خيلی كوتاه، كمی ادبی

عاشقانه‌های آذر

در آن جهان سیاه و سفید چشمانت روزگار می‌گذرانم، از دل شام تا کنارۀ بام. ……………………………………………………… همۀ بلیط‌های نمایش را خریدم تا تنها تماشا کنم آن اجرای عصر جمعۀ پاییزت را. آنچه دیدم، رقص خیال‌انگیز دود عود بود زیر نورافکن آفتاب از کنار پردۀ کناررفتۀ پنجره. سناریو این بود: بوی تنت، آرامِ بودنت ……………………………………………………… خواندن …

پاییز کیمیاگر

در هم تنیده‌ست «شب» با یاد «او» چه «آشوب» خوبی! ………………………………………………………….. پشیمانم! برمی‌گردم از بن‌بست بزرگراه جهان  به پهنای کوی دلدار ………………………………………………………….. ببین! این پاییز کیمیاگر، طلا کرده آن «تحفهٔ درویش» را!

خاورمیانه

پرسید از جغرافیای خاورمیانه گفتم، آن نقشۀ بحری در سرآستین کودکان، با حق‌آبۀ اشک چشمشان …………………………………………………………………….. زمین با آن وسعتش فقط یک ماه دارد من اما، دو ماه! تیرم به سمت دیگران، مهرم سوی توست. …………………………………………………………………….. آخر چگونه؟! همۀ وجودم شور می‌شود در حضور شیرینت

خیر

آن پشت یک دنیا دلهره است، بگذار پرده‌‌پوش بماند. …………………………………………………………. گفت «خیر» ببینی ولی «خیر» شنیدم! …………………………………………………………. پاییز را به دیدار درختان اناری که میوه‌شان شکاف برداشته دوست دارم، گویی مکرر لب توست که از شاخه‌ها دمیده.

خدا همۀ رفتگان را نمی‌آمرزد

نون تازه خریدم، تو سفره است، تا گرمه بخور. نذار مثل من سرد بشه. تا بوی نون هنوز تو خونه پیچیده، به آینه نگاه نکن. بذار حافظۀ آینه از یاد من پاک بشه. سرت سلامت، خدانگهدار… ………………………………………………………………… ۳۲ حرف الفبا را درخانه‌های سفید شطرنج جا دادم تا از همنشینی، غزل بتراود. اما ترس از تاریکی …

چند عاشقانه

تو را تنم می‌کنم، دکمه‌هایم را می‌بندم، و حواسم هست که لک برنداری. ……………………………………………………….. گفت برو به جهنم آنگاه به لبهای آتشینش اشاره کرد! ……………………………………………………….. گفت: زندگی‌ات چگونه گذشت؟ گفتم: در مسیر از خیالِ خط لبش تا خاطرهٔ دایرهٔ دهانش ……………………………………………………….. تو خود بگو! چگونه تاب بیاورد دلم از روی مهتاب و از گرمای آفتابت …

کوتاه‌نوشت‌های مهر و آبان

همهٔ خوش خنده‌ها یک طرف این خوش گریه یک طرف؛ باران را می‌گویم. ………………………………………………………………. پرسه زدن در یک شهر جدید همچون نان و نمک خوردن با یک غریبه است؛ همان‌قدر عجیب، همان‌قدر محترم! ………………………………………………………………. کتاب «شهر» را در خانه نمی‌شود با دست ورق زد. هر کلمه یک گام است و شهر با قدم زدن خوانده می‌شود. ………………………………………………………………. تو چه پنهانی در نوشته‌هایم  و چه آشکاری در نانوشته‌هایم! ………………………………………………………………. چه بوسه‌‌زاری است این دشت شقایق و چه لب‌هایی تر می‌کنند این گل‌ها  ………………………………………………………………. یادت هست در آن مهمانی گیسوانت جرعه‌ای بوسه نوشیدم! از مستی‌اش هنوز به خانه برنگشته‌ام. ………………………………………………………………. گیسوانت را بر سینه‌ام بیفشان تا در موج‌های آرامَش  تنی به خواب بزنم. ………………………………………………………………. کلماتم مضطربند، همچون مادری که فرزندش را در مکانی شلوغ گم کرده. حتی کلماتم می‌گریند، همچون آن فرزندی که گم شده. ………………………………………………………………. انگار، در زمین آتش‌بس چندان قدری ندارد، فقط  در آسمان آبی  پرچم‌های صلح با ابرهای سفید برافراشته می‌شوند. ………………………………………………………………. نبودنت اندیشه‌ام را از کار انداخته. نمی‌اندیشم پس نیستم. ………………………………………………………………. قبلا  فقط «الانْ بودنت» را می‌خواستم. بعدتر، عاشق «خودِ بودنت» بودم. اما الان، به‌اندازهٔ «قبلا» و «بعدتر» دوستت دارم. ………………………………………………………………. میان عشاق فقط باید همان حرف اول گفته شود. خطر حرف دوم، از درود است تا بدرود. ………………………………………………………………. چشم‌هایش که می‌خندند انگار بچه آهویی به آغوشم می‌جهد. ………………………………………………………………. وسیع‌ترین وطنم …

شبهای مهر

او نشانی باغ انار را می‌دهد! سهراب را می‌گویم، آنجا که می‌گوید: «کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است.» …………………………………………………………………….. شمه‌ای از شمیم مویش به مشام شنیده‌اند مردم شهر، شتابشان را تماشا کن! …………………………………………………………………….. با شهادتین سکوت، در زمان نزول باران مشرّف شدم به دین دیدن …………………………………………………………………….. شبنم‌ها را ببین! جام شراب به …