این روزهای لعنتی

کمابیش حدود یکسال است که انواع فشارها را تحمل می‌کنم. می‌دانم که در این تحمل و در این فشار من تنها نیستم، بسیاری از مردم کشورم نیز شرایط مشابه یا حتی بدتر از من دارند. اما از آن‌جا که این متن را برای روایت شخصی خودم می‌نویسم، شاید حق داشته باشم که حدیث نفس بگویم و این فشارها و این دردها را ثبت و مستند کنم.
فشار جسمی ناشی از درد کمر (بعد از جراحی کمر باز هم درد دارم) و سردردهای متوالی که قرار نیست هیچ‌وقت تمام شود و البته دردهای دیگر که گفتنش خسته‌کننده می‌شود، فشار مالی (که بعد از کرونا و شرایط سیاسی کشور بدتر و بدتر شد تا این روزها که برای من به بالاترین حد خود رسیده است)، فشار شغلی (که هیچ رضایتی، هیچ امیدی و هیچ انگیزه‌ای برای آن ندارم) و فشار روحی و روانی که هیچ راهی برای برون‌رفت از آن نمی‌یابم. به جز این‌ها، شاید برای لجبازی، شاید هم برای تحمل آن فشارها، خودم نیز دو فشار بر خودم وارد آورده‌ام: فشار گرسنگی (یک جور رژیم لاغری، با روزی ۱۶ ساعت دهان بر روی غذا بستن) و فشار ورزش (یک ساعت و نیم ورزش که برای سن من -در آستانۀ ۵۳ سالگی- نیمه‌سنگین است) را نیز خودم انتخاب کرده‌ام.

همۀ این‌ها با هم، من را به مرز اندیشیدن به مرگ، یا بهتر است بگویم، خودکشی رسانده است. ازقضا، همین چهار روز پیش، ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، «کیوان خسروانی» (معمار، طراح داخلی و طراح مد) در ۸۶ سالگی با مرگ خودخواسته (اتانازی) به زندگی خود پایان داد. دو روز پیش، در اینستاگرام بخشی از گفتگوی او را شنیدم که از خودکشی صحبت می‌کرد. نمی‌دانم در زمان ضبط آن گفتگو چند ساله بود، ولی بالاخره او کار خودش را کرد. این را گفتم که درنهایت بگویم که، بسیار با او همذات‌پنداری می‌کنم و بسیار به نبودن و مرگ می‌اندیشم. او از این‌که شکست خورده است، سخن گفته بود. من نیز در این مسیر با او یکسان هستم و مثل او فکر می‌کنم. من هم بدجوری شکست خوردم و این اصلا تعارف نیست.
شاید اوضاع بهتر شود، شاید هم من کار خودم را مثل کیوان به انجام برسانم. در این لحظه، هیچ امیدی ندارم و هر آن‌چه از من در فضاهای مجازی و شبکه‌های اجتماعی مربوط به تولید کتاب و نقشه و به انجام رسیدن/رساندن یک ایده و … دیده یا شنیده می‌شود، فقط و فقط برای این است که برای لحظاتی خودم را گول بزنم.

در آخر این‌که، مثل همه، من هم برای خودم آرزوهایی داشتم که یا به سرانجام رسید یا نه. اما اگر ماندم باید به «جنا» برسم. این‌که جنا چیست، فعلا بماند.

دیدگاه‌ها

  1. نازنین

    سلام جناب نورآقایی.
    هروقت صحبت از مرگ خودخواسته میشه، از اونجا که حس آشنایی برام هست، هیچ سخنی در برابرش ندارم. اما هیچوقت هم، تاثرم رو نمی تونم پنهان کنم.
    به همین دلیل با اینکه اهل کامنت گذاشتن نیستم، و سال هاست که از آدرس پست الکترونیکیم استفاده نکردم، تصمیم گرفتم این پیام رو براتون بزارم.
    امیدوارم که شما اون رو حرف زیادی ندونید؛
    که انصافا، احساس سوختن به تماشا نمی شود.

    تحفه ی من برای شما آرزوی” توتِ” فیلم طعم گیلاس هست.
    جناب نور آقایی عزیز، شما به قدرخودتون، برای عده ای، وزنه محسوب میشید.
    از اعماق قلبم، امیدوارم بزودی، روزنه ی نور و امید، راهگشای زندگیتون بشه.
    آمین.
    ……………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. سپاس از محبت شما. قدردانت نگاهتون هستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *