روزنوشت

تا مجال زیستن داریم

در بیابان باران که می بارد، گیاهان کوچکی جوانه می زنند، گل می دهند، بذرهایشان را می پراکنند و می میرند. همه اش نهایتا ۱۵ روز طول می کشد. بذرهای جدید باران بعدی را انتظار می کشند تا آنها هم قصه ی بالا را روایت کنند.

باز هم در رابطه با کتاب “دو بال یک بلبل”

“دو بال یک بلبل” کتابی است که در سال ۲۰۱۱ در استرالیا چاپ و منتشر شد. این کتاب پنجره­ای است به زندگی و فرهنگ ایران. خلاصه­ای است از گفتارهای فرهنگی میان دو نسل از دو فرهنگ مختلف. کتاب­هایی که امروزه در رابطه با سفر به ایران نوشته می­شوند معمولا کتاب­هایی هستند که با قلم یک …

دو بال یک بلبل

فعالیتی که برای کتاب “در جستجوی حسن” انجام شد، پیشنهادها و فعالیت­‌های جانبی فراوانی به همراه داشت. از جمله، یکی از همکاران راهنمای گردشگری به نام “رضا میرخلف” بر آن شده تا ترجمه­‌ی کتابی که خود در پدید آمدن آن نقش اساسی داشته را بر عهده بگیرد. عنوان این کتاب Two Wings of a Nightingale: …

روزی …

دوستانم می دانند که این روزها چقدر خسته ام. کارهای متعددی که باید انجام دهم، جسم و روحم را در هم فشرده و … بهتر می دانم از ابعاد این خستگی نگویم، اما دوست دارم بگویم ایمیل “ترنس وارد” که خوشحالی حسن و خانواده اش را بیان می کرد  http://nooraghayee.com/?p=23110، خشنودم کرد. احساس می کنم …

دیروز – امروز

مادرم گفت: “چند نفر از جوانان محل را به جرم حمل مواد مخدر گرفته­اند.” من که معمولا از محل بی­خبرم، با تعجب نگاهش کردم. مادرم ادامه داد: “یکی دو نفرشان اعدامی هستند.” ساکت شدم. افسوس خوردم. علنا افسوس خوردم. محله­ای که نامش “دهکده المپیک” است و حدود ۲۸ سال پیش، بعد از برگزاری بازی­های ورزشی …

آرتین

بچه خواهرم، سه ساله است. مادرم می خواست او را به یکی از این جلسات زنانه ای که در ماه محرم برگزار می شود با خود به همراه ببرد. آرتین به مادرم گفت: مادرجون جایی نریم که اینجوری باشه و در این زمان ادای “سینه زدن” را درآورد. ادامه داد: جایی بریم که دست بزنن. …

در عالم خیال …

حرف آخرم این است: “امید” به ایران برگشته. در حضورش “دلبر” و “کوشکی” را عقد کنیم. “امید” نام همان دُرنای اهل سیبری است که هر ساله به ایران می آید تا زمستان را در فریدونکنار بگذراند. امسال هم آمده. تنها آمده. چند سالی هست که تنها می آید… “دلبر” و “کوشکی” یک جفت یوز ماده …

قصه تمام نشدنی کتاب

امروز مطلبی خواندم با عنوان “کتابت را جا بگذار”. داستان از این قرار است که: فردی کتابی را می خواند و بعد از خواندن آن را در مکانی (از روی عمد) جا می گذارد. این فرد یک خواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی کتاب دارد و آن این است که: “شما نیز بعد از …