجهی خواهد بود. در ضمن باید برای نشر و فروش آن‌هم همت کنیم.

هنوز نامی از ایران در فهرست میراث معنوی جهانی یونسکو دیده نمی‌شود

شنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۸

اکنون که در میانه‌ی فصل تابستان سال ۱۳۸۸ هستیم هنوز هیچ خبر خوشایندی مبنی بر ثبت میراث معنوی جهانی از کشورمان به گوش نرسیده است. به نظر می‌رسد که مدیران سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ترجیح می‌دهند فعلا در این‌باره سکوت کنند. اما بد نیست بدانیم که وضعیت کشورها در ثبت میراث معنوی در فهرست یونسکو چگونه است.

ادامه مطلب …

تهرانی‌ها از کمبود مراکز تفریحی به شدت رنج می‌برند

شنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۸

کافی است تصمیم بگیرید تا در روزهای پنج‌شنبه و جمعه برای یک کوه‌نوردی ساده به دربند و درکه بروید تا به جای طلب آرامش با سلب آسایش روبرو شوید. کافی است در پنج‌شنبه و جمعه شب‌ها از خانه بیرون بروید تا با ترافیک پر دردسر خیابان‌ها و شلوغی زجر‌آور پارک‌ها و صف طولانی سینماها و ازدحام بیش‌ از حد رستوران‌های خارج شهر مواجه شوید. قبل از پرداختن به بقیه‌ی متن باید اذعان کنیم که این تراژدی تنها گریبان‌گیر شهر تهران نیست، بلکه کمابیش این فاجعه‌ (ترجیح می‌دهم به جای واژه‌ی مساله یا مشکل از لفظ فاجعه استفاده کنم) را در تمام شهرهای ایران و به خصوص در شهرهای توریستی و شهرهای بزرگ شاهد هستیم.
در واقع، در آن هنگام که به فکر ساخت بناهای بلندمرتبه و قطع بی‌رویه درختان و از بین بردن فضاهای سبز و تولید اتومبیل به عنوان افتخار ملی بودیم، هرگز به این معضل نمی‌اندیشیدیم که چه فضایی برای زندگی طبیعی همشهریان و هم‌وطنان باقی خواهیم گذاشت. کما این‌که هنوز هم در این اندیشه نیستیم.
بگذارید به یکی از شهرک‌های به دور از مرکز شهر تهران اشاره کنیم که جمعیت آن از حدود ۳۵ سال پیش تاکنون اضافه نشده است ( از آن‌جا این مطلب را می‌دانیم که در این شهرک بنای جدیدی ساخته نشده است)، با این حال تعداد اتومبیل‌هایی که هر شب در پارکینگ‌های این شهرک پارک می‌شوند، شاید ۱۰ برابر ۱۰ سال پیش باشند. این بدین معنی است که احتمالا رشد تولید اتومبیل‌ها با رشد جمعیت در ایران همخوانی ندارد.
از طرفی در این شهرک یک پارک کوچک برای قدم زدن و ورزش کردن اهالی وجود دارد. و از آن‌جا که شهرک مورد نظر در نقطه‌ای از تهران قرار دارد که یکی از ورودی‌های هوای تهران به شمار می‌آید و به همین جهت هنوز از بقیه نقاط تهران خوش آب و هواتر است، پارک این محل در شب‌های روزهای تعطیل محلی برای پیک‌نیک شهروندان تهرانی است. این شهروندان ساکنان محل نیستند بلکه از مناطق دیگر به آن‌جا می‌روند. مشکل این است که گاهی تعداد افرادی که از این پارک استفاده می‌کنند چنان زیاد است که ورودی این شهرک پر از اتومبیل و فضای اطراف مملو از آلودگی صوتی می‌شود که البته نارضایتی ساکنان شهرک مذکور را در بر دارد.
نمونه‌ی این شلوغی و فشار بیش از حد به محیط را در بسیاری از نقاط دیگر تهران هم می‌توان مشاهده کرد. به عنوان یک مثال روشن‌تر، کافی است ساعت ۲۱:۳۰ یک شب جمعه‌ی تابستان به پارک چیتگر بروید و شاهد صف یک‌کیلومتری از اتومبیل‌ها پشت در ورودی پارک باشید. ناگفته می‌توان حدس زد که داخل پارک چقدر شلوغ است. همین شلوغی را در مسیرهای منتهی به شهرهای شمالی کشور و در خود شهرهای شمالی در روزهای آخر هفته‌ هم شاهد هستیم. 

این‌ها به این معنی است که شهروندان تهرانی برای گریز از انواع مصائب و آلودگی‌های زندگی شهری به دنبال مفری هستند که بتوانند حتی برای ساعتی آرامش خاطری بیابند. اما از یک طرف تعداد و مقدار محیط‌های فرهنگی و طبیعی برای استفاده از شهروندان تهرانی (همان طور که ذکر شد در بسیاری از شهرها چنین مشکلی وجود دارد) به هیچ روی کافی نیست و از طرف دیگر، شهروندان برای استفاده از طبیعت آموزش ندیده‌اند. آن‌ها هرگز به این موضوع نمی‌اندیشند که یک محیط طبیعی چه مقدار گنجایش دارد و می‌تواند پذیرای آن‌ها باشد. هرکسی فقط در این فکر است که داخل شود و استفاده کند. شهروندان حتی برای نگهداری فضاهای سبز و محیط‌های طبیعی هیچ‌گونه دغدغه‌ی خاطری ندارند. در همین پارک چیتگر شهروندان با اتومبیل خود از جاده‌ی آسفالت خارج می‌شوند و تا نزدیک درختان می‌روند و اتومبیلشان را در همان یک قدمی خودشان پارک می‌کنند. یا در فضاهای چمن‌کاری شده، با اتومبیل داخل می‌شوند و آتش را بر روی چمن‌ها روشن می‌کنند و بقیه‌ی داستان.
امروز شهروند تهرانی که در خیابان‌های مرکز شهر قدم می‌زند، نگاهش کمتر به فضای سبز می‌افتد. با وجود بناهای بلندی که در همه جا سر به فلک کشیده‌اند، دیگر نام البرز را فراموش کرده و کوه را نمی‌بیند. رودخانه‌ای در کار نیست و زیبایی‌های شهری هم به ندرت دیده می‌شوند. هر روزه پیاده‌روهای تهران عوض می‌شوند و گرد و غبار خوشامدگوی کسانی است که پیاده راه می‌روند. از جوی‌ها بوی تعفن به مشام می‌رسد. موش‌ها فاضلاب‌ها را تسخیر کرده‌اند و الی آخر.
شاید از این منظر بتوانیم میدان فردوسی را نماد شهر تهران قلمداد کنیم. جالب است که دقیقا به همان سمتی که نگاه مجسمه‌ی فردوسی به آن سو است ساختمان بلندی که هیچ‌گونه تناسبی با ساختمان‌های دور میدان ندارد، سربرافراشته است. نام این ساختمان را برای یک خودفریبی بزرگ، برج شاهنامه گذاشته‌اند. بله، این می‌تواند نماد شهر آشفته و آفت‌زده تهران باشد که افق دید سراینده شاهنامه را با برجی به نام شاهنامه کور می‌کنند.

اما از این ها که بگذریم، شاید باید نگران این موضوع باشیم که تهرانی‌ها در آینده‌ای نه چندان دور، دچار نوعی Claustrophobiaی جمعی (مرض ترس از فضاهای تنگ و محصور) بشوند یا این‌که شده‌اند. شاید بگوییم که هیچ یک از شهروندان تهرانی از فضاهای تنگ شهر تهران نمی‌ترسد اما نمی‌توان استرس حاصل از آن را نادیده گرفت.
در واقع برای هر شخصی که در شهر یا روستا یا حتی خانه‌ای زندگی می‌کند، مقداری فضا به عنوان حریم شخصی مورد نیاز است. این حریم شهری برای شهروندان تهرانی وجود ندارد. شهروند تهرانی در خیابان با ازدحام اتومبیل، در پیاده‌رو با ازدحام آدم‌ها و در محیط‌های فرهنگی و تفریحی با ازدیاد جمعیت مواجه است. این که تهرانی‌ها در رانندگی عجله دارند و همه در این فکر هستند که زودتر از دیگری از چراغ قرمز عبور کنند و …، حکایت‌های ناگفته‌ای از ترس‌ها و استرس‌هاست که به نظر می‌رسد بتوان برخی از دلایلش را در تنگنای فضای شهر تهران جستجو کرد. شاید اندکی غیر واقعی و غلو آمیز به نظر برسد، اما رفتار همشهریان تهرانی نگارنده را به یاد داستان «آدم‌کش‌ها» نوشته‌ی «ارنست همینگوی» می‌اندازد. پیشنهاد می‌کنم که طراحان فضای شهر تهران، این داستان را بخوانند و رابطه شخصیت‌های داستان را با ساکنان شهر تهران بررسی کنند. آن‌گاه شاید شباهتی میان محیط غذاخوری داستان با شهر تهران بیابند و برای فاجعه‌ی کمبود فضاهای تفریحی و فرهنگی اقدامی مثبت انجام دهند.

آرش نورآقایی

زیگورات؛ سکونت‌گاه خدایان

جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸

متن زیر فقط یک گردآوری ساده برای شناخت زیگورات است. آن را نوشته‌ام تا معنای زیگورات و فلسفه‌ی ساخت آن‌ها را بدانیم. 

ادامه مطلب …