پیکری بر روی تخت مرده‌شوی‌خانه

در آستانهٔ ۵۳ سالگی هستم و بدنم را تقریبا به شرح زیر به فنا داده‌ام: ۳ جراحی سنگین روی زانوی راست، ۱ جراحی بر روی کف دست راست، ۲ بار حضور در اتاق عمل قلب برای بالُن زدن و قرار دادن اِستِنت (یا همان فنر در زبان عامیانه) در رگ‌های منتهی به قلب، ۱ عمل سنگین برای جراحی کمر و وجود ۴ پیچ پدیکول و ۲ میله (۶ قطعه پلاتین) بین ستون فقرات، پارگی نسبی تاندون شانهٔ چپ، آرتروز چندسطحی گردن، چندین عمل سرپایی برای اوزون تراپی و پی‌آرپی (PRP)، سردردهای همیشگی، مشکل بی‌خوابی و …

امروز صبح به دلیل سروصدا، قبل از وقت معمول، بیدار شدم. بعد از ایستادن ناگهانی، تعادلم را از دست دادم و با پشتِ سر به زمین خوردم. علاوه بر درد، برای چند دقیقه چیزی به خاطر نمی‌آوردم. از دست دادن تعادل، احتمالا به خاطر مصرف قرص خواب و گیجی ناشی از آن، در آن وقت صبح بوده است. این‌که بدون قرص خواب نمی‌توانم بخوابم، با همۀ خستگی روزانه برای حدود ۱۰ تا ۱۲ ساعت کار و فعالیت ورزشی، برایم بسیار عجیب است.

حدود ۸ ماه می‌شود که دوباره ورزش می‌کنم. بعد از عمل جراحی کمر -که در زمان نوشتن این متن حدود ۲ سال از آن می‌گذرد- تلاش مستمر خوبی بوده است. ورزش برایم سخت است ولی ارزشش را دارد. فقط در آن ساعت‌ها از فشارهای روزانه خلاص می‌شوم. زندگی در این چند وقت بسیار ناجوانمردانه عمل کرده و در حد نهایت، برایم سخت‌گیری کرده است.

این‌ها را گفتم تا یک موضوع مسخره را برایتان اعتراف کنم: من ورزش می‌کنم، چون دوست دارم وقتی مُردم، بدنم روی تخت مرده‌شوی‌خانه جلوهٔ بدی نداشته باشد. همین!

دلیل متناقض و عجیبی است، ولی برای خودم محترم است. البته می‌دانم که شاید اصلا در موقع مرگ، پیکری برایم باقی نمانده باشد که بشویندش.

در آستانۀ ۵۳ سالگی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *