روزنوشت

دیشب خواب دیدم: ایستاده ام سر قبر خودم و نگاه می کنم به نوشته هایش. هیچ شعری نوشته نشده بود. فقط با خط شکسته درج کرده بودند: “هستی نورآقایی” داخل آن قبر من خوابیده بودم، اما نفهمیدم این “هستی” کیست. شاید یعنی این که همه وجودم مرده بود و ذره ای باقی نمانده. اما “هستی” …

کلافه ام و می خواهم بی نزاکت باشم!

امروز، روز من نبود. بلکه فقط چند ساعتی از عمر بود که می توانم از آن به عنوان یکی از گُه ترین اوقات زندگی ام نام ببرم. متعفن تر از همه، اینکه نمی توانم بنویسم چرا امروز این قدر لجن بود. هرجایش را که بنویسم به یکی برخواهد خورد. لعنتی!!! فقط می توانم بگویم آخرین …

روزی روزگاری ایران

– به محض اینکه پا از دجله به سوی ایران فرا می گذاریم چیزی جز گل سرخ در دشت و صحرا دیده نمی شود. – برنج غذای اصلی اشان است، میوه اشان از باغ تامین می شود و نزدیک ترین جویبار، سرد خانه ی آنهاست. – لذت جویی در ذات آب و هوای ایران است، …

فرودگاه “دوحه”

۱- همه می گفتند اگر اقدام کنی، می دهند. باور کردم، اما ندادند. ویزای آمریکا را می گویم. لعنتی، حتی مدارکم را هم نگاه نکرد! ۲- حالا که می نویسم در فرودگاه “دوحه” هستم و تا کمتر از دو ساعت دیگر به سمت ایران پرواز خواهم کرد. اما چند روز گذشته را هم به بهانه …

اگر حوصله ندارید فکر نکنید

هر جا که خواستید، یک جای خالی بگذارید. حالا یک جای خالی دیگر، روبرویش بگذارید. آیا آن جای خالی، این جای خالی، و این جای خالی، آن جای خالی را درون خود نمایش می دهند؟ تصور کنید که نمایش بدهند. آنوقت اتفاقی که می افتد این است که بی نهایت جای خالی در دل هم …

پاسارگاد

چند عکس از نقش رستم و محوطه اطراف پاسارگاد تقدیم می شود: چند متر بالاتر از کتیبه “کرتیر” در “کعبه زرتشت” (واقع در نقش رستم)، گنجشک نر منتظر است تا گنجشک ماده او را برای ماجراهای بهاری بپذیرد. نقش رستم در چند کیلومتری آرامگاه کوروش و در جایی که رود “سیوند” عبور می کند، آثار …

فیروز آباد

امروز در نزدیکی فیروز آباد از چند چادر عشایری دیدن کردیم. پیرزن و نوه اش همین یک هفته پیش از “خُنج” به این مکان کوچ کرده اند. از این پیرزن یک دست بافته خریدم. تصویر ستون تخت جمشید بر روی تی شرت این مرد قشقایی دیده می شود. نمایی از “کاخ اردشیر” نمایی از ایوان …

از پینوکیو تا …

برای ما هم دیدنش سخت بود. آن بخش­هایی از کارتون پینوکیو را می­گویم که شاهد بودیم یک آدم، فارغ از چوبی بودنش، خر می­شود. دوست نداشتیم پینوکیو خر باشد. ما با آن­که کودک بودیم می­دانستیم که خر بودن را تجربه کردن در حین دارا بودن احساسات انسانی خوشایند نیست. اما خوشحالی این­جا بود که یک …