روزنوشت

چهار شنبه، پنج شنبه، جمعه، همین حالا

چهارشنبه: در صندلی عقب تاکسی میان دو مرد نشسته‌ بودم و در افکار نه چندان منسجمم غوطه می‌خوردم. اما نمی‌دانم چه چیزی باعث شد به کسی که کنارم و نزدیک شیشه نشسته بود نگاهی بیندازم. پیرمردی بود حدود ۶۵ ساله. کمی غیرعادی نشسته بود، به این معنی‌ که تقریبا تمام هیکلش رو به شیشه اتومبیل و پشتش به من بود. …

بی‌ربط ۲

۱- سالی که از راه می‌رسد سال ببر است. ۲- من در سال ببر به دنیا آمدم. ۳- روزهای شروع سال ببر را در کشوری سپری خواهم کرد که در جشنواره‌ها و کارناول‌هایش همیشه ببر و اژدها با هم می‌جنگند. نتیجه: من ِ ببر بعد از سه دوره‌ی دوازده ساله، این‌بار در سال جدید باید با اژدهای درونم …

مجتبی گهستونی و تراژدی خبرنگاران میراث فرهنگی

دوستانی از بنده خواسته‌اند که درباره‌ی مجتبی گهستونی، خبرنگار حوزه میراث فرهنگی خوزستان و مقیم شهر اهواز، مطلب بنویسم و برای آزادی‌اش تلاش کنم. بنده با کمال میل این مهم را انجام می‌دهم.  قابل ذکر است که مجتبی هنوز در بازداشت (احتمالا در تهران) است و خانواده‌اش نگرانند. شناختی که بنده از او دارم دلسوزی عمیقی است که نسبت به …

باورهای نوروزی

چهارشنبه‌ی همین هفته، ۱۹/۱۲/۱۳۸۸ از ساعت ۱۶ تا ۱۸ در «فرهنگسرای شفق»، در رابطه با «باورهای نوروزی» صحبت می‌کنم. آدرس: خیابان سید‌جمال‌الدین اسدآبادی، خیابان ۲۱، بوستان شفق، فرهنگسرای دانشجو (شفق)، اتاق آبی

پیگیری

۱- در حدود چهار سال است که هر هفته و بدون وقفه، جلسات هفتگی‌امان را با حضور راهنمایان گردشگری و دیگر علاقمندان، برگزار می‌کنیم، هنوز به رضایت‌خاطر کامل نرسیده‌ام و گاهی خیلی خسته‌ام می‌کند. ۲- برای نوشتن کتاب “عدد، نماد، اسطوره” به مدت چهار سال هر مطلب یا کتابی که ربطی با این موضوع داشت را مطالعه می‌کردم، …

کتابخانه یا حرمسرا؟

سال‌های سال است که در هر دو حالتِ حال خوب یا حال بد، به کتاب‌فروشی می‌روم و کتاب می‌خرم. کتاب خریدن برای من یکی از هیجان‌انگیزترین کارهایی است که همیشه دوست دارم انجام دهم. امروز هم به چند کتابفروشی رفتم و کتاب خریدم، اما انگیزه‌‌ام به حال خوب یا حال بد مربوط نمی‌شد. در سفر …

زشت و زیبای زندگی

برای دو روز به سفر رفتم. این یکی نه سفر تحقیقی بود و نه تور گردشگری. دو روز رفتم به یک روستا تا کسانی را که دوستشان دارم و دوستم دارند و بعضی‌هایشان را حدود ۱۰ سال بود که ندیده بودم، دوباره ببینم. در این دو روز بار دیگر، مثل هر روز زشتی و زیبایی زندگی را …

تا زنده‌ایم می‌رقصیم

دیروز: چهار سال پیش رفتم به دفتر کارش تا به او بگویم که می‌توانم بنویسم. دو ساعت نشستم، گفت آن‌قدر متن و مقاله برای چاپ دارم که حتی جایی برای مقاله‌های «ژاله آموزگار» ندارم {چه برسد به تو}. امروز: مطالبم را در یکی از مجله‌ها خوانده بود، شماره‌‌ی تلفنم را گیر آورد، تماس گرفت و تبریک …