کتابی هست با عنوان: «هر بار که معنی زندگی را فهمیدم عوضش کردند» و من فکر میکنم آنقدر مفاهیم در طول سالها و قرنها تغییر کرده و جابهجا شده که مثلا اگر امروز کسی در فضای مجازی فعال باشد ولی استوری دیگران را که از او تعریف کردهاند استوری نکند، احتمالا یک صوفی و عارف …
باور دارم که اگر قرار باشد کتابی در رابطه با «چگونگی تابآوری مردمان ایران در طول تاریخ پر فراز و نشیب خود» نوشته شود، حتما «ادبیات» بخش مهمی را به خود اختصاص خواهد داد. ببینید در زمان حمله محمود افغان به ایران که به روایتی چنان اوضاغ فجیع بود که “اطفال خردسال را میدزدیدند، ذبح …
هر کتابی، شاخهی درختی است، و واژههایش، نتهای آواز بلبلی است که دمی بر آن نشسته.
بهار است و بارها به راه است این آبِ رها از ابرها … بلبلها از میان برگها میخوانند شعری که باران رویشان نوشته. … باران واژه به واژه بر سطر سطر زمین مینگارد. عنقریب با مجوز بهار کتاب گلستان منتشر میشود. هَزاران میخوانندش و هِزاران میشنوند.
میدانی! فاصلهی بین خارهای یک شاخه گل سرخ نسبت ظریف و شگفتی با هم دارند. زخم که میزنی، طوری بزن که حداقل طرح زیبایی از رَدّشان شکل بگیرد.
امروز خودنویس باران بر ورق خاک کتاب بهار را نوشت. کتاب ۹۳ صفحهای بهار، تالیف “هستی” است که ما به “زمان” ترجمهاش کردیم.
این بار که صبح لخت شود، لباس زردوزی شب را میدزدم.
بهار آمد. اما شهر چنان بیمار است که گره بند کفشم هنوز گُل نداده.
اهالی ده حسینچه از دهستان دِهَق استان اصفهان سالی یک بار برای قناتشان زن میگرفتند. هر سال که موعد زن گرفتن برای قناتشان فرا میرسید، پیرزنهای آبادی دور هم جمع میشدند تا یکی از بین خودشان را برای همسری قنات انتخاب کنند. وظیفهی همسر قنات این بود که هفتهای یک بار در تابستان، خود را …
ابزارها، ادامهی اندامهای انسانند و هنرها، تعالی احساسها: ساز ادامهی زبان است و موسیقی تعالی سخن آشپزخانه ادامهی سیستم گوارش است و آشپزی تعالی خوردن قلممو ادامهی دست است و نقاشی تعالی آفرینش
عاشیقْ بهار، مَست به پا کرده و ایستاده میگرداند پیالهی سازش را. این ساقی تا مجنون نکند ما را، دست بردار نیست.
زنده باد، بادْ که باز، بازگشود دربارِ بهار را.
تار و پود قالی مسیر پر پیچ و خمی بود که دخترک نه با پا، بلکه با دست میپیمودش تا صعود کند به اندیشهی بالایش. ردّ گذر دستانش نگاهبانی میشد با چشمانش، که مبادا خطایی رخ دهد در مسیر رسیدن به باغِ باورش. در آن بیشهی باورها، گاهی شیرِ نَری میغرّید و گاهی قد میکشید …