می دانید، … از اینکه در زمانی که بسیاری از بلاگرها بلاگشان را واگذشته اند و چسبیده اند به فیس بوک، من اما فیس بوک را واگذاشته ام و به نوشتن در اینجا چسبیده ام، … خوشحالم. هرچند که هنوز حس و حالم کاملا سر جایش برنگشته، هرچند می دانم این روزها تلخ شده ام، …
… لامصب! باز افتاده ام در منجلاب جلساتی که به هر دلیل یا بی دلیل، آخرش یا از همان اولش، به بدگویی و حسادت و عقده گشایی می رسد. …
چند روز گذشته همه اش جلوی خودم را گرفتم که کمتر درگیر هر گونه فعالیتی بشوم. بیشتر، حرف ها و کارهای دیگران را رصد کردم. سعی کردم با خودم خلوت کنم و ایراداتم را بیابم. در این چند روز همه اش در این فکر بودم و هستم که از تهران بروم. بروم به جایی که کمتر …
از صمیم قبل از دوست گرامی، “شهرام شهریار” سپاسگزاری می کنم. این دوست خوب بعد از انتشار مطلب قبلی که در این سایت نوشتم، اراده کرد و صفحه ویکی پدیای “عباس جعفری” را به وجود آورد. امیدوارم کسانی که دست به قلم هستند و عباس جعفری را هم می شناسند به کمک شهرام بشتابند تا …
با خیلی ها صحبت می کنم که خود را همکار، همراه، همسفر، هم نورد، هم طناب، همشهری و … “عباس (عباث) جعفری” معرفی می کنند. این افراد بودن با او را جزو افتخاراتشان قلمداد می کنند و از او خاطره هایی دارند. پیشنهاد می کنم همین افراد جمع شوند و یک صفحه “ویکی پدیا” برای …
نظرم این است، وقتی کسی در کنار یک سوژه جذاب، زیبا، شکوهمند، معروف، کمیاب و … عکس می گیرد، ناخودآگاهش درگیر این است که ارزش شخص را با ارزش سوژه همسان کند. این همانند سازی همان بستری است که در روزگار باستان، جادوی هومیوپاتی و امروزه علم هومیوپاتی بر اساس آن استوار گشته. می توان …
نمی توانم فرهنگی را ببخشم که “سید خلیل” را به خون کشید… او را که صدای تنبورش لای جرزهای دیوار چین با ابدیت پیوند بسته!
اولین روز پاییز، دیر از خانه بیرون آمدم. گذرم به میدان آزادی افتاد. اولین باد پاییز می وزید. پرچم های دور میدان مواج شده بودند. روسری دختری که در حال راه رفتن با موبایلش حرف می زد، از سرش پایین افتاده بود. درخت های اطراف میدان بی رمق به نظر می رسیدند. نگاهم به کوه …
اگر “خود” در مصرع “وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد” را نه به قیاس مصرع قبلی، “دل”، بلکه در فرض “جامعه” بگیریم و آنگاه در پی پاسخ باشیم که چرا؟ یعنی بپرسیم: “چرا آنچه جامعه (خود) داشت ز بیگانه تمنا می کرد؟ جواب یک کلمه است: حسادت اگر می شد که عمر دوباره …
ذهنم درگیر فکر کردن به قرارهای نه چندان دلچسب روزانه بود که دیگر همچون روزهای کسالت آور جنگ ۱۰ ساله “تروی” خسته کننده شده اند. بدنم دهانش را باز کرده بود و به مثابه ی جعبه ی “پاندورا” مجبورم می کرد تا به دردهایش گوش کنم. کوله پشتی بیهوده سنگینم قصد داشت تمام وجودم را …
بعد از مدت ها یک رمان خواندم. بعد از مدت ها یک کتاب را از اول تا آخر خواندم.
بیشتر از نارضایتی، شبیه یک سراشیبی ناگریز …
آدم ها چه ساده، از حماقت خوششان می آید. وقتی می بینندش، دست دور گردنش می اندازند و با هم راه می روند. آخر سر هم عاشقش می شوند و یک عمر زندگی را به پایش می ریزند. همه این ها چه ساده اتفاق می افتد!