مطلب زیر حاوی برخی از آمارهایی است که برای ثبت روند فعالیت این سایت محاسبه شده است و صرفا جهت مستندنگاری و شفافیت برای خودم و علاقمندان ارائه می شود: دقیقا در ۱۴ شهریور (۵ سپتامبر) سال ۱۳۹۱ این سایت شامل ۱۵۱۰ نوشته و ۱۱۶۶۲ نظر بوده است. بدین معنی که در چهار سال اول به …
۱- به “ملکوت” رفتیم اما نیروی انتظامی از برگزاری مراسم “نوروز بل” جلوگیری کرد. البته بنده و بقیه هموطنانم قبلا هم از الطاف محترم این حافظان نظم و قانون در ایجاد نظم عدم برگزاری مراسمی دیگر، همچون “جشن سده” برخوردار شده بودیم. به هر حال امیدوارم این نهاد محترم در اجرای وظایفش کماکان مقتدر عمل …
امروز (چهارشنبه ۱۶ مرداد) به رشت می روم. فردا برای دیدن مراسم “نوروز بل” از رشت به “دیلمان” خواهم رفت و همان فردا دوباره از “دیلمان” به رشت برمی گردم. پس فردا (جمعه) از رشت به تهران می آیم و دو ساعت در تهران می مانم و بعد به رامسر خواهم رفت. شنبه از رامسر …
زنده باد آدم، میتوانست سر به زیر باشد، عریان بماند و در بهشت سکنی گزیند. اما انتخاب کرد که سرکش باشد، لباس بپوشد و زمین را کشف کند. همین است که امروز هم، میتوانست سر به زیر باشد، به همین لباسها اکتفا کند و در زمین سکنی گزیند. اما انتخاب کرد که سرکش باشد، لباس …
از عجایب روزگار یکی اینکه، تنها ساعتی بعد از اینکه حکم ریاست جمهوری تنفیذ شد، سُرخه لرزید. حتما دوستان می دانند که روحانی اهل سرخه است و دیروز حدود ساعت ۲۰، در سرخه زلزله آمد. جالب تر اینکه، این همه سال از زلزله ننوشته بودم. ولی همین که دیروز از بم نوشتم، زمین لرزه شد. …
پنج شنبه ۱۷ مرداد است. پنج سال پیش یعنی سال ۱۳۸۷ هم ۱۷ مرداد پنج شنبه بود. در آن سال ما ۱۰ نفر بودیم که برای دیدار از مراسم “نوروز بل” به روستای “ملکوت” رفتیم. گزارش آن سفر در اولین مجلهی “سرزمین من” چاپ شد. قصد کردم که امسال هم بروم. دوست دارم خاطراتی را …
اینکه نمیتوانم کشورم را از سقوط قهقهرایی اش نجات دهم، برایم خیلی زجرآور است. هر روز و هر روز گریه های خاموش درونی…
میگوید: عزرائیل جانش را گرفت. نگاهش میکنم و با خودم فکر میکنم: آدمیان یا خیلی احمقند یا خیلی بزرگوار. آنها تصمیم گرفتهاند به مرگ که ضد زندگی است، جان ببخشند. جسم بدهند. و نامی برایش انتحاب کنند: “عزرائیل” در اسلام، “شمائیل” در یهودیت و “تاناتوس” در یونان قدیم
با خبر مرگ از خواب بیدارم کردند و تا همین الان دو خبر مرگ دیگر هم دریافت کردم. علاوه بر این تمام روز را پرمشغله و بسیار کلافه بودم. اشتباهاتم زیاد شده بود و نهایتا تمام اطلاعات، به واقع تمام اطلاعات کامپیوترم از دست رفت. آنقدر عصبی هستم که می خواهم به زمین و زمان …
کنار خیایان سنگفرشی مینشینم. نگاهم را به پایین میدوزم. به کفش عابرانی نگاه میکنم که از جلویم رد میشوند. همه یا کفش سیاه به پا کردهاند یا سفید. زنها کفش سفید، مردها کفش سیاه مردها کفش سفید، زنها کفش سیاه همه میآیند و عبور میکنند. به صدای گامها گوش میکنم. دستی را تصور میکنم که …
در رابطه با “بهزاد سواری”، صاحب وبلاگ http://www.cholab.blogfa.com قبلا و بارها در همین سایت نوشته ام که اگر نامش را جستجو کنید، مطالب را خواهید یافت. چندی پیش بهزاد برایم ایمیل فرستاد و تقاضا کرد که داستانش را بخوانم و نظرم را بگویم. او اهل استان “گیلان” و روستای “چولاب” است. عاشق شالیزارها و شالیکاران است …
عصبانی هستم. غرش بلندی در درونم نهفته است. خواستم از آن چیزها که خیلی آزارم میدهد بنویسم. جلوی خودم را گرفتم. با خودم گفتم پس چیز دیگری بنویسم. این شد که سناریوی زیر به ذهنم رسید. به نظرم شاید بتواند به عنوان یک نمایش هنری اجرا شود: *** وارد باغ فین کاشان میشوم. میبینم از …
از دمای ۱۵ درجه سانتیگراد به دمای ۴۰ درجه پرتاب شده ام. البته موضوع دمای هوا نیست، این فقط نماد تغییراتی است که در جسم و جانم رخ می دهد و تحملش برایم سخت است. به وقتی برای استراحت نیاز دارم، اما آنقدر ذهنم درگیر است که به هیچ آرامشی اجازه ورود نمی دهد.