این سوال برایم مطرح شده که چرا وقتی آنچه که زمانی جزئی از بدن ما بوده، بعد از جدا شدن (حتی در نگاه خود ما) آلوده انگاشته میشود، مثل: خون، مو، ناخن، ادرار، مدفوع، … اما چرا فرض نمیکنیم آنچه که مربوط میشود به اندیشه و گفتار و کرداری که از ما ساطع میشود، نیز …
شلوغ کردند کلاغها سیاه شد خواب خلوتم با سپیده
هر چه هستی، رفیق یا رقیب تاس بریز. یاس میآید یا داس. به هر حال، سپاس
گرد است و من در توهّم همهی دنیایم، به چنگم. اما سرگینی است که میغلطانم.
دیگر، خطر نمیکنم به خاطرت. باز، خطور میکنی به خاطرم.
انسان همواره از آزادی میگوید، اما به نظر میرسد خودش همهی موجودات اعم از بیجان و جاندار را در قفس یا به عبارت بهتر، در ابعاد قابل دسترسی گیر میاندازد تا احتمالا از این روش، آنها یا شاید خویشتن خویش را بفهمد؛ اشیای ارزشمند را در قفسههای موزه، گیاه را در گلدان، پرنده را در …
تیرهایِ برقِ جادهْ، در نگاهِ دن کیشوت گونهی من، بسانِ همان برجهای قلعههایی هستند که از قضا، شهرهایِ خیالیِ پشتِ دیوارهایِ نامرئیِ آنها، کاملا پیدایند. زنبورخوارهایِ (پرندگان) نگهبانْ، بین برجها، روی سیمها که راه میان برجهاست، نشستهاند و به نوبت پاس میدهند.
با توجه به وضعیت بد محیط زیست در ایران و با عنایت به یکی از اهداف #تحول_برای_سده_نو، شاید بد نباشد که در آستانهی نوروز و نوروزهای آینده بر مبنای اسطورهی جمشید، یک جریانی را ساماندهی کنیم. «جمشید به درخواست اهورامزدا، میبایستی تخمهی بزرگترین و زیباترین جانوران را، و همچنین بلندترین و خوشبوترین گیاهان و درختها …
به این (حقیقت) رسیدم که انسان به «مَجاز» محتاج است. با مَجاز تایید میکند خود را. به عبارتی با مَجاز، مُجاز میشود واقعیتش. خط مَجاز، همان خط موازی وجود انسان است. دوش به دوش با هم پیش میروند. گویی انسان تنها با ساخت و در ساحت این دنیای قرینه میتواند خود را تعریف کند. و …
کوه با پژواکش، صدای «من» را به گوشم رساند. زمین با سایهاش، ابعاد «من» را برایم نمایان کرد. آب با انعکاسش، صورت «من» را نمایش داد. و ایزدانی که برایشان آفریدم، ایزدان «من» بودند. هنوز هم، خدا، خدای «من» است. جهان در نگاه «من» چیزی نیست جز امتداد «من». بنابراین جسارتا در جواب حضرت مولانا …
به تحقیق نه تخیّل، از تحریر کتیبهی پادشاه آشور تا ترکیب کاشیهای مسجد کبود، بهترین تعریف و تفسیرش این است که دیارِ شمسِ مولاناست. تاریخ به تبارِ تاجرانِ این شهرِ تجدّد گواهی میدهد، امّا تکّیه به دلاورانش هم تجربهی تازهای در تقویم نیست، این است که تصنیف نامش بر پیشانی مام میهن تجلّی یافته. هم …
گرد و خاکش را همهی دنیا میبیند، واژههایی که سوار بر گردونهی زبان، در دهان جولان میدهند.
بر سر آن کوه سرخ، نزدیکِ آن ماهانِ ماه، از عهد دقیانوسْ درفش شهدادیاش در اهتزاز است. در کشکول این شازده، هزار باغ و یک قلعهی گنج پیدا میشود و چنان است که در چنین عنبرآبادی همهی کیچهها به درب بهشت راه دارند. همچون پیربابای مسافر، از زیره تا بمِ آن دلِ عالَم، جان را …