مثل دود میدود این درد در اندرون همسایهام آفتاب است، شبها راحتم نمیگذارد. هی مردم، این فصل هار، ترسانده است بهار را چیزی نیست اگر صبح هم نشود، میشوید اشکهایم شبها، صورتم را سال به آخر میرسد، کیف بلبلها را کوک کنیم، نکند خواب بمانند شکوفهها قحطی، حتی نه یکی …
آن نهنگ روزگار بلعیده است مرا در قعر شکمش روز میکُشم هر شب
عطسه کردم، خوابشان پرید ستارههای آسمان
آوردهاند که… بردند!
تفنگش که مریض میشد، دارویی به دهانش میریخت. باروت. بعد میبُردَش به صحرا، تا قِی کند. و قربانی کند پرندهی مهاجر را.
نظم دو مصرع یک بیت شعر ایرانی همچون هماهنگی چوبهای اسکی نروژی است که در چابکی پاهای رقصنده تانگو آرژانتینی تجلی یافته و به شکل مهارت خوردن سوشی با قاشقهای هاشی ژاپنی و قدرت دستان قهرمان کونگفوی چینی به نمایش درآمده.
به جای باده، باد به جای پیالهی مِی سرخ تلخ، سبوی دریای آبی شور به جای افتان و خیزان در خاک، سماع کنان در آب
شیارهای مغزم، خاکریزهای جنگ است. آنجا پُشتههای بسیاری است از باورهای کُشته. انگار نیروهای کمکی از راه نرسیدند زیر فشار آتشبار اشتباهات. از بلندای بوی بد، چنین بر میآید که اجساد افکار سخت و نامنعطف دیروز، فاسدانه نرم شدهاند امروز. با این حال، فهمیدهام، صلح دروغ هر صبح است و من هر شب میدان جنگم …
سجده به هر برگ زرد که هر یک مُهری است در محراب پاییز ………………………………………………………………….. خوش باد که سرخ نگه میدارم رُخ زرد آزردهام را نه با سیلی که با فریب همپوشانی رَخت زرد پاییز ………………………………………………………………….. باز برگزید و برگرفت آن برگ طلا را، برگویید بر کوی و برزن که برگشت پاییز
وزن یاد بودنت به اضافه حجم دریغ نبودنت چنان معادلهای شد که توان چهار موتور هواپیما مجهول پرواز را حل نکردند. تقلب کردیم که قبول شدیم! قرص خواب از من و لیوان آب از مهماندار
من ایرانم؛ گَه بسان آن حفرههای خالی خشتی کبوترخانه گَهی آن آبی کاشی مقرنسهای نمازخانه
دیدی! رقص دامن سفید را؟ نسیم گذر کرد از کالبد پنجره.
هر کسی خدایی دارد و هر خدایی خانهای! آیینهات غبار نگیرد. خدایت میبیندت هر صبح، از خانهاش در خانهات.