و تن این وطن …

از درد وطن مُستی کردن، ز مَستی نیست.
در این سرزمین که نیو، نیوَه کُند، نه در روز حالی می‌ماند نه در شب هالی.
انگار ما همه هامی هستیم بی هیچ حامی.
مَشَنگان قشنگ مَشنگ پنداشته‌اند ما را.
ما در فکر این‌که گستاخی نکنند به مرز، این مرزها گستاخی می‌کنند به ما.
لَج کرده‌اند، ما را لَج می‌زنند این طایفه‌ی کَنج، و ما به کُنج خزیده‌ایم در سرزمین گنج.
وای بر ما که کَریان شده‌ایم و گریان شده‌ایم.
…………………………..
پی‌نوشت: مُستی= گلایه و شکایت، نیو= پهلوان، نیوه= ناله و گریه، هال= آرام و قرار، هامی= سرگردان، حیران، مشنگان= راهزنان، مرز= موش، لج= لگد، کَنج=احمق و متکبر، کَریان= قربانی و فدا

دیدگاه ها

  1. سیما سلمان‌زاده

    شباهت اواخر این دلنوشته به داستان خسرو و شیرین کمی از تلخی اوایلش کم کرد…شاهنامه حتما آخرش خوشه!

    چون نیاز آید سزاوار است داد
    جان من کریان این سالار باد
    ………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام و سپاس.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *