روزي شايد هنوز در من ميل به زندگي باشد و بميرم… و مرده شور ناراضي از زندگي، تنم را بشويد… در حاليكه تن من ديگر هرگز خسته نميشود… تن او خسته از تن من خواهد بود…
در آن شهري كه روسپي قصهي دروغ ميبافد… و گدا انشاء نيرنگ مينويسد… و مردم خدا را ميفروشند و فلسفه نميخرند… من شدهام سقراط… اما ميدانم كه در بازار دسيسه جام شوكران برپاست.
برآمدگي شكم زني كه آبستن است چقدر شبيه به برآمدگي زميني است كه كسي در آن دفن شده … زندگي بين دو تاول شكل ميگيرد…
هر اتاقی یک آدم است و در هر اتاقی، دست آدمی است که با آن دست میدهیم و این آدمها هر کدام یک پنجره دارند برای گریز که پشت پرده مخفی کردهاند…
اين پليس زمان است كه با دستبند ساعت مرا ميبرد با خود تا زندان گور…
كسي مرد… تحويل شد به خاك. رسيد دريافت شد… گياهي روييد.
سعدی میگفت:” بنیآدم اعضای یک پیکرند” من این را نمیدانم. اما دیدم که آب و ماه اعضای یک پیکرند. به آب سنگ زدم…ماه دردش گرفت… چهرهاش در هم شد…
من با باران اكنون فرو افتادم… تا بر شاخهي كوچك روزگار، مضطرب فروافتادني ديگر باشم… و با خاك درآميزم… و عطري در جهان برانگيزم… و صدايي كه بگويد: “اين منم”
ميسازم حبابي با آب دهان… و ميدمم با نفسم در آن… اين همهي هستي من است… و من كودك اين هستي…
گاهي كه ذهنم آبستن يك انديشهي رستم گونه است، در تنهايي، بر صفحهي كاغذي و با جادوي قلمي از پر سيمرغ ميزايم… اما سالهاست در انتظارم كه انديشهي رستم من تنها ديوها را بكشد و نه سهراب را…
من خانهام در تهران است ديشب كه خوابيدم، روحم رفت به يزد و در آنجا عاشق دختري شد صبح كه بيدار شدم دختري از يزد تلفن زد كه بداند به خانه رسيدهام يا نه؟!
گدايي كه از آدمها تمنا ميكند، كف يك دستش را پيش ميآورد و آدمي كه از خدا خواهش ميكند، كف هر دو دستش را آدمها، به خدا، از گدا گداترند…
من ولگردي را دوست دارم… گاهي در قبرستان گاهي در صفحهي كاغذ و گاهي در كوچه پس كوچههاي خيال… هان، اي پاسبان روزمرگي… راحتم بگذار…