در این بهشت آقای خیال خیلی وقت است که خوابیده یک پری روسپی هم همینجا در همین بهشت خوابیده شاید بشود اینطور خیال کرد که خیال با پری خوابیده و احتمالا این نتیجه خیالی بوده از آن زمان که هنوز نخوابیده بود رییس امنیت کشور هم در همین بهشت که اصلا یک کشور دیگر است …
آموختم از توالی سرد شب که هر سوسوی ستاره خوشامدگوی سفر صبح نیست. …………………………………………………… در هر طبقه کتابخانه وجودم، اثر انگشت یک دستبرد هست. از دست خودم، دیگر خاک نشسته بر خالی آن خانه. دستم را باید بُرید! …………………………………………………… پای که ریشه بدواند، دست که شاخه بپراکند، سر به وقتش میوه خواهد داد.
روزگاری پیشتر در صفحه کاغذ، هر پنج انگشت ناظر قلم بودند که چه مینویسد. امروز اما تنها یک انگشت حروف صفحه نمایش را انتخاب میکند و میفشارد. چهار انگشت دیگر آن پشت از بیخبرانند. این است که از انشای هیات تحریریه به دیکته سردبیر رسیدیم.
هر شب به امیدی نگاهی به زاویهای از هیچ و در آخر هیچ! ………………………………… این جلاد که خود، خویش است، که پاره میکند و پراکنده وجود را، و نمیگذارد “همه” باشد، خود قربانی جلاد دیگری است که او نیز خود وجودی دیگری است در آستانه تکثری بی مقدار …………………………………… لب فشردهام تا سخن نگویم، اما …
آن دار پنجره، با شیشههای رنگی خورشید مینشست روبرویش هر روز فرش میبافت بر کف خانه
من آن گیاه تبارم که در آرزوی جویدن گیاه بیمرگیام. آه، والدینم!
تا این دوشیزه سفید زمستان واقع نشود، سبز زفاف بهار فقط خیال است.
غم غارغار کلاغ غروب، به پاییز وجودم راه نشئه زمستان سستی را نشان می دهد.
خانه ام درد می کند. دوره گردی ام را می نویسم.
پشت هر صندلی هواپیما پاکتی هست. این به من یادآوری می کند که گاهی همه امان می توانیم تهوع آور باشیم، به ویژه در بلندپروازی هایمان!
در هنگامه مستی که افسانه می سرودم از آبادی های کهن هیچ نمی دانستم که در زمان خماری به گوژپشتی بدل خواهم شد در شهر ملال تازه دانستم حادثه خارق العاده ای نبود آن فرتوت که افسونگر می پنداشتمش تازه دانستم سرنوشتمان بر باد رفته بود از همان آغاز شگفت نبود، شکوه نداشت پیروز نبود، …
فکرم را هاشور میزنم، زلف تو نمایان می شود. ……………….. زیر چتر سایه بان مژه های تو، خاطرخواه خاطره های با تو بودنم. ……………….. پیچک کوچک انگشتانت، در آسمان ذهنم، سبز شده اند. ……………….. معجون اندیشه ام اثری نداشت، دمنوش وجودت کجاست؟ ……………….. بوی دریا می آید، حتم دارم دستی به آب زده ای و …
بگذارم به حساب آسایش یا اضطراب هیزم، زمان میان دو ضربه پی در پی تبر را؟