از واقعیت اکنون، این لحظه ها، بی پرده بگویم فراتر، این سال ها، گریزانم و راست اگر پندار کنم، درست اگر بگویم با شما، در پی افسون شدنم. در پی رازی که مبهوتم کند و در اندیشه ی بی زمان دلدادگی فرو بَرَدَم. اینچنین نخواهد بود… چراکه جغرافیای ذهنم، انگار دیواری است کاهگلی، ترک خورده، …
دلم میخواهد آنقدر راه بروم تا برسم به ستیغ کوهی که آن دختربچه ی پنج ساله نقاشی کرده… بنشینم آن بالا، رو به روح آدم کنم و بگویم: “یک سیگار بده بکشیم.”
ای لحظه، ای رهگذر کوچه ها، می خواهم دعوتت کنم به اتاق خوابم، به خوابم، … … … بخوابم.
چه خوش داشت برگ باکرهی شمشاد حضور عریان باران را
– زن ن ن ن ن، جلوی دهانت را بگیر. – نمی خواهم. دوست دارم هر چه دلم می خواهد بگویم. می خواهم حرف بزنم م م م م. – هر چقدر دلت می خواهد حرف بزن. آنقدر حرف بزن تا بمیری. منظورم از جلوی دهانت را بگیر این است که کمتر بخور. – آهان! …
– مرد در اتاق را باز میکند و وارد میشود. – لباسهایش را درمیآورد. – یکراست به سمت تختخواب دو نفره با بالش و ملحفههای سفید رنگ میرود. – زنی منتظرش است. – مرد به وظیفه تولید مثل عمل میکند. – سپس برمیخیزد که به سمت حمام برود. – زن ملحفهای را به سمتش پرت میکند. – مرد …
ببین! عنکبوت-بانو نشسته در تارهای تنیده. وَه! چه قلعه دختری!
دست در دست هم، به دریا مینگریستیم. دیگرانی آنجا نبودند و جز ماه کسی ندید که ما، من بودم و عروسکی درست شبیه به خودم نشسته در کنارم.
کشورم، این اتاق تاریک غولآسا، نه آیینهای دارد و نه یک لنز، عاجز از حتی ثبت یک لحظه تاریخی.
طناب، تنها یک متر پایینتر از آفتاب، بیهیچ آرزویی، بیهیچ پیراهنی که آویزان شده باشد از آن با سکوت گیرههای زبانبسته خود را سرگرم کرده. گیرهها، دور و نزدیک از هم، بسان خری بیبار، بیکار لِنگ در هوا باقی ماندهاند. بیهیچ هیجانی، شهوتی یا عاشقشدنی تحت ارادهی یک خط راست بیتجربهاند. و آفتاب، آنقدر گیج …
در آن دَم، هر دَم که بوم سیاه خاطرت در میان سرخ خیالم شعله میگیرد، تکههایش را، بازماندههایش را، با اشکهای آبی عاطفه دوباره نقاشی میکنم.
زمین هرگز روی خودش را نمیبیند جز آنی، در خرده شکستههای آینهی باران
وقتی آدم به “کاتالونیا” برود، آثار “خوان میرو” را در کف پیادهروی “رامبلا” ببیند و زندگینامه “دالی” را هم بخواند، کمی، شاید فقط کمی حق داشته باشد که با “سورئالیستها” همذاتپنداری کند… داستان از این قرار است که امروز مردی را دیدم با دیدگاه سورئالیستی… بگذارید در قالب یک سناریو این اتفاق را برایتان تعریف …