یکی از تفاوتهای نوع تفکر در جامعهٔ شرقی و غربی را شاید بتوان در توصیف «شک و تردید» دریافت: ایرانی به عنوان نمونهٔ شرقی در زمان تردید میگوید: «دو دلم»یک انگلیسی در همین زمان میگوید:“I’m of two minds” یکی به دلش رجوع میکند و یکی به ذهنش.
به این موضوع فکر میکردم که آیا ما اساسا در فرهنگ ایرانی به تجربهاندوزی اعتقاد داریم؟!اگر تجربه میآموزیم پس چرا تاریخ برایمان یکسان تکرار میشود؟!آیا اینگونه نیست که برداشت و دریافت ما از تجربه، بیشتر همان تکرار است؟!چرا میگوییم «کار نیکو کردن از پر کردن است»آیا {فقط} پر کردن (یعنی تکرار و تکرار و تکرار) …
کودک پشت چراغ قرمزبرگی از فال حافظ میفروشد.و من میاندیشم که او میفهمد:«شعر را نباید عمدهفروشی کرد.»
جمعی شدهایمذرهبین به دست،بی هیچ آینهای.به دنبال ایراد یک «او» میگردیم، بزرگش میکنیم ایرادش را و میسوزانیم خودش را.
گفتم: شعر چیست؟ گفت: آه است که کشف میشود در کاوش دل.
تو گویی دست در دست الهۀ الهام انداختهام و نگاه در نگاه با او میرقصم، وقتی کتاب میخوانم.
آنکه گفت «این نیز بگذرد»آن را دیده بود که در یک آن گذشت.اما این، آن آن نیست که بگذارد و بگذرد.
یکی از علائق من اندیشیدن به همه گونه تغییراتی است که در طول زمان برای بشر رخ میدهد و تقریبا شامل همه چیز میشوند، از باور و اعتقاد گرفته تا رسم و سبک زندگی، و از محدودهٔ فضیلت گرفته تا ابعاد رذیلت.مثلا این روزها آنقدر در گوش ما خواندهاند:«حرفهای باش و مثل آماتورها عمل نکن»که …
ای هستی،سالیانی است که تمرین حفظ تعادل میکنیمروی طناب راز تو.و نمیدانیم این تویی که اجازه دادهای در شبههٔ فرزانگی ببالیم، چون میدانی ما تحمل عدم قطعیت نداریم. …………………………………………… مدتهاست متوجه شدهام تا حداقل یکی از دستانمان، با بخش دیگری از بدنمان (بیشتر با ناحیهٔ سر و صورت یا دست دیگر) یک مدار بسته شکل …
هر چند ساعت در همۀ سالها و در طول سالیان، دیدهام که شیفتشان عوض میشود به نوبت، همۀ آن فضاهای سیاه، همۀ آن فضاهای سفید، پشت پنجرۀ اتاقم. درختان سلام نظامی میدهند. گنجشکها مارش مینوازند. برف و باران و برگ، پا میکوبند با یک ریتم منظم. و من هر فصل یک درجه میگیرم از هوا، …
مرغ سحر به سوگ سیاوش نشستآوازش که اوج میگرفت همچون بانگِ عنقا بیداد میکرد و ما همه در هر گوشه، پردۀ شوق میدریدیم.پهلوان، آرام به تختِ تاقدیس مینشست و ترانه و ترنم به جام همگان میریخت و ما جامهدران بودیم.جانافزا، جانافزارمان میشد چکاوکوار، و ما بودیم که چنگ میزدیم انگار.حصار که میشکست، حیران میشدیم.خجستۀ خراسان …
ساعت ۶:۲۹ با صدای پا و نُک پنج کبوتری بیدار شدم که هیجانزده و تند تند قدمهای کوتاه برمیداشتند و در همان حال تکه نانهایی را میخوردند که دیشب برایشان ریخته بودم.ترکیب صدای برخورد نُک و چنگالشان با حلبی سایهبان تراس خانه همسایهی پایینی که همسطح تراس خانهی ماست و نانها را روی آن پخش …
این روزها در اندیشه تولید کتابی هستم با عنوان “اهل کاشانم”، کتابی که خود مقدمه شروع پروژهای است با عنوان “اهل ایرانم”. در این راه چه بسیار افراد که در تلاشند و کنار هم ایستادهایم. پیشتر پروژه “ایران ۱۰۰۱” را شروع کردم، آن هم با یاری همراهان و همکاران. از آن مجموعه کتاب “۱۰۰ میراث …