مهدی فتوحی دوباره مینویسد. بخوانیدش. خیلی خوشحالم. چند وقت پیش وقتی دیدم که نه «مهدی» مینویسد، نه خانم «سعادتیان» و نه «مینا اورنگ»، حالم بد شده بود. اما حالا فقط مانده «مینا اورنگ» که شروع کند.
۱- قبل از اینکه به سفر اندونزی بروم، چندین نفر از دوستان از بنده قول گرفتند که اگر در اردیبهشت سال جاری راهی سفر به «اورامان» شدم، آنها را نیز با خودم همراه کنم. تمام برنامهریزی و قصدم این بود که این امر دوستانم را اطاعت کنم، اما از همان روزهای قبل از رفتن، آنقدر برای روزهای …
یک جواب برای همهی همراهی و همهی محبتهای همهی شما:
امشب به سایت «عباث جعفری» سر زدم. دلم هوایش را کرده بود. دیدم دوستدارانش عید را به او تبریک گفتهاند و هنوز امیدوارند که برگردد. تا امشب، ۱۳۰ تا کامنت برایش گذاشتهاند. به فکرم رسید، ما در بین خودمان میتوانیم سایت «عباث جعفری» را به عنوان «میراث دیجیتال گردشگری» به ثبت برسانیم.
هیچ چکیدهای موجود نیست زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
۱- امشب از شدت سردرد خوابم نمیبُرد. رفتم جلوی تلویزیون دراز کشیدم تا فیلم شبکه ۲ را ببینم و این سردرد لعنتی را فراموش کنم. متوجه شدم که در گوشهی سمت چپ تصویر نوشته شده: “جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد”. چندین بار نگاه کردم و فکر کردم که اشتباه میبینم. بلند …
فکر میکنم فهمیدم که بگیر و ببند روزنامهنگاران حوزهی میراث فرهنگی از کجا آب میخورد. و تاکنون دو مرتبه شنیدهام که بنده نیز باید بروم.
از آنجا که هر ساله در هنگام نوروز برای کشوری تور میبرم که قبلا نرفته باشم، و این مرتبه نشد که این طور بشود، در ابتدا برای این سفر چین خیلی خوشحال نبودم. خوشحال نبودم چرا که فکر نمیکردم بتوانم چیزی را فتح کنم و به تجربههایم بیفزایم. اما اتفاقاتی افتاد که حالا از این سفر به …
دستور دادم؛ به ذهنم، که اکتفا نکند. به عاطفهام، که تسلیم نشود.
قبل از هر چیز باید بگویم که نظر این دوستم در نوشتهی قبلی، بسیار برایم حائز اهمیت بود و هست. در واقع اینگونه اظهار نظر را پیشبینی میکردم تا جاییکه، بعد از اینکه متن قبلی را نوشتم، پانوشتی هم برایش گذاشتم، ولی بعد حذفش کردم تا دیگران خود را سانسور نکنند و بنویسند هر چیزی را که …
چهارشنبه: در صندلی عقب تاکسی میان دو مرد نشسته بودم و در افکار نه چندان منسجمم غوطه میخوردم. اما نمیدانم چه چیزی باعث شد به کسی که کنارم و نزدیک شیشه نشسته بود نگاهی بیندازم. پیرمردی بود حدود ۶۵ ساله. کمی غیرعادی نشسته بود، به این معنی که تقریبا تمام هیکلش رو به شیشه اتومبیل و پشتش به من بود. …
۱- سالی که از راه میرسد سال ببر است. ۲- من در سال ببر به دنیا آمدم. ۳- روزهای شروع سال ببر را در کشوری سپری خواهم کرد که در جشنوارهها و کارناولهایش همیشه ببر و اژدها با هم میجنگند. نتیجه: من ِ ببر بعد از سه دورهی دوازده ساله، اینبار در سال جدید باید با اژدهای درونم …
فردا ۲۰ اسفند است. ۱۸ دقیقهی دیگر شروع میشود.