امروز خيلي زود كارهايم را انجام دادم و به خانه برگشتم. كمي استراحت كردم، بعد دوش گرفتم و لباس مهماني پوشيدم و آماده شدم براي يك ضيافت شبانه.
راه خيلي دور نبود. راستش مكان مهماني در آن يكي اتاق خانهامان بود. اتاق خالي بود. خالي كرده بودمش، اما يك ميز گذاشته بودم كنار ديوار و دو گيلاس پر بر رويش.
ساعت مهماني كه نزديك شد، به آن اتاق رفتم. با احترام به ميز نزديك شدم و روبروي ديوار ايستادم. به او گفتم، امشب به افتخار «ناآگاهي» هر دوتايمان جشن ميگيريم. ديوار همينطور «سفيد» من را نگاه ميكرد.
گيلاسم را به گيلاس او زدم، چشمم را بستم، «سياهي» كه پديدار شد، نوشيدم.
تا حالا هنوز چشمم را باز نكردهام كه بدانم ديوار چه كرد.
دیدگاهها
سلام
چه داستانک زیبایی.
چه با احساس می نویسید.
واقعن دیوار چه کرد؟
ذهن خلاق شما را تحسین کرد!
لذت بردم
پاینده و شادکام باشید
اين فوق العاده بود، فوق العاده… با غريبه آشنا موافقم بسيار ذهن خلاقي داريد.
با آرزوي هاي ِ خوب براي شما.
………………………………………………………………………
جواب: سپاس
نگشای آن دیدگان را.
درنگ را صبوری کن.
تو جشن بر افتخار ناآگاهی برپا کرده ای.
لذتِ ضیافت را به درازا فکن.
هم آغوشی ات با دیوار را تاانتهای ژرفــنای شب رهسپار شو..
دیوار سپید، در اتاقی تنها، همان پیلۀ آشنایی ست که؛
یا راهِ نفَس را از تو می دزدد،
یا پروانه ات می سازد.
……………………………………………………………………..
جواب: شراره، تو هم مثل خانم سعادتيان، فيالبداهه خلق ميكنيها. خوشحالم كه اينجا محفلي براي اين سرگرميهاي تاملبرانگيز شده.
salam khooneh gharghe sokoote tanam dar hasrate atre to bitab………………………………………
سلام خیلی زیبا بود(چشمم را بستم،سیاهی که پدیدار شد،نوشیدم)،باز هم ممنون،امیدوارم همیشه شاد باشید.
سلام .
فقط می توانم بگویم : شرمنده ام .
…………………………………………………………………
جواب: سلام. چرا اونوقت؟
تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی
با سلام،خبر فوق را در وبلاگ آقای اشکان بروج دیدم .خواهش می کنم بعنوان خبرنگار در صفحه حوادث روزنامه های کثیرالانتشار منعکس کنید تا خیرین بتوانند چاره جویی کنند.
http://ashkanborouj.blogspot.com/2010/02/12.html#links
……………………………………………………………….
جواب: سلام به شما. با عرض احترام به شما و ارادت به اشكان. بله، قبلا اين مطلب را خواندهام، اما متاسفانه نه حوزهي روزنامهنگاري بنده و نه شان بنده، انعكاس چنين خبرهايي نيست. دوست من، روسپيگري يكي از قديميترين شغل دنيا و چنين داستانهايي، پيشپا افتادهترين قصههاست كه بر خلاف ظاهرشان، وقتي به انتهايش ميرسي، خالي از صداقت بودنشان را درك خواهي كرد. نه دوست من، سن بنده از باورهاي اينچنيني گذشته. با اين حال سپاس.
نميدونم چه بگم فقط ميدونم خيلي تحت تاثير قرار گرفتم .نه نوشتن بلدم ونه بيان احساسات.خيلي زيبا هستن ،همين داستان وهم بقيه نوشته هاي خيلي كوتاه،كمي ادبيتون.
موفق وشاد باشيد.
آن جا یکی بودویکی نبود،غیراز من هیچ کس نبود.آن جاکشوری بود که سلطانش من بودم،عالمی که آفریدگارش من بودم.چه بگویم؟در وهم نمی آیدوخسته وکوفته،ازتلخی ونومیدی سرشار درآن خلوت ابدی،درآن سکوت مطلقی که خاطره ی نرمترین زمزمه ای،خدشه ی جای پای نگاهی هم برآن نبود نشستم وآن جام بلورین تهی پیش رویم.(هبوط)
صدای برهم زدن گیلاسها، پای دیوار رو لرزوند…گیج شد…اون نخورده مست شد…منتظره چشماتو «به سلامتی» بازکنی.
……………………………………………………………………………………………………………………………….
جواب: سلام. سپاس که مطالعه کردید.
دلم لک زده بود برای این نوشته هاتون
انگار گیلاسی لبالب نوشیدم!
با خوندنتون در خلسه فرو میرم
واژه هاتون هیجان انگیزن!
ذهنم با کلماتتون رنگی میشه! نه سیاه نه سفید ….
……………………………………………………………………………………………….
جواب: سلام. زنده باشید. محبت دارید.