غلطید بر سینۀ خاک اشک چشم ابر. صاعقه سخت شلاق زده بود بر پوست سفید نرمش.
در سفرها و تحقیقات متوجه شدم که در فرهنگ ایران، «نوشتن» همیشه مد نظر بوده آن هم به عجیبترین و دشوارترین شیوهها.در طول تاریخ ما بر روی سنگها، آجرها، خاکها و چوبها و فلزها همواره نوشتهایم. حتی گاهی متنی را بافتهایم، یا با کاشیکاری و آجرکاری و گچبری مطلبی را بیان کردهایم.اما نمیدانم چرا هنوز …
مثلی هست که میگوید:اگر یک طناب دار در سردر شهر برپا کنیم، حتما مجرم محکوم به اعدام هم خواهیم یافت. به این میاندیشم که:وقتی فضای مجازی را شکل دادیم، توانستیم یک بیماری (کرونا) را خلق کنیم که نیاز به رعایت فاصلهٔ اجتماعی داشته باشد.
یادت،هر روز دلم را تنگ میفشارد.چنان سخت که چکه میکند هر شب چشمم.
انگار باد بانی این دیدار گاه و بیگاه کوه و کویر است در این دیار. و انگار آب در آن آبراهههای زیرزمینی، دلدادگی پنهانیشان را پیوند داده با یک جریان آهسته و پیوسته.در این میان، مردمان باد را در آسمان گیر میاندازند تا در نیمهٔ راه خبر بگیرند از این ماجرا. و آب را انبار …
* این مطلب برای مجلۀ «کاج سبز» (ویژهنامۀ شهر و دوچرخه) نوشته شده است. این مجله حدود دو ماه پیش چاپ و منتشر شده است. او با دوچرخه آمد مارتین اهل شهر آخن بود. به تهران که رسید، میزبانش شدم. از آلمان با دوچرخه آمده بود و قصد داشت دور دنیا را رکاب بزند و …
احتمالاً، برای نخستین بار، غربیها سرزمین ایران را با نام زرتشت و امپراتوری هخامنشی شناختند. بعدتر، ارتباط غربیها با مردمان این سرزمین، هنگامیکه سه موبد (مغ) از شرق (شاید از ایران) برای بشارت تولد مسیح و رهانیدن او از خطر، به اورشلیم رفتند نیز، بیشتر شد. فیلیپ لوبل۱ (فیلیپ ملقب به زیبارو که از سال …
به این فکر کردم که منشأ رقص آتش از کجاست.دانستم از موسیقی آواز گنجشکان است که در حافظهٔ شاخه ذخیره شده.
ما تنها بخشی از تاریخمان را برای بازگو کردن انتخاب میکنیم که هرچند اندک ولی تسلیبخش است.برای همین است که آن گزیدهٔ تاریخ برای دردهای امروز به کارمان نمیآید.
من ماندهام چرا در کشوری که: اتاقهای خانههایش روبروی هم بوده،حجرههای بازارش در امتداد یکدیگر و روبروی هم بوده،اقامتگاههای کاروانسراهایش روبروی هم بوده،همگان از یک یخچال و آب انبار بهره میبردهایم،و مردمانی که زیر یک کرسی مینشستهایم، در یک دیگ آبگوشت میخوردهایم و از یک قوری چای مینوشیدهایم، پشت یکدیگر حرف میزنیم؟ ………………………………….. در خبرها …
ایکاش درختی بودم در بهارو چنان در حال میزیستم کهفراموش میکردمگیر افتادن در بین زمستان و تابستانی کهیکی مرا عریان میکند و دیگری بریان.
برگها از درختان فرو میافتند…در جویها آبکشی میشوند…در رودها ساییده میشوند…در دیگ دریا ریخته میشوند…و اینگونه مزهٔ سوپ ماهیان میشوند…
اگر کتاب، فرزند درخت است،پس نوشتهٔ سطر کاغذها چیزی نیست جز سخن مکتوب پرندگان نشسته بر شاخسار.رمانهای عاشقانه همان نجوای بلبلانند در لابهلای برگهای سبز،و رمانهای تراژیک قار قار کلاغهایند در اوج شاخههای بیبرگی.