میم مرگ

میان «من» و «مرگ» فقط یک حرف فاصله است، اما این حرف، چقدر حرف دارد!

«م» آغاز من است، آغاز مرگ هم هست، و میان این دو تمام ماجراها اتفاق می‌افتد: میل، محبت، معشوق، معنا، ملال، مستی، موسیقی و میلیون‌ها دقیقه‌ای که می‌آیند و می‌روند و ما نامشان را «زندگی» می‌گذاریم.

من، موجودی موقت‌ام! موقت در مکان، موقت در زمان، موقت در محبت، موقت در حافظه و حتی موقت در حافظهٔ خودم.

این تعریف من است از من. اما در عین موقت بودن، و در میان آمدن و رفتن، چیزی هست که ما آن را «زمان» می‌نامیم. زمان عجیب‌ترین مادهٔ جهان است، ماده‌ای که نمی‌توان لمسش کرد، اما او همه‌چیز را لمس می‌کند. نه رنگ دارد، نه بو، نه مزه، نه شکل، اما رنگ‌ها را می‌برد، بوها را محو می‌کند، مزه‌ها را تغییر می‌دهد و شکل‌ها را فرسوده می‌کند. زمان آرام و بی‌صدا، همچون موریانه‌ای درون خانهٔ جهان، مشغول خوردن است.

چنین می‌پندارم که موسیقی، تنها هنری است که می‌تواند زمان را شنیدنی کند. هر نت، لحظه‌ای است که پدید می‌آید و بلافاصله به گذشته تبدیل می‌شود. آن‌چه اکنون می‌شنوی، در همان لحظه که می‌شنوی، تمام شده است. موسیقی از همین تناقض ساخته می‌شود: از چیزی که هست و هم‌زمان نیست، از اکنونی که در لحظهٔ تولد، به خاطره تبدیل می‌شود. به‌همین دلیل موسیقی این‌چنین به مرگ نزدیک است. مرگ نیز یک نت است، آخرین نت یک قطعهٔ ناتمام. ما زندگی را همچون یک سمفونی می‌شنویم، بی‌آنکه بدانیم چند موومان دیگر باقی مانده است. گاهی موسیقی آرام می‌شود، گاهی اوج می‌گیرد، گاهی ضرب‌آهنگش تند می‌شود و گاهی چنان آرام که گمان می‌کنیم دیگر صدایی در کار نیست. اما موسیقی تا وقتی ادامه دارد که زمان ادامه دارد.

مرگ حذف یک شنونده است. جهان بعد از ما همچنان موسیقی خودش را می‌نوازد، ماه همچنان برمدار خودش می‌چرخد، باران همچنان بر بام‌ها می‌بارد، پرندگان همچنان صبح را اعلام کنند، قطارها همچنان از ایستگاه‌ها می‌گذرند و آدم‌ها همچنان عاشق شوند. موسیقی جهان تمام نمی‌شود، یک گوش از شنیدن آن محروم می‌شود.

آیا ماندن ممکن است؟ نام‌ها می‌مانند، اما نام‌ها نیز فراموش می‌شوند. بناها می‌مانند، اما بناها نیز فرو می‌ریزند. کتاب‌ها می‌مانند، اما محتوایشان تغییر می‌کنند. موسیقی‌ها می‌ماند، اما گوش‌هایی که آن را شنیده‌اند، خاموش می‌شوند.

پس مسئله ماندن یا نماندن نیست، مسئلهٔ معناست. معنا همان چیزی است که از یک لحظهٔ موقت و از من موقت، چیزی فراتر از خودش می‌سازد. یک نگاه ممکن است چند ثانیه بیشتر طول نکشد، اما تمام عمر در ذهن کسی بماند. یک جمله ممکن است در چند لحظه گفته شود، اما مسیر زندگی کسی را تغییر دهد. یک ملودی ممکن است سه دقیقه ادامه داشته باشد، اما پنجاه سال بعد، با شنیدن نخستین نوایش، ناگهان کسی را به یاد آوریم که دیگر نیست.

موسیقی از این نظر شبیه حافظه است. هر دو، گذشته را در اکنون حاضر می‌کنند. یک نت می‌تواند در یک اتاق قدیمی را باز کند. یک ملودی می‌تواند بوی خانه‌ای را برگرداند که سال‌هاست وجود ندارد. چند دقیقه از یک ملودی می‌تواند انسانی را که مرده است، برای لحظاتی دوباره به زندگی ما بازگرداند.

 و البته مردگان گاهی بیشتر از زندگان با ما حرف می‌زنند. سکوت، کامل‌ترین زبان مردگان است. ما از سکوت می‌ترسیم، چون سکوت شبیه مرگ است. موسیقی را دوست داریم، چون موسیقی مرگ را برای مدتی به تعویق می‌اندازد. میان دو نت، سکوتی هست. اگر سکوت نباشد، موسیقی هم نیست.

این یکی از عمیق‌ترین تناقض‌های هستی است. برای شنیدن صدا به سکوت نیاز داریم، برای فهمیدن زندگی به مرگ. اگر زندگی بی‌پایان بود، شاید هیچ لحظه‌ای اهمیت نداشت. اگر فرصت‌ها تمام نمی‌شدند، هیچ فرصتی عزیز نمی‌شد. اگر انسان نمی‌مرد، شاید عشق هم آن اضطراب مقدس خود را از دست می‌داد.

ما عاشق می‌شویم چون از دست می‌دهیم. می‌مانیم چون رفتنی هستیم. می‌بوسیم چون لب‌ها روزی خاموش خواهند شد. می‌نویسیم چون می‌دانیم حافظه فراموش می‌کند. و می‌نوازیم چون می‌دانیم سکوت خواهد آمد.

تمام هنرهای بزرگ بشر، تمرین مرگ‌اند. نقاشی می‌خواهد لحظه‌ای را از زمان جدا کند. شعر می‌خواهد کلمه‌ای را از فراموشی نجات دهد. معماری می‌خواهد ماده را در برابر موریانهٔ زمان مقاوم کند. موسیقی می‌خواهد زمان را به تجربه‌ای انسانی تبدیل کند. اما هیچ‌کدام پیروز نمی‌شوند و زیبایی دقیقاً از همین شکست می‌آید. اگر همه‌چیز ماندگار بود، شاید هیچ‌چیز معنا نداشت.
معنا از محدودیت می‌آید. از «نه همیشه». از «فقط همین‌قدر»، از «تا وقتی». و مرگ، بزرگ‌ترین «تا وقتی» جهان است. مرگ به زندگی قاب می‌دهد. بدون قاب، تصویر پراکنده است. ما درون تصویری بزرگ زندگی می‌کنیم و چون داخل آن هستیم، اندازه‌اش را نمی‌بینیم. مرگ چند قدم عقب‌تر می‌ایستد و قاب را نشانمان می‌دهد.

خرد، نه در دانستن زمان مرگ، که در دانستن ناممکن بودن دانستن آن است. اگر می‌دانستیم آخرین روزمان چه روزی است، شاید تمام روزهای پیش از آن را در سایهٔ همان روز زندگی می‌کردیم. مسئله این نیست که قطعهٔ زندگی ما چقدر بلند است، مسئله این است که چقدر موسیقایی است.

لحظات زندگی برابر نیستند. بعضی لحظه‌ها یک عمر وزن دارند؛ یک دیدار، یک بوسه، یک بخشش، یک تصمیم، یک خداحافظی، یک صبح، یک شب، یک «بمان»، یک «برو» … و گاهی یک «سلام» که سال‌ها بعد می‌فهمیم آغاز بزرگ‌ترین ماجرای زندگی‌مان بوده است. زمان، آن چیزی نیست که ساعت اندازه می‌گیرد. زمان، آن چیزی است که معنا می‌دهد. انسان، موجودی است که می‌کوشد از زمان، معنا بسازد.

مرگ لحظه‌ای است که تمام لحظه‌های پیش از خود را در خود جمع می‌کند. در پایان، انسان نه با مرگ، که با تمام زندگی‌اش مواجه می‌شود؛ تمام محبت‌هایی که کرده، تمام محبت‌هایی که نکرده، تمام حرف‌هایی که گفته، تمام حرف‌هایی که نگفته، تمام آدم‌هایی که دیده، تمام آدم‌هایی که از دست داده، تمام صبح‌هایی که نفهمیده‌ صبح‌اند، تمام شب‌هایی که تصور کرده فردا حتماً خواهد آمد.

آری، زندگی، بیشتر از آن‌که مجموعه‌ای از سال‌ها باشد، مجموعه‌ای از «اکنون»هاست. اکنون‌هایی که آمدند و رفتند، مثل نت، مثل نفس، مثل نگاه، مثل آدم، مثل ما.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *