واژه‌های باردار

قلب‌ها می‌تپیدند، مغزها پردازش و مدیریت می‌کردند، شش‌ها از هوا پر و خالی می‌شدند. آدم‌ها راه می‌رفتند، دست‌هایشان را حرکت می‌دادند و از دهانشان اصواتی بیرون می‌آمد. اما زمانی رسید که چشم‌ها خیره ماندند و گلوها بغض گرفتند. در این زمان وجود اندام و کالبدهای دیگری لازم شد؛ حرف‌ها و واژه‌ها. اندام حرف‌ها، کالبد واژه‌ها را آفریدند؛ واژه‌هایی که رشد کردند، رنج کشیدند، پیر شدند و حتی مردند.

«الف»، ستون فقرات شد، آفریده شده بود تا راست بایستاند آدمی را. اما او گاهی خم می‌شود از روزگار؛ «د» این حالت آدمی را نمایش می‌دهد. 

هر حرفی نبض دارد، می‌تپد. زنده است. این است که واژه‌ها بار دارند، باردارند. 

واژهٔ «مادر» را بخوان، هم‌او که باردار می‌شود. هنگامی که کودکی آن را بر زبان می‌آورد، دهانش بهترین طعم را می‌چشد و گوشش پُر می‌شود از لالایی. اما همان واژه، بر زبان مردی که کنار سنگ قبری ایستاده، ناگهان پیر می‌شود. چین می‌افتد بر پیشانی حروفش. صدایش دیگر از دهان بیرون نمی‌آید، از استخوان سینه عبور می‌کند.

هیچ واژه‌ای ثابت نیست، همان‌گونه که هیچ انسانی تنها یک چهره ندارد.

در روزهای شاد، حروف به هم نزدیک‌تر می‌ایستند. فاصله‌های میانشان کوتاه می‌شود. جمله‌ها سبک‌تر نفس می‌کشند. فعل‌ها با شتاب می‌دوند و نقطه‌ها، به‌جای آن‌که پایان باشند، بیشتر شبیه سکویی برای پرش‌اند. حتی سکوت نیز در شادی، روشن است، مانند اتاقی که پنجره‌هایش باز باشد در بهار.

در غم، نخست واک‌ها رنگ می‌بازند، «پژواک» می‌شوند. انگار خون از صورت زبان رفته باشد. سپس فعل‌ها کند می‌شوند. صفت‌ها عصا به دست می‌گیرند. جمله‌ها لنگ‌لنگان پیش می‌روند و نقطه‌ها، دیگر نشانهٔ پایان نیستند، سنگ‌قبرهایی کوچک‌اند که لابه‌لای واژه‌ها از زندگی عقب مانده‌اند. در چنین روزهایی، زبان بیشتر شبیه بخش مراقبت‌های ویژه است تا باغی از معنا.

در تنهایی، حرف‌ها هرچند وجود دارند، تکه‌تکه می‌شوند و واژه‌ای نمی‌آفرینند. «د» و «ل» خیلی از هم دور می‌افتند. «دل» به‌وجود نمی‌آید که «دوست داشته شود» یا «دوست بدارد». حروف جرأت نمی‌کنند کنار هم بنشینند. زبان، مانند شهری می‌شود پس از زلزله، پر از خیابان‌های برجای مانده و خانه‌های ویران شده. «راه» هست ولی «راه رو» نیست.

در عشق، حتی حروفی که هیچ‌وقت کنار هم ننشسته بودند، همسایه می‌شوند. واژه‌هایی زاده می‌شوند که پیش‌تر وجود نداشتند. زبان، همان کاری را می‌کند که پاییز با درختان می‌کند، دنیایی رنگی ترسیم می‌کند. دستور زبان جهان، جور دیگری ساختار می‌یابد. 

سوگ، اما، کالبد واژه‌ها را خرد می‌کند، می‌شکند. نامی که سال‌ها سالم و سرزنده میان جمله‌ها راه می‌رفت، ناگهان بی‌وزن می‌شود. دیگر نمی‌توان آن را با همان آهنگ گذشته بر زبان آورد. هر بار که گفته می‌شود، گویی استخوانی زیر پا می‌شکند. حروف همان حروف‌اند، اما مفصل‌هایشان بدجور درد می‌گیرد، گاهی برای همیشه. شاید به‌همین دلیل است که آدم‌ها برای مردگان، سنگ می‌تراشند، زیرا واژه‌ها دیگر توان حمل آن همه غیاب را ندارند. «سنگ»، ادامهٔ جمله‌ای است که زبان از حمل کردنش ناتوان مانده است. این‌جا سنگ به سنگینی واژه نیست.

ترس نیز کالبد خاص خود را دارد. در لحظهٔ هراس، واژه‌ها پیش از آدم می‌گریزند. زبان کوتاه می‌شود. جمله‌ها ناقص می‌مانند. تنها چند هجای شکسته باقی می‌ماند، مانند قلبی که نامنظم می‌تپد. هرکس که ترسیده باشد، می‌داند واژه، نخستین کالبد است که یخ می‌زند.

امید، تنها احساسی است که به حروف می‌دمد و برای واژه‌ها کالبد تازه می‌سازد. حتی واژه‌های فرسوده دوباره خون می‌گیرند. «فردا» دیگر یک قید زمان نیست، ریه‌ای است که هوای بیشتری در خود نگه می‌دارد. «می‌شود» دیگر فعل نیست، عضله‌ای است که انسان را از زمین بلند می‌کند. امید، پزشکی است که زبان را پیش از بدن درمان می‌کند.

زیست‌شناسان کشف کرده‌اند که قلب، خون را در رگ‌ها می‌گرداند. شاعران هم قرن‌ها پیش فهمیده بودند که واژه‌ها، احساس را در تاریخ به گردش درمی‌آورند. اگر خون نایستد، بدن زنده می‌ماند؛ اگر واژه‌ها نمیرند، آدم.

شاید به همین سبب است که تمدن‌ها پیش از آن‌که با جنگ و فقر نابود شوند، با نابودی واژه‌هایشان فرو می‌ریزند. مردمی که دیگر نتوانند برای شفقت، شرم، وقار، مهر، بخشایش یا حیرت واژه‌ای زنده داشته باشند، کم‌کم توان احساس آن‌ها را نیز از دست می‌دهند. زبان، حافظهٔ عاطفی آدمیزاد است. اگر واژه‌ای را دفن کنیم، بخشی از امکان آدم بودن را نیز به خاک سپرده‌ایم.

و شاید حقیقت، از آغاز، همین بوده است: ما با مغز فکر نمی‌کنیم، بلکه با واژه‌های زندهٔ درون خود می‌اندیشیم. آن‌چه «من» می‌نامیم، اجتماعی از واژه‌هاست که هر صبح از خواب برمی‌خیزند، خود را مرتب می‌کنند، به میدان زندگی می‌روند، عاشق می‌شوند، زخمی می‌شوند، عزادار می‌شوند، امید می‌ورزند و شب، خسته و خاموش، دوباره در تاریکی دهان به خواب می‌روند.

اگر روزی خواستی بدانی آدمی چگونه زیسته است، به چهره‌اش نگاه نکن، به واژه‌هایش نگاه کن. ببین کدام حرف در او می‌لنگد، کدام واژه هنوز نفس می‌کشد، کدام جمله از فرط گریه خیس شده و کدام سکوت، آخرین بازماندهٔ فریادی است که هرگز مجال تولد نیافت.

و شاید آدمی، در نهایت، چیزی جز حرف‌های واژه‌هایی نیست که جهان، با احساسات متضاد، آرام‌آرام خواندنش را می‌آموزد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *