شب‌نوشت‌های یک شب

انتهایبازار دراز روزتازهابتدایباغ راز شباست.جایی کهخم دال، سر دل می‌نشیند. …………………………….. شانه خاصیت چسبندگی داردپس از آرایش موهایت.آشکار است که سر به شانه چسبانده‌ای. …………………………….. خطا را آن خوش‌نشین دل مردمک می‌کند.سرنوشت اشک می‌شود تبعید از گوشهٔ چشم. …………………………….. خرمن شعرش که «گلستان» شد، سعدیکس ندانست که روزگار دلش «آتش» بود.

تئاتر

من اگر کارگردان تئاتر بودم،نمایشنامه‌ای می‌نوشتم که در آنبازیگر اصلی خودش یک نمایشنامه‌نویس باشد و نمایشی را بر روی صحنه اجرا کند که همان زمان و فی‌البداهه در حال نوشتنش است. و در حین بازی ناگاه به سراغ من می‌آمد و جایش را با من عوض می‌کرد.

از عشق تا روسپی‌گری

یکی از علائق من اندیشیدن به همه گونه تغییراتی است که در طول زمان برای بشر رخ می‌دهد و تقریبا شامل همه چیز می‌شوند، از باور و اعتقاد گرفته تا رسم و‌ سبک زندگی، و از محدودهٔ فضیلت گرفته تا ابعاد رذیلت.مثلا این روزها آنقدر در گوش ما خوانده‌اند:«حرفه‌ای باش و مثل آماتورها عمل نکن»که …

فیلم‌نامه‌ای برای بیستون

به نظرم جای یک #نمایش‌نامه (#فیلم) با عنوان #مرگ_بردیا با سناریویی شبیه به #مرگ_یزدگرد که با سواد و اندیشه و قلم کسی همچون #بهرام_بیضایی نوشته شود، خیلی خالی است.طرح و ایدهٔ چنین نمایش‌نامه‌ای در ذهن من همچنین خیلی شبیه به #راشومون، فیلمی به کارگردانی #کوروساوا است.اینکه #بردیا #دروغگو بوده یا #داریوش خلاف گفته، اینکه آیا دو بردیا وجود داشته‌اند یا خیر، روایت #هرودوت درست است یا #کتزیاس، و… در لوکیشنی شبیه …

دو روزنوشت

ای هستی،سالیانی است که تمرین حفظ تعادل می‌کنیمروی طناب راز تو.و نمی‌دانیم این تویی که اجازه داده‌ای در شبههٔ فرزانگی ببالیم، چون می‌دانی ما تحمل عدم قطعیت نداریم. …………………………………………… مدت‌هاست متوجه شده‌ام تا حداقل یکی از دستانمان، با بخش دیگری از بدنمان (بیشتر با ناحیهٔ سر و صورت یا دست دیگر) یک مدار بسته شکل …