باران چاله ی کوچک آب تصویر گنجشکی در آن همچون پرنده ای مهاجر رد می شود.
در این اتاق تاریک، فرش تن را بی جهتی خاص بر زمین گسترانیده ام… نگاه تار، هیچ نمی نمایدم، و پود احساس گره نمی خورد.
این طرفها خیلی وقت است عقرب دیده نشده، چراغ راهنمایی و رانندگی از دور سوسو میزند، آن روسپی پشت پنجره ایستاده، به آسمان که نگاه کنی یادت میآید صحنهی قربانی شدن گوسفندهای زیادی را به تماشا نشسته ای، این همان مردی است که فکر میکنم دزد باشد، دورترک کودکان دست میزنند، برگها میسُرایند، گربه پی …
تابستان دارد بر بستر دشت میتابد، عنقریب خون بکارت لالهی بهار میخشکد.
آدم؟! او هنوز از دهان آرزویش شیر میچکد که میمیرد…
نشستهام در میانهی چهارراهو نمیدانم رو به کدامین انتها،خیالم دَم میکشد.
پیش نوشت: این متن وقتی (به صورت اتوماتیک) در معرض دید شما قرار خواهد گرفت که من در سفرم و هیچ دسترسی به اینترنت ندارم. اما امشب، یعنی در همان شبی که قرار است فردایش به سفر سه روزه بروم می نویسمش تا … ادامه ی “تا” را نگویم بهتر است. بهتر است. اما این …
چراغ درخت سبز شده بهار را ببین عبور خواهد کرد.
چشمک چراغ کوچک دزدگیر اتومبیلها به یادم آورد که روزگاری در شهر من چشمک ستارهها حتی دزدها را سربه هوا می کرد.
سایه دچار یاس فلسفی شددر پی این هوس درختکه میخواستبرود همین اطراف قدمی بزند.
وقت میخواهم، تا بیاندیشم، تا بیاندیشم، تا بیاندیشم… به تمام لحظههای فراموش شده، به این تن فرتوت، به این عاطفهی مسخِ خداداد، به این روح پرتلاطم، خفه، به این رنجودگی خودخواستهی تمام ناشدنی، به این سفرهای دروغ، دروغ، دروغ، به نبودن، به نابودن، به نابودی، به این گامهای بیکلام، به این سایهی ناجور، به این …
لبخند، این نقاب نخ نما.
من از شیبی می روم بالا و با دل می گویم، چرا چنین طولانی بدین افسون گرفتارم.