شعله…(هند ۳)

تا قبل از این‌که «تاریخ تمدن» اثر «ویل‌دورانت» را بخوانم (حدود ۱۴ سال پیش)، تنها اطلاعاتی که از هند داشتم محدود می‌شد به فیلم قانون و شعله. شما فیلم شعله یادتان هست؟ پس، قبل از هر چیز چند خبر دارم: ۱- «جبارسینگ» همین چند وقت پیش مرد. او مسلمان بود. ۲- «ویرو» با «بسنطی»، و «جی‌دو» (ویجی …

چرا؟…(هند ۲)

می‌دانم که بسیاری از دوستان منتظر اطلاعات بیشتری از این سفر هستند، اما دلیل ننوشتن بنده این‌ها هستند: ۱- از ۸ صبح تا ۸ شب گرفتارم و واقعا خسته می‌شوم (مثلا قرار بود که در این سفر استراحت کنم). درضمن فعلا فقط در یک شهر اقامت دارم. لازم به ذکر است که در این سفر منظور دیگری …

هند در اولین روز… (هند ۱)

یک‌بار از «کیانوش محرابی» شنیدم، “کسی که به هند می‌رود یا خیلی از آن کشور خوشش می‌آید و یا برعکس”. و من نظرم را این‌گونه بیان می‌کنم که: بهتر است تا می‌توانیم جایی باشیم که برایمان الهام‌بخش باشد و تا می‌شود با کسی باشیم که در لحظه‌های زندگی شیفته‌امان کند. اما هند برای من در اولین روز، …

به امید دیدار

پیش‌نوشت: دو دل بودم به هند سفر کنم یا نه. امروز، ۱۱ سپتامبر، می‌روم. یک‌ماه دیگر شاید که برگردم. ابتدا از همه‌ی دوستانی که بابت دوسالگی این سایت ابراز لطف کردند، سپاس‌گزاری می‌کنم. دیگر این‌که چهار روز گذشته در یک سفر سخت سپری شد. در گرمای تابستان خوزستان، روزی حداقل ۱۶ ساعت کار کردیم. سعی می‌کنم یک گزارش …

در سایه‌سار قصه

متن زیر را برای «خبرگزاری میراث فرهنگی» در مدت زمان کوتاهی (حدود ۳ ساعت) نوشتم. وقتی از بنده خواستند تا مطلبی بنویسم که به نوعی با باغ ایرانی در ارتباط باشد، فکر کردم از چه زاویه‌ای به این موضوع توجه کنم که نو باشد. بعد، ایده‌ای که در زیر می‌خوانید، به ذهنم خطور کرد و آن …

۹۱۱

کسی مثل من که نه خانه‌ای ساخته و نه درختی را به ثمر رسانده، هیچ میراث قابل توجهی ندارد. اما شاید بتوان گفت این سایت میراث دیجیتال کوچک من است. این متن، نهصد و یازدهمین (۹۱۱) نوشته‌‌ام در این سایت است. جالب است که ما را یاد ۱۱ سپتامبر می‌اندازد (آن واقعه یازدهمین روز از نهمین ماه بود). در اولین ساعات …

باد هنوز هم می‌وزد

امشب باد می‌وزید… من قدم می‌زدم و همراه و همسو با من یک کیسه پلاستیکی، از همان‌ها که در همه‌ی شهرمان پراکنده است، می‌دوید… به یقین اختیار او در دویدن بی‌وقفه‌اش بیش از من بود، به مقصدی که به سمتش کشیده می‌شدم… او را نمی‌دانم که به چه فکر می‌کرد، اما من در این اندیشه بودم …

در جستجوی زمان از دست رفته

امروز خیلی در خودم سیر می‌کردم و حرف نمی‌زدم. با نوشتن و خواندن و قدم‌زدن هم، هیچ از طپش قلبم که یک عارضه‌ی جدید است کم نمی‌شد. یک ساعت پیش به متنی از «مارسل پروست» برخوردم که خیلی با حال و هوای این روزهایم جور درمی‌آید. با این‌که خیلی اهل نقل قول نیستم، می‌نویسمش: “همه …