تفنگش که مریض میشد، دارویی به دهانش میریخت. باروت. بعد میبُردَش به صحرا، تا قِی کند. و قربانی کند پرندهی مهاجر را.
نظم دو مصرع یک بیت شعر ایرانی همچون هماهنگی چوبهای اسکی نروژی است که در چابکی پاهای رقصنده تانگو آرژانتینی تجلی یافته و به شکل مهارت خوردن سوشی با قاشقهای هاشی ژاپنی و قدرت دستان قهرمان کونگفوی چینی به نمایش درآمده.
به جای باده، باد به جای پیالهی مِی سرخ تلخ، سبوی دریای آبی شور به جای افتان و خیزان در خاک، سماع کنان در آب
شیارهای مغزم، خاکریزهای جنگ است. آنجا پُشتههای بسیاری است از باورهای کُشته. انگار نیروهای کمکی از راه نرسیدند زیر فشار آتشبار اشتباهات. از بلندای بوی بد، چنین بر میآید که اجساد افکار سخت و نامنعطف دیروز، فاسدانه نرم شدهاند امروز. با این حال، فهمیدهام، صلح دروغ هر صبح است و من هر شب میدان جنگم …
سجده به هر برگ زرد که هر یک مُهری است در محراب پاییز ………………………………………………………………….. خوش باد که سرخ نگه میدارم رُخ زرد آزردهام را نه با سیلی که با فریب همپوشانی رَخت زرد پاییز ………………………………………………………………….. باز برگزید و برگرفت آن برگ طلا را، برگویید بر کوی و برزن که برگشت پاییز
وزن یاد بودنت به اضافه حجم دریغ نبودنت چنان معادلهای شد که توان چهار موتور هواپیما مجهول پرواز را حل نکردند. تقلب کردیم که قبول شدیم! قرص خواب از من و لیوان آب از مهماندار
من ایرانم؛ گَه بسان آن حفرههای خالی خشتی کبوترخانه گَهی آن آبی کاشی مقرنسهای نمازخانه
دیدی! رقص دامن سفید را؟ نسیم گذر کرد از کالبد پنجره.
هر کسی خدایی دارد و هر خدایی خانهای! آیینهات غبار نگیرد. خدایت میبیندت هر صبح، از خانهاش در خانهات.
هر ظهر تابستان حجلهی آبی حوض آبتنی با خورشید خانم
کلون تردید را بکوب، قدم بگذار به هشتی تشویش، ترس دالان را فرو بگذار، تجربه کن بیرونی انتظار را، تا به حیاط رهایی برسی. آنگاه در رویای اندرونی از پلههای سرداب ناخودآگاه پایین برو. زمانی بعد، به امید معراج بام بالا بیا. زینهار! در این پایین و بالا شدن، از پنج دری احساس غافل نشوی. …
کلوخی میاندازم در آب تا حل بشود من میروم به خواب با چشمانی باز
ما فکر کردیم با آن سنجد سوخته که بر ناف نوزاد گذاشتیم زندگی را بردیم. تو نگو همه را به بیم بینی بختک باختیم.