مرد. عمویم مرد. با رفتنش بسیاری چیزها که تمام شد. زنش چند سال پیش فوت کرده بود. من بعد از فوتش از ماجرا خبردار شدم. همین اتفاق هم برای مرگ عمویم اتفاق افتاد. چند سال اخیر از عمو و خانوادهاش بیخبر بودم. خانوادهام هم چندان خبری نداشتند از او و خانوادهاش.
دو پسر دارد. یکیشان را اصلا ندیدهام، دیگری را هم وقتی کودک بود، دیدم.
در یکی از روستاهای تنکابن دفنش کردهاند. جایی که در آن تولد یافته و رشد کرده بود، درست مثل پدرم و عمههایم، درست مثل مادرم و خاله و داییهایم.
عمویم در همان قبرستان کوچکی دفن شد که پدربرزگم (پدر مادرم) در آن به خاک سپرده شده است. آخرین باری که سر مزار مادر مادرم، پدر پدرم و مادر پدرم رفتم، با همین عمویم بود. آنها در قبرستانی دیگر دفن شدهاند، نه این یکی.
عموی دیگری ندارم. داشتم، ولی او هم وقتی من کودکی دو سه ساله بودم، تصادف کرد و جانش را از دست داد.
به خاطر دارم، وقتی در دورهٔ ابتدایی تحصیل میکردم، احتمالا ۱۰ ساله بودم، خبر آمد که همین عمویم که اسمش علیرضا بود، تصادف کرده و فوت کرده است. آن یکی که در کودکیام فوت کرد نامش محمدرضا بود. خبر تصادف و فوت در خانهٔ ما طوفانی به پا کرد. او در تنکابن تصادف کرده بود و ما در تهران بودیم. پدرم رفت تا ببیند چه خبر شده. خبر اشتباه بود. فرد دیگری را با عمو اشتباه گرفته بودند. واقعۀ عجیبی بود که هنوز در ذهن دارم.
ولی این دفعه خبر راست است. دفتش کردهاند و من تا چند ساعت دیگر -اگر خودم زنده بمانم- سر مزارش حاضر خواهم بود.
من اگر بمیرم برادرزادهای ندارم که به سراغم بیاید. با این وضعیتی که دنیا پیش میرود و فاصلهای که همگی از هم گرفتهایم، بعید است سه خواهرزادههایم -فرزندهای دو خواهرم را میگویم- چندان سراغی بگیرند از من.
اگر بمیرم، علاقمندم در «توکله» دفن شوم. با اینکه این توکله، با توکلهٔ کودکیهای من خیلی تفاوت کرده، ولی خاطراتم آنجا پرفروغ و زندهاند؛ خاطراتی با عارف -پسر داییام-، مادربرزگها و پدربرزگهایم، همین عمویم، یک دایی و یک عمهام، -دایی و عمهام، زن و شوهرند- و پسربچههایی که در آن روستا، در تعطیلات نوروز و تابستان، همبازی میشدیم و طبعا دوست.
برجستهترین خاطرهام از عمویم، دوچرخهای بود که در کودکی (فکر کنم در پنج شش سالگی) برایم خریده بود. زیباترین و مهمترین داشتهام تا چند سال بعدی، شاید تا ده یازده سالگی، همان دوچرخه بود. دوچرخهٔ بیمرگی بود. بعدها پدرم آن را بخشید به همسایهامان. دو پسر آن همسایه تا چند سال بعد سوارش میشدند. آن موقع من دیگر یک «دوچرخهٔ کورسی» داشتم. هرچند آن دوچرخه هم سالهاست عمرش را داده به شما.
آری، اولین مالکیت پررنگ در ذهنم را مدیون عمویم هستم، هم او که حالا مالک هیچ چیزی نیست.
وقتی کودک بودم، تلویزیون ایران فقط دو شبکه داشت؛ ۱ و ۲. فکر کنم چهارشنبهها حدود ساعت ۲۱ یک فیلم سینمایی از شبکهٔ ۲ نمایش داده میشد. مواردی یادم هست که عمو هندوانهای، خربزهای، یا بستنی سنتی یککیلویی میخرید که همگی (پدر و مادر و من و خواهرم و مهمانهایی که همیشه در خانهمان بودند) دور هم هنگام تماشای فیلم در تلویزیون کوچک مدل توشیبا، لذت بیشتری ببریم. در آن زمان، خانهٔ مجردیاش در تهران و در نزدیکی خانهٔ ما بود. هر روز و هر شب میدیدمش.
روزگاری که سواحل دریای شمال هنوز آلوده نبود، بارها و بارها با او و گاهی با همراهی عارف، برای شنا به سواحل تنکابن میرفتیم. چقدر خوب بود آن لحظات. در این دوران، او دیگر به تنکابن نقل مکان کرده بود و همانجا باقی عمرش را سپری کرد. در خانۀ مادربزرگم زندگی میکرد؛ مادر خودش. تا قبل از اینکه ازدواج کند همان جا بود.
این متن را یکدفعه ننوشتهام. کمکم و خط به خط نوشتهام در لحظات مختلف. میخواستم خاطراتم را به یاد بیاورم و دوباره نشخوارشان کنم و بعد بنویسم. حالا که این متن به اینجا رسیده، من سر مزار او ایستادهام و عکس زیر را انداختم. مکان: ابتدای روستای توکله، زمان: ساعت ۳ ظهر در ۲۴ شهریور ۱۴۰۵.
عمو و دایی و عمههایم، و البته فرزندانشان، خاطرات نوروزانه و تابستانهٔ من را در توکله به یادم میآورند. خاطراتی که عمیقا در ذهنم جای دارند، جای خوبی دارند.
آخرین بار عمویم را در خانهٔ خودمان در تهران دیدم. در مقابل همهٔ کارهایی که او برای من کرد، من هزینهٔ تاکسی اینترنتی (اسنپ) او برای رفتن به ترمینال را حساب کردم. میخواست به مشهد برود. تنها. رفت که رفت. من دیگر ندیدمش. گهگاهی خبری از او میرسید که خبرهای خوبی نبود. فکر کنم از آن سال تا این لحظه، حدود ۸ تا ۱۰ سال گذشته است.
وقتی ده دوازده ساله بودم، او شبهای تابستان من را برای دیدن مسابقات کشتی گیلهمردی محلی میبرد. یک بار هم به تشویق او، خودم کشتی گرفتم با پسربچهای هم سن و سال خودم، در یک مراسم عروسی. کشتی گرفتن و انجام بازیهای محلی و … در آن روزگاران بخشی از سرگرمیهای عروسیها بود. عروسیهای شمال، حالوهوای خودشان را داشتند. عمویم معمولا مدیریت اجرای برگزاری بخشی از مراسم را به عهده میگرفت. او باید تشخیص میداد که چه وقت چه برنامهای اجرا شود.
عمویم توی چشم بود؛ قد بلند، خوشتیپ، خوش مشرب و بهاندازهٔ خودش خوشگذران. دوستانش هم از جنس خودش بودند. با توجه به رسم زمانهٔ او، دیر ازدواج کرد که حاصلش شد دو عموزادهٔ قدبلند که تا چند دقیقه پیش چندان نمیشناختمشان. ندیده بودمشان مگر یکی دو بار در کودکیشان. البته در مراسم ختم دیدمشان، ولی چندان همکلام نشدیم.
عمو مرد. ولی فکر کنم داستانش خوب تمام نشد، از یک جایی به بعد، قصهاش بد پیش رفت. تقریبا در فراموشی مرد. هرچند در مراسم ختم، آدمهای زیادی برای تسلیت آمدند.
او مرد ولی خاطرات موتورسواری با او، شنا با او، حتی اخمها و تنبیههای چشمی و زبانیاش در خاطرم هست. دوست داشتم کمکش میکردم، ولی نکردم. نشد که بشود. و چقدر زندگی من، و احتمالا زندگی بسیاری از ما، از این نشدنها بسیار دارد.
من و او دیگر همدیگر را در آغوش نخواهیم گرفت.
