پیش نوشت: این متن وقتی (به صورت اتوماتیک) در معرض دید شما قرار خواهد گرفت که من در سفرم و هیچ دسترسی به اینترنت ندارم. اما امشب، یعنی در همان شبی که قرار است فردایش به سفر سه روزه بروم می نویسمش تا … ادامه ی “تا” را نگویم بهتر است. بهتر است. اما این …
چراغ درخت سبز شده بهار را ببین عبور خواهد کرد.
چشمک چراغ کوچک دزدگیر اتومبیلها به یادم آورد که روزگاری در شهر من چشمک ستارهها حتی دزدها را سربه هوا می کرد.
سایه دچار یاس فلسفی شددر پی این هوس درختکه میخواستبرود همین اطراف قدمی بزند.
وقت میخواهم، تا بیاندیشم، تا بیاندیشم، تا بیاندیشم… به تمام لحظههای فراموش شده، به این تن فرتوت، به این عاطفهی مسخِ خداداد، به این روح پرتلاطم، خفه، به این رنجودگی خودخواستهی تمام ناشدنی، به این سفرهای دروغ، دروغ، دروغ، به نبودن، به نابودن، به نابودی، به این گامهای بیکلام، به این سایهی ناجور، به این …
لبخند، این نقاب نخ نما.
من از شیبی می روم بالا و با دل می گویم، چرا چنین طولانی بدین افسون گرفتارم.
در میان میدانی ایستاده ام. مردمان دور تا دور و در یک فاصله ی نه چندان دور در انتظارند. پیاله پیاله مایعی را بر سر و صورت و دستانم می ریزم. گاه گاهی در میان این پیاله بازی ها، نگاهی را درمی یابم در میان آن جمع. و یک توقف، به اندازهی همین {،} شیرین …
در میان توفان سرنوشت نسل گنگ امروز، انگار، تنها تسلیم… در فضای عریان و بی حرمت ایده ها، انگار، تنها لودگی… در مهلکه ی رنج مسخ شدگی انگار، تنها باده گساری با اهریمن … در صحنه ی دروغ جوانی ما، انگار، تنها شادمانی ناچیز زورکی جواب می دهد….. جواب می دهد…… جواب می دهد….. ………………………………………………………………………………………………………………… ساعت ۱۰ …
امروز حادثه ی او روی داد. من لغو شدم.
هر شبم برمیگردد، کثرت گمگشته در روزم.
ستارهها… نشستهاند در سینمای کهکشان… فیلم زمین را تماشا میکنند… هر روز… از ورای نور خورشید…
سایه سخن نمیگوید و پژواک اندام ندارد. اما به گمانم ترکیب این دو میشود آدم.