گندم، گواهِ گذرِ گاوآهن از گرمای خاک است؛ گنجی است که تا از گریبانِ زمین بروید هر روز با آفتاب گفتوگو میکند. گندم، گوهرِ گِل است، گُلِ خاک است، که در گرمی گهوارهٔ زمین جان میگیرد تا در قامتِ نانْ جانْ ببخشد. گاه که گندمْ با گذرِ باد، در گودِ دشت، گیسوانش را در هنگامهٔ …
چندان در زمین و زمان زنجیر شدهایم و حلقههایش چنان دیر پاییده که زنگار بسته انگار. در دهانمان زهر و بر روحمان زخم است و زانوهای به زوال رفتهامان دیگر زور و رمقی ندارد. هر چه هست زوزهٔ زمستان زمخت زجرآوری است که زبانمان را زبون کرده و زمزمهٔ زندگی را زدوده و زایل کرده.
همهاش سراب نشانم میدهد و سنگین میکند سینهام را. سطر به سطر سراسر زندگیام را به سخره میگیرد. هر روز کاری میکند که سراپایم سست میشود و احساسم سرکوب. سرنوشت را میگویم، همان که سالهاست سربهسرم میگذارد.
اگر روزی به کاشیهای گنبدی نگاه کنی، شاید ببینی که چیزی میانِ رنگها گم شده است. در آن آبی و زرد و صورتی و سفید و کمی سیاه تکهای از خیال در کنجی جا مانده است. یقین که در تلاقی ردّ نگاه نرم تو با نظم نقوش منحنی، خاطرات خاطرخواهی کندوکاو خواهد شد. ……………………………………………………….. خدا …
در میانهٔ بودن و نبودن ایستاده! نه به خود مینگرد و نه به مسیر که از هر دو گذشته. گویی دلش در افق جاریست. نسیم، آرام دست میگذارد بر شانهاش و خورشید میبوسد چهرهاش را در آن دم، جهان میآساید؛ در آرامشی عمیق که سخن نمیخواهد.
بهار، همچون تابلوی باشکوه نقاشی دورهٔ باروک است، که رنگهایش در هم میرقصند و زندگی سرشار میشود. پاییز، به پیکرهای عریان از یونان باستان میماند؛ ساده و صریح، که حقیقتِ برهنهٔ جهان را مینمایاند.
آن دَم نوش باد که دَمَش باد …………………………………………………………………………………. نقشی از ماهو نقشهای از ستارههاستدر چشمۀ چشمت …………………………………………………………………………………. شب و سفر به جادۀ جعدش
انسانی، پدر را در خون غلطانید و با مادر در گناه آرمید و چون نوبت چیستان رسید، جز نام خویش چیزی بر زبان نیافت؛ «انسان»
در دل سکوتْ «دو» بار صدایم کردی؛ نه چون پژواکی دور، بلکه نجوایی بود همچون دریچهای تازه به جهان. بعد از آن، چنان به «رِ»بای حضورت راضیام که «می»دانم می نابی که از نگاهت میچکد جام سود مرا پر میکند. کسی نمیداند در آغوش شب که «فا»صلهها با ستارهها کم میشود، تو «سُل»طان لحظههایی هستی …
در خیالم خیره شدهام به خطوطِ خستهٔ چهرهات، به خندهات که محو شده. ناگاه خمرهٔ خالی دلم پُر میشود از آن همه خاطراتِ خجستهٔ خلوتمان. خاموش میمانم در خویشتنِ خویش و پندارهایم که دائم در هم میخَلَند، در خلأیی خفقانآور فرو میبَرَندم. با این حال در همان آن، به یاد میآورم که روزگاری، هر روز، …
ماهِ مرموزْ امشب هم مغزم را مملو از مکالمهٔ مبهمی کرده بود. من، انگار مرد مستی شده بودم در پی حلِ معمای معنای مقصدِ محوی در مسیری ممتد، که آن را مدام مرور میکردم تا شاید مرهمی یابم. اما همهٔ آنچه در سرم میپیچید موسیقی مردابی بود که مرا به مرزِ مرگِ موجهای مفقود میرساند. …
در این روزهای دراز دلگیر دلم در دوردست دور از دامانِ دوست، دیگر انگار نمیتپد. دست بر دیوارههای پر از درد درهی دلتنگی میکشم که در آن گرفتارم. دریغ از ذرهای دلخوشی، که همه دود شد در دالان دلواپسی. و این دقیقههای دلزده، همچو دریا دچارِ دگرگونی میکند مرا که دهانم پر از داد و …
آوازهاش گرچه در همهٔ آفاق پیچیده، اما آهیست آویخته بر آینهٔ افق، از هر شفق تا هر فلق. آهوی گریزپای ایام است که با آذین بستن آسمان آبی هم، به آغوش درنمیآید. او آواز آغازین آکنده از اندوه در هر آشیان است که انعکاس آرام آبش، آسان به دست نمیآید، و ابریست که در اعماق …