آدمی روزی خواهد فهمید راه، همیشه راست نیست و خواهد دانست که بخشی از حقیقت در خم گذرها پنهان است.
خط مستقیم زندگی تنها یک خیال است، از دور چنین مینماید، اما چون نزدیکش شوی، میبینی هر خطی در جایی خَمی دارد. بههمین ترتیب هر خندهای خستگیای در خویش دارد و هر خوشی، خُم کوچکی است که اندوه را نیز در خود نگه داشته است.
ما در خم زمان زندگی میکنیم، نه به آغازش دسترسی داریم و نه از آخرش خبری. فقط خویشتن را میان دو ناشناخته مییابیم و این حیرت را «زندگی» مینامیم.
خیام اگر خُم را دوست میداشت، شاید نه بهاین دلیل که شراب در آن بود، از آن رو که خُم، شبیه انسان است، خاموش، خاکی، خویشتندار و پُر از چیزی که از بیرون چندان پیدا نیست، از درون فهمیده میشود.
خُم، حقیقت را پنهان نمیکند. ورزدادهاش و خمیرشدهاش را در خود نگه میدارد. شراب، خاطرهٔ انگوری است که روزی خوشهای در روشنایی بود و اکنون در تاریکی خُم، از خویش گذر کرده است. چه بسیار آدمیان که چنیناند، از خویش عبور میکنند، سبقت میگیرند و بهگونهای تغییر میکنند که دیگر نمیتوانند بازگردند.
در آن هنگام که نه آنقدر خوابآلودی که هیچ ندانی، نه آنقدر هشیاری که بتوانی همهچیز را بفهمی، خماری! خماری، اقلیمِ میان دانستن و ندانستن است، جایی که عقل خسته میشود و خیال، بیاجازه، بر تخت حقیقت مینشیند. شاید فلسفه نیز چیزی جز همین خمار نجیب نباشد. آدمی از خود میپرسد چه هست؟ چه وقت میمیرد؟ کجا میرود؟ چگونه میگرید؟ و چرا هرچه بیشتر میفهمد، بیشتر درمییابد که چیزی نمیداند؟
خنده نیز از همین خاندان است. خنده، خط شکستهٔ اندوه است؛ خم شدن لب در برابر سنگینی جهان. چه بسا خندهای که از هزار گریه عمیقتر است. انسان هنگامی که میخندد برای لحظاتی از خویش فاصله میگیرد. گویی موجودی خاکی که برای چند نفس، خود را جدی گرفته بود و سپس ناگهان فهمیده است که مرگ، در انتهای همهٔ جدیتها ایستاده است. از اینرو خنده شاید شریفترین شکل خِرَد باشد: پذیرفتن بیرحمی جهان، بیآنکه از زیبایی آن دست بکشیم. خنده یعنی به تماشا ایستادن خود در خَم جهان، در بازتاب شراب خُم دنیا.
خاک، خاستگاه و خاتمهٔ ماست. از خاک میآییم، بر خاک راه میرویم، خاک را خشت میکنیم، خشت را خانه، خانه را خاطره، و سرانجام همهٔ این خاطرهها دوباره خاک میشوند. شاید تاریخ بشر چیزی جز تلاش خاک برای به یاد آوردن خویش نباشد. ما بنا میکنیم تا فراموش نشویم، مینویسیم تا بمانیم و عشق میورزیم تا چیزی از ما در دیگری ادامه پیدا کند. اما خاک، خونسردتر از آن است که وعدههای ما را جدی بگیرد.
به قول خیام، اگر قرار است خُم بشویم بگذار شرابی در ما باشد. و من میگویم اگر قرار است خمار شویم بگذار خمار حقیقت باشیم، اگر قرار است بخندیم به حماقت خویش بخندیم، و اگر قرار است بخوابیم پیش از خوابیدن لحظهای به این شگفتی بیندیشیم که چرا اصلاً بیدار بودهایم.
کلام آخر اینکه، جهان خمی دارد که هیچ خِرَدی راستش نمیکند. ما نیز خشت خام همین خمیم. چند صباحی در آفتاب هستی خشک میشویم، چند خنده بر لب و چند خراش بر تنمان مینشیند، و آنگاه دوباره به خاک برمیگردیم. پس تا هنوز خندهای در لب، خیالی در سر، خونی در رگ و خواهشی در دل هست، خویش را از خویشتن دریغ نکنیم که فردا، خُم زمان دهان خواهد گشود و باز به قول خیام، از ما جز مشتی خاک، و شاید یک خاطرهٔ خوش، چیزی نخواهد ماند.