خيلی كوتاه، كمی ادبی

فيلم‌نامه

*** گذر از فيلم به كارتون در دنياي تراژدي به نواي غمناك ني روييده از آخرين قطره‌ي خون دختر زيباي ربوده شده به دست ديو بلا سوگند، كه من رنج نكشيدن را انتخاب نكردم به جاي دوست نداشتن. ………………………………………………………… *** اين فيلم كوتاه را در ذهنتان بسازيد: – من خو كنم به وسعت محدود فلان آدم؟ – هي …

جمعه‌شبي كه با قدم‌زدن نمي‌گذرد

اين درد از ديرباز در دنيا بود كه، يك «او»يي هست و دوستمان نمي‌دارد. با اين حال اين درمان هنوز كشف نشده كه، به بي‌دردي متهم نشويم. ………………………………………….. با رشوه به قانون حافظه خاطره‌اي را به بستر خواب كشاندم آه، يادم نبود كه فردا بايد روز را استفراغ كنم. ……………………………………….. تازه امروز وقت كردم عكس‌هايي را كه …

من به يك جادو، به يك افسون، محتاجم

او، آن پيرزن، هوا را در دستمالي گره زد… او، آن كودك، دستمال را بر تن عروسك فلسفه پوشاند و در هوا چرخاند… بادي وزيد… …………………………………………………………….. سال‌ها بعد، امروز، من با خودم مي‌انديشم پس چرا آش «ابودردا» هيچ دردي را درمان نمي‌كند.

من نه اهل اين جا بودم

در آن هنگام كه سپاه انگشتان ايزدبانوي آسمان، در سكوتِ شب، آرام، كشور سينه‌ام را درمي‌نورديد و پيش مي‌آمد، من به فرمان سردار دل، آزمون تلخي را آماده مي‌شدم و خوب مي‌دانستم كه روزي، نه چندان دور، بايد تاوان تير نگاه مستي كه جغرافياي لبهايم را خوب نشانه مي‌گرفت، با تير سفرهاي دور، بپردازم. و اين است كه باز بايد بروم…

اَرديبهشت

امشب، در هنگامه‌ي بار برداشتن خاك از قطره‌ي شيرين آب، كه از سفر آسمان، ديوانه‌وار، به افسون لبِ بسته‌ي دوست، برمي‌گشت، نگاهم به حجله‌ي گِل افتاد. در آن ميان، ديدم كه از هيجان هم‌بستري‌هاي دلداده‌هاي مست بي‌قرار، چشم سروِ سبزِ كهن، تر شده است. وانگاه، بالاي بلندش را تا خود ماه بوسيدم و گفتمش: باري، فرصت و رخصت بده، اين بار …

يك داستان كوتاه

امروز خيلي زود كارهايم را انجام دادم و به خانه برگشتم. كمي استراحت كردم، بعد دوش گرفتم و لباس مهماني پوشيدم و آماده شدم براي يك ضيافت شبانه. راه خيلي دور نبود. راستش مكان مهماني در آن يكي اتاق خانه‌امان بود. اتاق خالي بود. خالي كرده بودمش، اما يك ميز گذاشته بودم كنار ديوار و …

نشد

كِي بود… كِي بود كه در تاريخ نبود، آدم سقوط نمي‌كرد، مسيح صعود نمي‌فروخت، غول شفا مي‌داد، مار نمي‌دزديد. كجا بود… كجا بود كه به زمين شبيه نبود، آيينه نمي‌لرزيد، نطفه نمي‌رنجيد، آتش فلسفه مي‌‌افروخت، سينه‌ي درخت پيدا بود. كِه بود… كِه بود كه بي‌گمان در خواب ديدم، براي آب مناجات مي‌كرد، به آسمان سجده …

انديشه بي‌انديشه

به آن غبار كوچك كوچك، كه به همراه آن بالاترين، بالاترين، برگ چنار، رفته به استقبال بهار، غبطه مي‌خورم. چه غبطه‌‌اي! و در اين حال، و چه نامربوط، به خود مي‌گويم به چه مي‌ارزد انديشه؟ و جوابي نيست… تا اين‌كه، در يكي از اين زمان‌هاي سنگين سردرد، خواب خوب مي‌ربايد مرا، و من در بهترين جشنواره‌ي “قطرات شور شب‌ها”، …

سوز را مي‌داني؟

قبل از هر چيز: خدمت تمامي خوانندگان محترم اين سايت عرض كنم كه بنده گاه‌گاهي سعي مي‌كنم متن كوتاه ادبي خلق كنم و همان‌طور كه مشاهده مي‌كنيد، بخشي به نام «خيلي كوتاه، كمي ادبي» در اين سايت وجود دارد. اين‌گونه نوشتن را تازه شروع نكرده‌ام و همان‌طور كه براي فعال نگاه داشتن ذهنم، هنوز گاهي به مسائل فلسفي و …

سرنوشت

اتاقم نيمه‌تاريك است. آن بيرون بهار آمده، سعي دارد داخل شود. اما من جرات دعوت كردنش را ندارم. مي‌ترسم از بوسه‌هاي به غايت نرم و طولاني و شيرين. همه‌‌ي بوي‌هاي پراكنده‌ي پشت پنجره، اين شكوفه‌ها، آن كوه و ابر و آسمان، و از همه مهمتر آن نقش‌هاي متعدد ماندگار سفر، هوس رفتن به جانم مي‌اندازد. اما من از درون اينك، به يك …