جلسهی این هفتهی “انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران” (جلسهی فرآوران) این هفته ۳/۹/۸۸ استثنائا در محل همیشگی برگزار نمیشود. برای جلسهی روز سهشنبه لطفا به آدرس “مؤسسه عصر اندیشه، واقع در میدان فاطمی، خیابان یکم، کوچه سوسن، پلاک۸، طبقه دوم” مراجعه فرمایید.
در قرن بیست و یکم هنوز هم معابد ساخته میشوند و مردم دسته دسته برای نیایش به آنها روی میآورند. ۱: در یک سالن تاریک گروه کثیری از نیایشگران در ردیفهای منظم نشستهاند و تمام توجهشان به قبلهی پرنور روبروست و در تمام مدت نیایش به هیچ طرف دیگر روی نمیکنند و سخنی بر لب …
این نوشتهی مهدی فتوحی را از دست ندهید. او در این نوشتار به طرز روشنی دغدغههایش را روایت کرده. http://www.mahdifotuhi.blogfa.com/post-608.aspx
۱- همانطور که قبلا گفتم سهشنبه ۲۶ آبانماه در جلسهی “انجمن راهنمایان گردشگری استان تهران” در مورد انگیزههای سفر به اروپا و دستاوردها صحبت میکنم. در این جلسه کمتر به محتویات سفر میپردازم، بلکه از حواشی، درکها و برنامهی آینده خواهم گفت. ورود برای همهی دوستان آزاد است و به امید دیدار. ۲- نمیدانم شما که …
در حالی این نوشته را مینویسم که در درونم اشک میریزم و نیم ساعت بیشتر نیست که به خانه برگشتهام. ساعت ۸:۱۰ صبح روز شنبه است. این نوشته میتوانست عنوان «اروپا ۸۳» را داشته باشد و من در آن از رسیدنم به خانه بگویم و بنویسم که خوشحالم. اما خوشحال نیستم و اشکهایم به خاطر تمام شدن سفر نیست …
۱- به ژاله، فرشاد، وحید، اشکان، مهسا و بقیهای که من نامشان را ندارم، به خاطر موفقیتی که نصیبشان شده صمیمانه تبریک میگویم. افتخارم این است که با این عزیران، همکار و دوست هستم. افتخار دیگرم این است که میبینم این دوستانم، هر روز به هدفهایشان نزدیکتر شدهاند. من این موفقیت را بیارتباط به پاتوقمان نمیدانم …
در ایران خودمان، هر چه که در خبرگزاری و روزنامه و مجله، مقاله نوشتم و تحقیق کردم از دولتمندان توانگر کسی سلامم را علیک هم نگفت، فقط یک مرتبه مورد عنایتشان واقع شدم و به دادگاه کشاندنم. اما اینجا، و تا اینجا در هر موزه و سایت تاریخی که فقط از دور جلد کارت خبرنگاریام …
یک خبر دارم و آنهم این است که قرار شده در روز شنبه، رنگ فوارهی ژنو را برای حمایت از جنبش سبز ایران، به رنگ سبز دربیاورند. خبر دیگر هم اینکه جمعه، شجربان در زوریخ کنسرت اجرا میکند. خبر بد اینکه برای هیچ کدام حضور نخواهم داشت. من فردا به پاریس میدوم.
دیشب نتوانستم بخوابم… احساس میکنم که همهی دوستداران عباث، کمکم متوجه میشوند که چه اتفاقی افتاده. هنوز هیچکس باور نمیکند، همه در بهت به سر میبرند. سه سال پیش بود که در مهرماه خبر تصادف و مرگ نزدیکترین دوست زندگیام، سعید را شنیدم و تا همین چندی پیش افسرده بودم. هنوز باورم نیست که او …
عباث. یک کلمه و تمام. خیلی نمیشناختمش. خیلی نمیشناسمش. مثل خیلیهای دیگر به او نزدیک نبودم. فقط چند چیز را در موردش میدانم: اینکه، یکی دو هفته پیش روز تولدش بود و من برایش در فیسبوک پیام تبریک فرستادم. این که سفر میکرد، عکس میگرفت و مینوشت. نوشتههایش را در اینجا میخواندم: http://www.azadkooh.blogspot.com در هر جمعی …
از شمارهی ۱، مجلهی «ایرانا» را میشناسم. آن موقع دانشآموز راهنمای گردشگری در موسسهی آوای جلب سیاحان بودم که توسط یکی از اساتید (جمال انصاری) با این مجله آشنا شدم. با راهنمایی او به دفتر مجله رفتم و شمارهی ۱ آن را خریدم و بعد هم ارتباطم را با مجله حفظ کردم، تا اینکه از شمارهی ۸ …