رنگ سبز فواره‌ی ژنو

یک خبر دارم و آن‌هم این است که قرار شده در روز شنبه، رنگ فواره‌ی ژنو را برای حمایت از جنبش سبز ایران، به رنگ سبز دربیاورند. خبر دیگر هم این‌که جمعه، شجربان در زوریخ کنسرت اجرا می‌کند. خبر بد این‌که برای هیچ کدام حضور نخواهم داشت. من فردا به پاریس می‌دوم.

شروع سفر: اروپا ۱

سه‌شنبه (۱۵ سپتامبر) ساعت ۱۵ به همراه پدر و مادرم راهی فرودگاه امام خمینی شدم. در راه فرودگاه اولین حادثه سفر رخ داد. یکی از تابلوهای راهنمایی مسیر، در اتوبان آزادگان در جای مناسبی قرار نگرفته بود. ناگهان دو راهی نمودار شد، پدرم زد روی ترمز و اتومبیل پشتی زد به ما. من که از …

شب آخر

    امشب بدجوری با این گربه هم‌ذات پنداری می‌کنم. عکس را حدود دو سال پیش در روستای گرمه گرفتم و یادم هست در آن لحظه به این می‌اندیشیدم که فلسفه‌ی گربه چیست؟ و امشب… همه‌ چیز را آماده کرده‌ام…خرید‌هایم را انجام داده‌ام، کوله‌پشتی‌ام را بسته‌ام، با دوستان خداحافظی کرده‌ام،… اما به این می‌اندیشم که …

گیل‌گمش ۴

انکیدو رام می‌شود: گیل‌گمش از حضور انکیدو باخبر می‌شود و رقیبی را در سر راه خودش می‌یابد. آن‌گاه به مرد صیادی که گزارش انکیدو را آورده و او را از وجود انکیدو باخبر ساخته، فرمان می‌دهد:”… به پرستش‌گاه مقدس «ایشتار» برو و زنی زیبا با خود بردار و به نزدیک او ببر و چون با …

گیل‌گمش ۳

مردم از گیل‌گمش – شاه راضی نیستند: در همان لوح اول علاوه بر توصیف زورمندی و توانایی گیل‌گمش که بسان نره‌گاو است، از ستمکاری او سخن به میان می‌آید. مردم شکایت گیل‌گمش را به خدایان می‌برند: “او، گیل‌گمش، پسری را به پدر بازنمی‌گذارد….دختری را به آن‌که دوستار اوست بازنمی‌گذارد.” (گیل‌گمش، برگردان احمد شاملو)

گاهی همه مجبوریم بگوییم: “نه، نباید اتفاق می‌افتاد.”

دیشب نتوانستم بخوابم… احساس می‌کنم که همه‌ی دوستداران عباث، کم‌کم متوجه می‌شوند که چه اتفاقی افتاده. هنوز هیچ‌کس باور نمی‌کند، همه در بهت به سر می‌برند. سه سال پیش بود که در مهرماه خبر تصادف و مرگ نزدیک‌ترین دوست زندگی‌ام، سعید را شنیدم و تا همین چندی پیش افسرده بودم. هنوز باورم نیست که او …

عباث

عباث. یک کلمه و تمام. خیلی نمی‌شناختمش. خیلی نمی‌شناسمش. مثل خیلی‌های دیگر به او نزدیک نبودم. فقط چند چیز را در موردش می‌دانم: این‌که، یکی دو هفته پیش روز تولدش بود و من برایش در فیس‌بوک پیام تبریک فرستادم. این که سفر می‌کرد، عکس می‌گرفت و می‌نوشت. نوشته‌هایش را در این‌جا می‌خواندم: http://www.azadkooh.blogspot.com در هر جمعی …

ایرانا

از شماره‌ی ۱، مجله‌ی «ایرانا» را می‌شناسم. آن موقع دانش‌آموز راهنمای گردشگری در موسسه‌ی آوای جلب سیاحان بودم که توسط یکی از اساتید (جمال انصاری) با این مجله آشنا شدم. با راهنمایی او به دفتر مجله رفتم و شماره‌‌ی ۱ آن را خریدم و بعد هم ارتباطم را با مجله حفظ کردم، تا این‌که از شماره‌ی ۸ …