یک اندام خیالی دارم که درد دارد، در عین حال قصد دارد از من کنده شود و برود… با خودم فکر کردهام چه بهتر که راهش را بِکِشد و برود. اما لعنتی نمیرود. عوضش درد دارد. این اندام دردمند از من مهاجرت نمیکند ولی “سندرم اولیس” را برایم به ارمغان آورده، جایی نرفته ولی ارمغان آورده. …
خوابم نمیبَرَد. دریاست انگار دل، آشوب است. موج، بالشی است بیقرار رویا تَر شده، امید شور میسُرّد ماهی اندیشه و میشکند مهتاب روح غوطه میخورد آغوش، بیهیچ استواری.
باد بیابان تار، صد و بیست روز سیستان را شلاق میزند. چه امید داری که در دشت ناامید، علف شور نروید؟!
از پادشاهی دماوند تا به جمهوری زاینده رود از چشم انداز آن گنبد مینا تا به جریان این جوی می، چه اسطورههای زمستانی به بهانهی بهارهای افسانهای شنیدیم. اما حالا دیگر میدانیم: نمایش خون سیاوش، حکایت آشنایی است از سایهی پیکرهای نصب شده بر سردر هفت شهر بیعشقی. حالا میدانیم: از زمان قماربازی مولانا، چنان …
“برای ایمان آوردن به کیشِ کیشْ باید به قشم قسم خورد.”
در دَم میدَرَد این دَرد دُرد دَرِ میکده است درمانش
از آن نگاههای ردیف غافل شدم و از این قافیه بوسهها قافلهام غارت
آنکه از چشمه مینوشد، میداند که چگونه با چشم بنوشاند.
در آن دریای سیاه یک جزیره سفید هست. پاشنهام را ورخواهم کشید، تا بروم. اما لامصب! داستان این پاشنه را همه میدانند. با این وجود! میروم، و میدانم که آشیل وجودم همانجا جانش درخواهد رفت.
به رسم آئین مقدس اعتراض آن بغض که از نردبان سینهام به معراج رفت امشب هبوط کرد و برایم گفت: ایزدان همه شاهکار شاهدانهاند.
وقتی، آسیاب فکر مَردم را دیدم که در جا میزد تا نوبت نشاط آن باغ نادیده بهشتی از راه برسد. تصمیم گرفتم، از اضطراب پل بیمعماری گذر کنم تا بلندای دروغ معبد برج تاجران قصهی هبوط آدم را اندازه بگیرم. برای این منظور، جاده گرم شهوانی فرش را تجربه کردم تا بدانم معنای خنکای غسل …
به اجاق کور ابلیس قسم، به یک ارزن نمیارزد اسم اعظم!
*در اندیشه بودم، که نقطه تلاقی زمان بهار را در راستای مکان بلندای اُلَمپ تا قعر تارتاروس، بیابم. از دوره کلاسیک تا عصر باروک، این ایده در طرح کمدی الهی دانته و نقشه بهشت گمشده میلتون، پیگیری شده و البته هنوز بیجواب است. *باید اقرار کنم، فارغ از افکار مابعدالطبیعی، بهار متخصص انقلاب مخملی است …