پيرمرد خيلي آرام حركت ميكرد. قصد داشت از يك چهار راه عبور كند. عصايي در دست داشت و كفشي كه به پا كرده بود حداقل دو شماره بزرگتر بود. در جواني با يك زن خارجي ازدواج كرده بود و به دليلي كه خودش هم نميدانست او را به هيچ كس معرفي نكرد. زن از اين …
هر نقطهاي تمايل دارد به خط و هر خطي تمايل دارد به دايره تبديل شود… در صورتيكه غمگين نباشد.
دلآرام كه بود، شهر آشوب نبود. اكنون كه شهر آشوب است، دل آرام نيست. دلآرام شهرآشوب نبود. اكنون شهر و دل هر دو آشوب است، آرام نيست.
اكنون كه احساسم ترك خورده و باورم شكسته و ذهنم برآشفته… تنها ميگويم كه: “من به دنيا يك پوزش ابدي بدهكارم…و به يك نوازش بسيار محتاجتر”
نگاهم به دوردست نيست، طولاني اما چرا. بيسمت.
يار رفته و ساغر افتاده و ساقي خفته و شمع مرده… هنوز اما صبحي ندميده.
چند نگاهي مانده هنوز تا بستن چشم. چند نفسي مانده هنوز تا پيكر سرد. چند قدمي مانده هنوز تا بستر خاك. بايد بروم…
اي زن، به اميد حمايت هميشگي مادريات است كه از هر دو جام وارونهي پستانت تا ابد مينوشم.
اين عكس را امروز در سولقان گرفتم. در چهارچوب حوض زندگي كه فضاي آبياش بيرنگ است، درخت واژگوني است كه ريشه در آسمان دارد.
0: صداي پرنده و نور صبح و زمين گرم و عطر بهار و آب باران بود، وقتي كه من نبودم. 1: شنيدم و ديدم و لمس كردم و بوييدم و مزه كردم. اكنون هستم.
براي درك اتفاق باران، پرههاي بينيام را باز كردم و بلعيدم اين خوشترين بوي هستي را. و ناخودآگاه درآويختم به چناري و بوسيدم تن عريانش را، و ديدم قطرهاي هم نشسته بر اندام گل باكرهاي و در اين فرصت شب، بارور ميكند او را.
نظربازي با آب…و بوسيدن خاك…و همآغوشي با خورشيد… تا اينكه… درخت آبستن شد.
نخود نخود، هر كه رود خانهي خود. خدا آن بالا، آدم اين پايين.