چه ربطی به موضوع دارد خودم هم نمیدانم، با این حال میگویم: روز به روز بیشتر به لالشدن اعتقاد پبدا میکنم…
امروز به دفتر «انجمن صنفی روزنامهنگاران ایران» رفتم تا ببینم اوضاع از چه قرار است و اگر امکانش هست کارت روزنامهنگاریام را تمدید کنم. دفتر بسته بود… اندکی به این اندیشهی تخریب اندیشه اندیشیدم… بعد، پشت در ایستادم و با موبایلم از میراث معنوی روزنامهنگاری ایران عکس گرفتم.
هیچ بینشی از جایی که ایستادهام ندارم. هیچ.
۱- خیلی سعی کردم که مطلب تصادف در جاده، مربوط به متن “سفری که به پایان نرسید” را طوری بنویسم که باعث نگرانی دوستانم نشوم. با این حال از اینکه برخی از شما عزیزان را ناراحت کردم، عذرخواهی میکنم. در ضمن از تمامی دوستانی که با تلفن، ایمیل و کامنت، اظهار لطف کردند صمیمانه تشکر میکنم و …
یک پیام تبریک سال نو برای دوستان خارجیام ایمیل کردم. در جواب، خانوادهی ۲ نفری که در سفر اروپا و در آلمان مهمانشان بودم این عکس (عکس خودشان) را برایم فرستادند:
۱- بالاخره توانستم توافقهای اولیه را برای چاپ کتاب “راهنمای موزه ملی ایران” انجام دهم. به زودی دستبه کار میشویم و امید دارم که این پروژه را برای موزههای “رضا عباسی”، “آبگینه”، موزه شهر “شوش” و … هم انجام دهیم. ۲- قصد دارم در روزهای آینده با چند نفر از دوستان به آخرین سفر داخلی تحقیقاتی-گردشگری در سال …
اطلاعرسانی: چهارشنبه، ۲/۱۰/۱۳۸۸ از ساعت ۱۶ تا ۱۸ در اتاق آبی فرهنگسرای شفق (فرهنگسرای دانشجو) دربارهی “پیشینه آئینها و باورهای شب چله” صحبت خواهم کرد. آدرس: خیابان سیدجمالالدین اسدآبادی، خیابان ۲۱، بوستان شفق، فرهنگسرای دانشجو (شفق)، اتاق آبی
در چرخهی معیوب “عدم تمرکز” گیر کردهام و هر روز تاوان میدهم.
“هماکنون اعضای گروه باستانشناسی که احتمالا به مصر اعزام خواهند شد، تعیین شدهاند.” “سازمان میراث فرهنگی در حال رایزنی با دو باستانشناس ایتالیایی کاشف سربازان هخامنشی است تا اطلاعات این افراد با حضور آنها در ایران به کشورمان منتقل شود یا آنها اطلاعات خود را در اختیار گروه باستانشناسی اعزامی از ایران به مصر قرار …
کمکم از فعالیتهای اجتماعی آزرده میشوم. و حالا بیشتر میفهمم که سفر چرا برایم لازم است. وقتی در سفر اروپا بودم، احساس میکردم که هم با خودم و هم با دیگران مهربانتر شدهام، اما حالا که برگشتهام، دوباره در رفتارهایم خشونت بیسرانجامی احساس میکنم که سعی داشتم فراموششان کنم. ظاهرا این رود بیرحم جامعهای که در آن گرفتارم، مجالم نمیدهد تا آنی …
اوایل «انقلاب» بود. «۱۲ فروردین». قرار بود «حقیقت» روشن شود. حالا ۳۰ سال گذشته… آدرس: اوایل «انقلاب»، «۱۲ فروردین»
به عکس زیر نگاه کنید: ۱- تفسیر هر آنچه در تصویر بالا میبینید با خودتان. فقط بدانید که این عکس را با موبایل از ویترین یک مغازهی جواهرفروشی (عتیقهفروشی) گرفتهام. ۲- نمیدانم به عکس بالا مربوط است یا نه، اما در نزدیکی این مغازه، موزهای هست. رفته بودم آنجا تا با مدیر مربوطه در رابطه با نوشتن …
آمده بودم چیز دیگری بگویم که با نوشتهی یکی از دوستانم در بخش نظرات نوشتهی قبلی (دیلمان در دو روز) روبرو شدم. یکٌه خوردم. حالم بد بود، بدتر شد. آنقدر که نمیدانم چه میخواهم بنویسم…او برایم نوشته: “روزهای زیادی است که به خاطر نوشتن مقالهای در باب {ارتباط قدسیت دین و فرایند قدسی نمودن اعتقادات …