بالاخره باید راهی باشد تا از بند این حقارت اجتماعی که گریبانگیر تک تک ما شده، خلاص شویم. آیا به راستی این مساله ای است که حل نخواهد شد؟ علت زیاده خواهی و بسیاری از ناهنجاری های رفتاری ما، حقارت اجتماعی ماست که از درون تک تکمان بر می خیزد و در جامعه (چه در خانه باشیم چه در …
دو سال پیش برای تشویق هم وطنانم به سفر در ایران یک مطلب نوشتم. چند شب پیش اتفاقی افتاد که باز این نوشته به یادم آمد. دوستش دارم و دوست دارم یک مرتبه ی دیگر آن را در معرض دید دوستانم در این سایت قرار دهم. سفر در ایران؛ از «الف» تا «ی» به نقشه ایران …
در زندگی آدمی هستند کسانی که او با آن ها می زید. این کسان یا واقعیاند یا نیستند. این بخش ماجرا خیلی مهم نیست. برای من، رامون کاخال، لئوناردو داوینچی، ابن سینا، نیچه، دکتر ژیواگو، رت باتلر، السید، زوربای یونانی، آرش و هر بندباز و آکروبات بازی در این دنیا، بخشی از کسانی هستند که …
آن چه در زیر می خوانید فقط یک نوشته ناچیز است و هیچ ارزش دیگری ندارد: چند روز پیش، مطلب کوتاهی (در همین سایت) نوشتم و عنوانش را “دل نوشته ای نه از جنس شب یلدا” گذاشتم. تا حالا که این مطلب را می نویسم ۱۷ نظر برای آن نوشته از طرف دوستان مطرح شده است که، قبل از …
متاسفانه، هم به خودم و هم به دنیا از بس تعهد دادم، حالا…
و آدمها سعی می کنند به تو نزدیک شوند. تو را بشناسند… بعد، در حالی که سعی میکنند مثل تو شوند، اعتقادشان را به تو از دست میدهند… بعد، …. هر وقت احساس کنم که وقتش رسیده، خودم میروم، دوست من.
امروز صبح در میدان فاطمی به راننده تاکسی گفتم “مطهری، سر میر عماد” و با اشاره ی سر او سوار شدم. وقتی در صندلی جلو نشستم، کوله پشتی ام را که هنوز خاک سفر خوزستان بر رویش دیده می شد، بر روی پایم قرار دادم و به جلو خیره شدم. راننده بعد از این که حرکت کرد، کمی …
همان طور که در نوشته قبلی ذکر کردم از سه روز پیش (۳ آذر ۱۳۸۹) برای نوشتن کتاب “راهنمای گردشکری استان خوزستان” به همراه دوستانم به این استان سفر کرده ایم. همکاران و دوستان بسیاری در استان خوزستان برای تدوین این کتاب، اعلام آمادگی کرده اند و با ما همراه شده اند. با این حال، …
تا چه وقت، ایستاده بر بال، فرو افتادنم را به عقب بیاندازم…
دیشب تا دم صبح در اندیشه بودم. یک ساعت دیگر سفرم را شروع می کنم. و فردا کارم آغاز می شود. می روم تا نشانی رمل های کویر را از سر انگشتانش بپرسم. می روم تا لطافت خنده هایش را با ترازوی آفتاب بسنجم. می روم تا راز فانوس روشن تاقچه را دریابم. می روم …
ساعت ۱۱:۳۰ صبح امروز یک قرار کاری داشتم. ساعت ۱۰ صبح پیامک فرستادم که کمی دیر میرسم. ساعت ۱۱:۳۳ دقیقه سر قرار رسیدم. الان که این متن را مینویسم، ساعت ۱۱:۵۷ دقیقه است و کسانی که با آنها قرار دارم، و اتفاقا این جلسه به درخواست آنان برپاشده، نیامدهاند. برای من کمی دیر رسیدن، یعنی …