این متن دارای دو بخش کاملا مجزاست:
دایی
از دایی هم مثل عمو، خاطرات فراوانی دارم. خوشمشرب و بسیار زحمتکش بود. ۱۰ تا فرزند دارد، یعنی ۱۰ فرزند زنده ماندند و رشد کردند. عمهام، که همسر دایی است، بچههای بیشتری به دنیا آورده بود که عمرشان به دنیا نبود. ما، خانوادۀ ما دایی را بسیار دوست داشتیم و داریم. حالمان با بودنش خوب بود.
وقتی کودک بودم، در توکله -یکی از روستاهای تنکابن- گاهی در زمان کار و کشاورزی که ازقضا ما هم در آن زمان به روستا رفته بودیم، موقع ناهار برایش غذا میبردم. شالیزار داشت و باغ پرتقال و باغ چای. بعدتر کیوی هم کاشت در بخشی از زمینهایش.
دایی یکدفعه از کار افتاد. انگار خسته شده بود از این همه تلاش برای زندگی و کار، تلاش برای بزرگ کردن بچهها، عروس کردن و داماد کردن بیشترشان و … عمهام هم مثل او دیگر پیر شده و بخشی از حافظۀ کوتاهمدتش را از دست داده، هرچند هنوز من را می شناسد. همۀ افراد آن خانواده، با هم، دیگر به ندرت دور هم جمع میشوند.
دایی همهاش روی تخت دراز کشیده. البته چند قدمی میتواند با کمک بچههایش راه برود برای کارهای ضروری. وقتی با او صحبت میکنی به جای آرام حرف زدن، بلند صحبت میکند؛ خیلی بلند. به نظرم میخواهد فریاد بزند. این بخشی از فرآیند بیماریاش است.
با خودم فکر میکنم که خوش به حالش. هر فریادی که دارد بیواهمه بر سر دنیا میکشد، بدون اینکه شرمی برای این موضوع حس کند. دوست داشتم گاهی جای او بودم. دلم میخواهد فریاد بکشم. اما لعنت به این دنیا که برای تنها بودن -تنها بودن تا جایی که کسی صدای فریادت را نشود- باید سر به بیابان و جنگل بگذاری. من دلم فریاد میخواهد. فریاد بسیار میخواهد.
برای تسکین موقتی احساس خفگی از دست این دنیا، داروی آرامبخش لازم است؛ فحش و فریاد.
شاعر میگوید: در حسرت یک نعرۀ مستانه بمردیم / ویران شود این شهر که یک میخانه ندارد
دایی جان، بلند حرفت را بزن. فریاد بزن. حتی جواب سلام و احوالپرسی را هم فریاد بکش. تو نیاز داری. من هم نیاز دارم. همه نیاز داریم گاهی.
…………………………………..
رکورد من
دیروز تولدم بود. تقریباً همه میدانند که از مراسم تولد چندان خوشم نمیآید. سلیقۀ من نیست. دلایل خودم را دارم. نه آن را در شبکههای اجتماعی اعلام میکنم، نه چندان عادت دارم که عکسی از کیک تولد منتشر کنم، مگر اینکه در رودربایستی دوستانم بیفتم که آن دیگر، موضوع دیگری است و تسلیمشدنم را در پی دارد. اگرچه، چند تن از دوستان، مثل همیشه، در روزهای مختلف گذشته برایم کیک گرفتند و محبت داشتند و پیام فرستادند و ….
روزهای منتهی به تولد و همان روز تولد (دیروز، ۲۸ شهریور) خشمگین بودم. از دست دنیا و آدمها و البته خودم. من که مثل دایی نمیتوانستم فریاد بزنم، برای لحظاتی خودم را در تنهایی انداختم و سعی کردم فقط کمتر حرف بزنم. آنگونه کمی خشمم را فروخوردم.
اما به جای فریادِ نزده، در زمان ورزش، یک رکورد زدم. بعد از سالها، شاید بعد از ۲۰ سال، توانستم ۷۰ دقیقه بدوم و حدود ۲ ساعت ورزش کنم. ۷۰ دقیقه دویدن، البته با سرعت نهچندان زیاد، در روز اول ۵۳سالگی برایم جذاب بود. این در حالی بود که روز قبلش، به دلیل افتادن بر روی زمین از پشت سر، برای چند دقیقه سردرد شدید گرفتم، حافظهام پاک شد، تا جایی که در انتهای روز (شب قبل از تولد) به بیمارستان رفتم، سیتیاسکن و نوار قلب و آزمایش خون دادم و از شدت درد در ناحیۀ سر، مورفین و سرم تزریق کردم.
آری، خشم دیروز من نه با فریاد، با دویدن زیاد، اندکی خنثی شد. رکوردی که شاید برایم ضرر داشته باشد. اما من، به قول دوستم، در حال Delete کردن خودم هستم؛ حذفکردن از صحنهها و صفحههای اجتماعی (منظورم نمایش ظاهری خودم است، نه نوشتن و کارهایی که انجام می شود. در یک کلام، از وایارال شدن متنفرم.)، از گرفتن حق، از داشتن بدنِ پُر از پی و چربی و شاید عضله و ….
البته هنوز به Shift + Delete نرسیدهام؛ یعنی در مرحۀ «اتوفاژی» (خودخواری) هستم نه «اُتانازی».
پینوشت: اگر همۀ اینهارا اینجا مینویسم به این دلایل است: ۱- با وجود شبکههای اجتماعی، تعداد افراد کمی اینجا (این سایت و سایتهای مشابه) را میخوانند، ۲- برای مستند کردن روزگارم. ۳- برای مشق نوشتن.
دیدگاهها
درود
سالهاست به این صفحه میام و نوشته هاتو می خونم. بعضی را چند بار تو این سالها خوندم. بعضیا رو استوری گذاشتم و بعضی رو براشون نوشتم. امروز باوجود آشفتگی و درهمی زیاد اومدم خوندم. … چند سال پیش مادرم با وجود ذوق و شوق و امید به زندگی زیاد، بعد از هفت سال مبارزه با بیماری فوت کرد. الان چند روزی هم هست که پدرم با وجود سرزندگی بسیاری که داشت در برزخ دو دنیا قرار گرفته و هیچ چیزی معلوم نیست. … برای نوشته های تو نه ایده ای دارم و نه حتی پندی. این چند روز همش بر می گردم به خاطرات مبهم کودکی ام. تازه فهمیدم جنس عشق پدرانه با مادرانه فرق می کند. من جزیی از خاک یا ریشه یک درخت ارس شدن را می پسندم. گمنامی یا خوشنامی واقعیت تا الان بهش فکر نکردم. مرگ در زمان و مکان خود اتفاق خواهد افتاد. بدون تشریفات بدون هماهنگی بدون جزییات. از اینکه این همه با جزییات و مشتاقانه راجع به مرگ خودت حرف میزنی بیشتر لجم می گیرد. خوب اصلا چرا باید فکر کرد. خوب آدم که بمیرد خودش چیزی حس نمی کند که بخواهد نگران مدل بدنش باشد. اصلا حرف بهتری نیست بگی ؟
………………………………………………………………………….
جواب: سلام. آرزوی سلامتی برای پدر دارم.