فیس بوک و میدان آزادی

اولین روز پاییز، دیر از خانه بیرون آمدم. گذرم به میدان آزادی افتاد. اولین باد پاییز می وزید. پرچم های دور میدان مواج شده بودند. روسری دختری که در حال راه رفتن با موبایلش حرف می زد، از سرش پایین افتاده بود. درخت های اطراف میدان بی رمق به نظر می رسیدند. نگاهم به کوه …

دلبر و مرضییه

شما را به خواندن سفرنامه “چیتبال دلبر” در سفری که به همراه سازنده اش، “مرضییه نقیبی” به کرمان رفتند، جلب می کنم. لطفا بر روی کد زیر کلیک کنید، دانلود کنید و بخوانید: d8b3d981d8b1-d8a8d987-d8acd8a7db8c-d8acd8a7d986d8a7d986-d8a8d987-daa9d8b1d985d8a7d986

http://gardeshnama.com

وقتی در سفر بودم، قول قرار را گذاشته بودیم. این بود که دیروز به دیدار “مانی هاشمیان” در “موسسه فرهنگ و هنر رها فیلم” rahafilm.com رفتم. این موسسه علاوه بر انجام پروژه های سینمایی، فیلم های آموزشی تولید می کند که برخی از آنها مربوط به میراث معنوی، میراث فرهنگی و گردشگری و سفر است. …

واقعا این قضییه ارزش پژوهش جدی را دارد

امشب در جستجوهایم متوجه شدم که شباهت جالب توجهی در نوع لباس سه پادشاه (سه مغ) که برای بشارت مسیح به بیت اللحم رفته بودند و در نقاشی‌ها مشخص است، و لباس میترا که در برخی از مهرابه‌ها و سنگ نگاره‌های اروپایی دیده می‌شود، وجود دارد. حتی متوجه شدم که در فضایی شبیه به محافل …

سوز تیز حسادت بد جوری می گزد!

اگر “خود” در مصرع “وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد” را نه به قیاس مصرع قبلی، “دل”، بلکه در فرض “جامعه” بگیریم و آنگاه در پی پاسخ باشیم که چرا؟ یعنی بپرسیم: “چرا آنچه جامعه (خود) داشت ز بیگانه تمنا می کرد؟ جواب یک کلمه است: حسادت اگر می شد که عمر دوباره …

دانیال عزیز، همدردی ما را بپذیر

ذهنم درگیر فکر کردن به قرارهای نه چندان دلچسب روزانه بود که دیگر همچون روزهای کسالت آور جنگ ۱۰ ساله “تروی” خسته کننده شده اند. بدنم دهانش را باز کرده بود و به مثابه ی جعبه ی “پاندورا” مجبورم می کرد تا به دردهایش گوش کنم. کوله پشتی بیهوده سنگینم قصد داشت تمام وجودم را …

انتشار فوری

انگار مست بودم که نفهمیدم مدت طولانی در خارزار سرگشته بودم. حالا وقتش است که بنشینم یک جایی و با دقت خارها را بیرون بکشم. حوصله اش را ندارم. احساس ایوب را پیدا کردم. بگذار کِرم کار خودش را بکند.

اسطوره‌ی سوررئال

بالاخره با جستجوی بسیار عنکبوت را پیدا کردم. با خیال راحت گوشه کم نور ذهنم تار تنیده بود. خوب که براندازش کردم، متوجه چیزی شدم. عجب! پس قصه‌هایی را که من هر روز می‌بافم، او می‌دزدد. قصه‌های من معمولا آبکی است، به همین خاطر بود که عنکبوت همه‌اشان را مثل رخت از تارهایش آویزان کرده …

ناگاه!

دوست دارم روز تولدم غیبم بزند. دوست دارم دور باشم. از کیک تولد و جشن تولد هیچ خوشم نیامده و نمی‌آید. راستش از پیام تبریک هم دل خوشی ندارم. این پیام‌ها را معادل مویه‌های بعد از مرگ می‌دانم. هیچ سودی ندارند، فقط برای فراموشی خوبند. و من اصولا در اینجور مواقع با فراموشی سر جنگ …

نَه

آن چیزی است که کم در موردش می دانم. آن چیزی است که شاید با احساس عدم شفقت توام باشد در فرهنگ ما. آن چیزی است که رها می کند از بیرون و درگیر می کند در درون. آن چیزی است که بعد از این بیشتر برایم ارزش پیدا خواهد کرد.