سوالي مطرح كردهاند كه “اين «دشمن» كه در ادبيات سياسي ايران از آن استفاده ميشود، كيست يا چيست؟” جواب من: اين «دشمن» واژهاي نيست كه فكر كنيم تنها همين امروز از آن استفاده ميشود. اين «دشمن» همان «لولوخورخوره» كودكي ماست. «لولوخورخوره» نمرد، بلكه با ما بزرگ شد. قبل از اينكه ما به دنيا بياييم هم اين …
http://nooraghayee.com/?p=1803
اين روزها: به ذهنم استراحت دادهام و از هجوم افكار براي نوشتن مقالهاي جديد جلوگيري ميكنم. كمتر براي روزنامهها و خبرگزاريها مينويسم. كارم نصف شده است. فعلا بعد از ظهرها كار نميكنم. تا آخر شهريور هم كار صبح را رها خواهم كرد. چندي است كه با راديو (شبكه فرهنگ) و تلويزيون (شبكه آموزش) برنامه دارم. …
شب تابستان است. توپ پلاستيكي دور ميشود. پدر به پسرش گل زده.
ارزش خوابيدن چيست، وقتي تنها بلندي كه با آن سر و كار داري، بالش است.
اين بار من تهي نيستم، اما يك تهي معلق چنبره زده بر من. احساس حواسپرتي ميكنم. كسي آيا دروغ ميگويد اين اطراف؟ وقتهايم منبسط شده، اضافه ميآيند. شايد اتفاق بيفتد، اما انگار آرام است و سوگي ندارد به همراه.
سفرنامهها اغلب حاوی مطالب بسیار جالبی هستند که ذهنیت و تصاویر مفید و قابل توجهی از مکانها و مردمان روزگاران ارائه میدهند. از اینرو بنده سعی میکنم سفرنامههای کسانی که به ایران سفر کردهاند و حتی ایرانیانی که به کشورهای دیگر سفر کردهاند را جمعآوری کنم. برخی از این کتابها را که در کتابخانهام دارم معرفی میکنم …
خواب ديدم كه به سفري دو ماهه خواهم رفت. و ميدانم كه وقتي برگردم، نه كاري دارم، نه پولي. فقط بدهكاري ميماند برايم و كمي تجربه. البته تجربه بدهكاري از قبل دارم و بدهيها را ميپردازم. اما، خُب دوباره از صفر، دوباره از هيچ، دوباره به دنبال يك فلسفهي جديد و يك علاقهي نو و … …
دعوت شده بوديم تا به غار «سهولان» برويم و رفتيم، حميدرضا مشير، وحيد نظري و من. و اين گزارش سفر ماست:
خانهاش در انتهاي روستاست. به داخل خانه كه داخل ميشوي، هم او اولين نفري است كه از زير خروارها خاك نظرت را جلب ميكند. بر روي سنگ مزارش نوشته شده:
انگار جادهي ذهنم سربالايي است. ميفهمم كه افكارم عرقريزان و نفسزنان كمي راه ميروند و بيشتر ميايستند. و لحظاتي بعد، ديگر نميفهمم…ايست مطلق… دستهايم در هوا معلق ميمانند و چشمهايم به پهلو چپ ميشوند و دهانم نيمه باز ميماند و در خودم نيست ميشوم. همهي وجودم در بُعدي از فضا كه خارج از طول و عرض و …
بر پيشانيام مينويسم: “لطفا با پيچيدگيهاي روابط انساني آزارم نكنيد.”
به سياهكل رسيديم و قصد داشتيم به ديلمان برويم. اين كه از كجا آمده بوديم، بماند، اما اينكه چرا به ديلمان ميرفتيم، قصهاي است كه بايد گفته شود.