خيلی كوتاه، كمی ادبی

متن ناتمام

در هنگامه مستی که افسانه می سرودم از آبادی های کهن هیچ نمی دانستم که در زمان خماری به گوژپشتی بدل خواهم شد در شهر ملال تازه دانستم حادثه خارق العاده ای نبود آن فرتوت که افسونگر می پنداشتمش تازه دانستم سرنوشتمان بر باد رفته بود از همان آغاز شگفت نبود، شکوه نداشت پیروز نبود، …

چند عاشقانه

فکرم را هاشور میزنم، زلف تو نمایان می شود. ……………….. زیر چتر سایه بان مژه های تو، خاطرخواه خاطره های با تو بودنم. ……………….. پیچک کوچک انگشتانت، در آسمان ذهنم، سبز شده اند. ……………….. معجون اندیشه ام اثری نداشت، دمنوش وجودت کجاست؟ ……………….. بوی دریا می آید، حتم دارم دستی به آب زده ای و …

چه خوب است که نخواهی دانست….

از واقعیت اکنون، این لحظه­ ها، بی ­پرده بگویم فراتر، این سال­ ها، گریزانم و راست اگر پندار کنم، درست اگر بگویم با شما، در پی افسون شدنم. در پی رازی که مبهوتم کند و در اندیشه ­ی بی­­ زمان دلدادگی فرو بَرَدَم. اینچنین نخواهد بود… چراکه جغرافیای ذهنم، انگار دیواری است کاهگلی، ترک خورده، …