مریض شدم. توانم تحلیل رفت. به خانه برگشتم. باید در جلسه ای شرکت می کردم، بنابراین دومرتبه به مرکز شهر آمدم. حالا در عالم هپروت به این عناوین فکر می کنم: مهندسی تجربه در گردشگری – هماهنگی اجتماعی در گردشگری – قدرت نرم در گردشگری – هستی شناسی آینده ی گردشگری – عدالت اجتماعی در …
صبح در هنگام ترک خانه، به دلیلی ناراحت و برای انجام فعالیت هایم در ادامه ی روز بی انگیزه بودم. این بی انگیزگی تا جایی ادامه داشت که حتی یک ساعت بعدتر و در نزدیکی محل کار از خودم پرسیدم چه چیزی در این روز وجود خواهد داشت تا حال بدم را به حال بهتری …
همیشه وقتی از سفر برمیگردم چند روزی گیج می زنم و تمرکز چندانی بر کارهایی که قبل از سفر در پی انجام دادنشان بودم، ندارم. به هر حال امشب و بعد از چند روز، خودم را پیدا کردم و ذهنم را سر و سامان دادم تا فعالیتهای فردی و گروهی باقیمانده از گذشته را به …
یا پیدایشان نکردم. یا دور بودند. یا مرده بودند.
فردا نه، اما پس فردا، چه خوب که جمعه است. کمی خواب، کمی تنهایی.
دوست دارم جدای از همهی تفکرات و اعتقادات سیاسی، از شبکهی خبری “بیبیسی فارسی” تشکر کنم. علت این تشکر، آشتیدادن کشورها و اقوام فارسی زبان است که در جغرافیای “ایران فرهنگی” زندگی میکنند. در این شبکه میتوان آهنگ خوش زبان فارسی را با لهجهی ایرانی، افغانی و تاجیک شنید. ما ایرانیها که زبان فارسی را …
چند روز پیش به یک حقیقت وحشتناک، دوباره، پی بردم. و آن این است: “همهی ایران را حصار کشیدهاند” و به این رسیدم که: “داریم دفن میکنیم. داریم دفن میشویم” حصار همه جا را فراگرفته. همهی المانهای شهری و زندگی اجتماعیامان حصار دارد. شهر در برابر طبیعت حصار دارد و طبیعت در برابر شهروند حصار …
در اتاقم نشسته بودم و کتاب میخواندم که مادرم صدایم کرد و گفت: دوربینت را بردار و بیا. برایم توضیح داد که گربهای در حال شیر دادن به سه بچهاش است. رفتم و از آنها عکس گرفتم و برگشتم. مادرم اما آرام در بالکن نشست و به آنها نگاه میکرد. مطمئنم که “مادر” برای همه، …
حدود چهار سال پیش، با تعویض یک مدیر، یکدفعه ارتباط میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری با NGOها خوب شد و از مدیران انجمنهای مردم نهاد دعوت شد که به ساختمان معاونت فرهنگی سازمان بیایند و در پی آن جلسات متعددی برگزار شد. بعد از مدتی، مدیر مربوطه از چند NGO دعوت کرد و گفت …
نوشته، زباله، چه انبوه، شقیقه، دردهایش.
خلوتم را از دست داده ام و با نارضایتی ناشی از زندگی اجتماعی، روزگارم را می گذرانم. اما در این میان، به غیر از افسون و هیجان سفر، تنها چیزی که روزهایم را از نکبت پوچی و رذالت مسوولیت های کاذبی که گرفتارشان هستم، کمی رهایی می بخشد، امیدی است که به فعالیت مرتبط با …