خيلی كوتاه، كمی ادبی

زمان

پيرمرد خيلي آرام حركت مي‌كرد. قصد داشت از يك چهار راه عبور كند. عصايي در دست داشت و كفشي كه به پا كرده بود حداقل دو شماره بزرگ‌تر بود. در جواني با يك زن خارجي ازدواج كرده بود و به دليلي كه خودش هم نمي‌دانست او را به هيچ كس معرفي نكرد. زن از اين …

باردار باران

براي درك اتفاق باران، پره‌هاي بيني‌ام را باز كردم و بلعيدم اين خوش‌ترين بوي هستي را. و ناخودآگاه درآويختم به چناري و‌ بوسيدم تن عريانش را، و ديدم قطره‌اي هم نشسته بر اندام گل باكره‌اي و در اين فرصت شب، بارور مي‌كند او را.