به جای بارون از چشم رشتت، اشک میباره، وطن … تو که لبت تفتان، تنت لوتِ وطن افق دماوند نگاهت، چه غمی داره، وطن … کارون زلفت رو چرا ما شونه نکردیم، وطن بازوی البرز و شونههای زاگرست رو خسته کردیم که وطن قدر پستهٔ خنده و زعفرون صورتت رو ندونستیم که وطن نفس یوزت …
برهنه به خواب رفتهای، چون میوهای رسیده بر شاخهی تاریک شب. و من، با هراسی شیرین، بر کنارهی تنت پاسبانی میدهم. نمیخواهم نه تکانی، نه صدایی و نه حتی نسیمی تو را بیدار کند، زیرا هر نفس خوابِ تو، مانند آتشی پنهان، در رگهایم شعله میکشد و مرا میسوزاند. تو خوابیدهای و حضورت همچون گرمای …
ردّ ستارهای را گرفتم و از سرزمینِ سادگی تا ساحلِ سرگردانی سفر کردم. چه ساعتهایی که در میان سبزهها نشستم، گاه سینه به سپیدارها چسباندم و زیر سایههاشان سرشار از سرود سکوت شدم. و چه سحرهایی که سر به سجدهٔ گل سرخی نهادم. ولی در آخر دانستم، گرچه با سرمستی در پی هر سوسویی به هر سویی …
هر بامداد شاخهٔ شعرم را با شعاع نور خورشید سیراب میکنم. پر از شور میشود و شیرین میخندد، شوق میکند و شکوفه میدهد. وانگاه یک شقایق شیدا میروید از آن، که شمعِ شب میشود و شورش دلی را به شمیم مویی و شانهٔ امنی مشتاق میکند.
برگ پاییز را ببین! گویی شعله گرفته شاخه
در آن شبگردیهای هر شبِ من در شهر بیخوابِ چشمت، کاخ باشکوهی بود که به تماشایش میایستادم. کافهای هم بود که در آن مینشستم و عشق مینوشیدم، در فنجانی لبریز از نگاهت. شاید یادت نیست، اما تو هم باران میباریدی با حضورم. هر شب قصه این بود که من با دست خالی از تو بازمیگشتم؛ …
اگر چشمان تو، دستهایشان با هم توی یک کاسه نبود من اسیر نمیشدم!
در هر سَحَر پیکر واژههایم را با گلاب دوآتشهٔ قمصر تطهیر میکنم و با جامهٔ پاکیزۀ سَرگل زعفران قاین میپوشانمشان، وانگاه غزلی میسرایم برایت شاید که سِحر شوی به رنگ و بویشان!
گاهی، تنها دلخوشیام این است که با حروف زاویهدار و واژههای راست، قوس بدهم به جملهها تا معنایی سینوسی در موجی نرم از هندسه و خیال ترسیم شود. آنگاه، در یک خلأ ناب، فارغ از ثقلِ زمین و دغدغهٔ زمان، چون بندبازی بر ریسمان سکوت، تعلیق را بیهیچ برهانی اثبات کنم و در آن گوشهی …
غرور وطنم را شکستهاندکه در غروب آسمانشپنهان شده پشتِ پلکِ ابرچشم خونین خورشید
چشمانت نوروز است، دل من سفرۀ هفت سین،که در آنسِحر و سَحَر و سَماع و سرود و ستایش و سوگند و سوز است. …………………………………………. در رد پای لبتراه که هیچ، همۀ جهان را گم میکنم. …………………………………………. در دنیای واژهها«دلسوز»بزرگترین سوءتفاهم بود.هیچکس هم نپرسید میسوزد یا میسوزاند؟!
اردیبهشتتو با عطر خوشایندی که در تار و پود شب میلغزیداز راه رسیدی!من خبر آمدنت رااز تماس نرم باران با لب برگ درختشنیدم،و چه حسرتی خوردمبه ارزش خفیف ارضای تن پُر از تمنای شکوفه ………………………………………………………… با چمدان فراموشی در دست در هر قدم یک خاطره را پشت سر میگذارم. میروم که در خویشتن گم شوم.
جادوی جهان استسکوت نقرهایِ ماهی کهدرنگ میکند در آسمان …………………………………………………… دلم تنگ میشودبرای آن دورهمیکه تو باشی و من و قرص ماه …………………………………………………… بگذار و بگذرکه راه، هماره پابرجاستبینیاز از سایۀ ما