آن دار پنجره، با شیشههای رنگی خورشید مینشست روبرویش هر روز فرش میبافت بر کف خانه
من آن گیاه تبارم که در آرزوی جویدن گیاه بیمرگیام. آه، والدینم!
تا این دوشیزه سفید زمستان واقع نشود، سبز زفاف بهار فقط خیال است.
غم غارغار کلاغ غروب، به پاییز وجودم راه نشئه زمستان سستی را نشان می دهد.
خانه ام درد می کند. دوره گردی ام را می نویسم.
پشت هر صندلی هواپیما پاکتی هست. این به من یادآوری می کند که گاهی همه امان می توانیم تهوع آور باشیم، به ویژه در بلندپروازی هایمان!
در هنگامه مستی که افسانه می سرودم از آبادی های کهن هیچ نمی دانستم که در زمان خماری به گوژپشتی بدل خواهم شد در شهر ملال تازه دانستم حادثه خارق العاده ای نبود آن فرتوت که افسونگر می پنداشتمش تازه دانستم سرنوشتمان بر باد رفته بود از همان آغاز شگفت نبود، شکوه نداشت پیروز نبود، …
فکرم را هاشور میزنم، زلف تو نمایان می شود. ……………….. زیر چتر سایه بان مژه های تو، خاطرخواه خاطره های با تو بودنم. ……………….. پیچک کوچک انگشتانت، در آسمان ذهنم، سبز شده اند. ……………….. معجون اندیشه ام اثری نداشت، دمنوش وجودت کجاست؟ ……………….. بوی دریا می آید، حتم دارم دستی به آب زده ای و …
بگذارم به حساب آسایش یا اضطراب هیزم، زمان میان دو ضربه پی در پی تبر را؟
از واقعیت اکنون، این لحظه ها، بی پرده بگویم فراتر، این سال ها، گریزانم و راست اگر پندار کنم، درست اگر بگویم با شما، در پی افسون شدنم. در پی رازی که مبهوتم کند و در اندیشه ی بی زمان دلدادگی فرو بَرَدَم. اینچنین نخواهد بود… چراکه جغرافیای ذهنم، انگار دیواری است کاهگلی، ترک خورده، …
دلم میخواهد آنقدر راه بروم تا برسم به ستیغ کوهی که آن دختربچه ی پنج ساله نقاشی کرده… بنشینم آن بالا، رو به روح آدم کنم و بگویم: “یک سیگار بده بکشیم.”
ای لحظه، ای رهگذر کوچه ها، می خواهم دعوتت کنم به اتاق خوابم، به خوابم، … … … بخوابم.
چه خوش داشت برگ باکرهی شمشاد حضور عریان باران را