او كه بيهيچ دليل رفت… من دل شورههايم پوچ آمد… از اين رفت و آمد، حتي تهي هم نمانده…
چه زود انكار ميكنيم، اثر گل و لاي ته كفشمان را بر سنگ سفيد كف ساختماني كه از بارش تند باران به آن پناه ميبريم.
هي… از زايش نابهنگام سپيدهدم تا هنگامهي غروب سرنوشت چه اندازه رنج خواهم برد.
پيرزني مدتهاست كه ايستاده… جانپناهي ميخواهد براي رفتن…تنها تا آنطرف خيابان… و من ميانديشم چه كمم براي اين پيشمرگي.
آسيب خوردم از عشق، امروز… از سيبي كه خورد پدرم به عشق، ديروز…
اي عشق… ما كودكان گريان توايم. هر شب ما را به اميد روز، به زور، نخوابان.
ماه… آه… ه.ه.ه… ………………………………………………………………. پينوشت، براي كساني كه متوجه نشدند: 1- اين نوشته كوتاه با عنوانش معنا مييابد. 2- ماه در آسمان افزاينده و كاهنده است و در اينجا فقط به كاهندگي آن اشاره شده است (با توجه به عنوان) و از حروف به ترتيب كاسته شده. 3- در اين نوشته، عشق مثل ماه تصور شده كه كمكم كاسته …
درهي عميقي است در دلم، كه هر شب پرت ميشوم تا ته.
باور كن، هر شب تمام وجودم به اندازه لكهي سياه قلمي ميشود تا به دامن كاغذ سفيدي بياويزد.
چرا چراغ دلم را نيافروختهام؟… نميداني؟… فروختهام.
تو كه با لطف انگشتانت بر تن من دست كشيدي، چرا دست كشيدي پس؟
در قلمرو ستاره، چه كسي حرمت شبتاب را در ميان برگها به ياد ميآورد؟
چشم او حرفهي او بود… بيني من بو نبرد.