روزنوشت

امروز، ۲۵ شهریور

دقایقی پیش اَکانت فیس بوکم را غیر فعال کردم. این بدین معنی است که تمایل چندانی به استفاده از وایبر، واتس آپ و … هم ندارم. قصد دارم تا دهم مهر ماه سال جاری مسوولیت هایم را در “انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران” و همچنین “کانون سراسری انجمن های صنفی راهنمایان گردشگری کشور” واگذار کنم. …

بازگشت به کابوس

بعد از آن آرامش نسبی ۴۰ روزه و استشمام هوای پاک باغ ورسای در روز آخر سفر، حالا مواجه شده ام با هوای آلوده تهران و درگیر شده ام با تنش های روزمره. این است که امشب فقط با بلعیدن تعداد زیادی قرص کدئین توانستم درد شدید سرم را تسکین دهم. ساعتی پیش بر اثر …

آیا به اندازه کافی شجاع هستیم؟

نمی دانم وقتش رسیده یا نه، ولی دیر یا زود باید در اندیشه نقد ایران، در اندیشه نقد فرهنگ ایران باشیم. از نقد رفتار و آداب امروز صحبت نمی کنم، از نقد فرهنگ هخامنشی، زرتشتی، ساسانی و … صحبت می کنم. از نقد روزگارانی صحبت می کنم که به آن افتخار می کنیم. احساسم این …

پاییز زودتر بیا ولی نه با زمستان

سه شنبه، ۱۴ مرداد، صبح زود به سفر می روم. سفری که تا ۲۲ شهریور طول می کشد. یعنی ۴۰ روز! وقتی که برگردم از ۶ ماه اول سال، ۱۰۰ روزش را در سفر بوده ام. یعنی بیش از نیمی! این روزها همه اش دوست دارم بخوابم. انگار توان بیدار ماندن ندارم. تعهدات (خودخواسته، که …

این زن را باید به دنیا معرفی کرد!

“سمیرا” و “محمدرضا” از سفر برگشته اند. دیروز (۵ شنبه) برای برنامه ریزی های بعدی در رابطه با پروژه “مهمان نوازی” به خانه اشان رفتم. چند نفر دیگر از دوستان و همکاران هم برای انجام کاری به منزل آنها آمدند. در این مهمانی متوجه شدم که “سمیرا” مادربزرگی دارد (مادر پدرش) که ۱۰۹ ساله است. …

پاریس در دهمین مرتبه

دعوتتان می کنم به دیدار از چند عکس: چراغ خیابانی در نزدیکی “سن میشل” بدون شرح کسی نمی تواند بگوید پاریس را می شناسد، اگر که بوی تند ادرار را در ایستگاه های مترو و کوچه ها تشخیص ندهد. البته این موضوع یک قدم قبل از تشخیص بوی علف و گِرَس است. و باید اضافه …

من و این روزهای بلند!

روی تخت نشسته ام. از پشت پرده ی سفید رنگ اتاقم، تصویر نه چندان واضحی از آپارتمان های پاریس دیده می شوند. نه، حداقل توسط من دیده نمی شوند ولی هستند. مشخص است که هستند. مثل من که مشخص است در پاریسم، ولی نمی بینم. اما در این لحظه، اینجا، در تنهایی با خودم فکر …

لَختی!

پاریس! فکر می کنم دیگر موضوع ویژه ای نیست برای من. با این حال، با همراهانم در این شهر قدم می زنم و می نگرم که آنها چه در می یابند در این هیاهو! و گاهی لعنت می فرستم به دوربین عکاسی که اصرار دارد آدمیزاد بیهوده تکثیر شود، بی هیچ معنایی.

رابطه میان حکیم ابوالقاسم و خانم همسایه ما

امشب در خانه تنها بودم. کسی در زد. در را باز کردم. خانم همسایه بود. سوال کردند مادرم هستند. گفتم نیستند. گفتند: پیاز دارید دو تا به من بدید؟! گفتم: صبر کنید. بعد رفتم و از بالکن خانه امان برایشان پیاز آوردم و بهشان دادم. در را که بستم، یادم افتاد دقیقا از ۳۰ سال …