از ترك فرش تا لمس عرش

از هفته‌اي كه گذشت بسيار راضي‌ام. چون هر سه نوشتار كامل نشده‌ام را تمام كردم. امشب نشستم و همت كردم و مقاله‌ي «از ترك فرش تا لمس عرش» را به پايان رساندم و اكنون تقديمتان مي‌كنم.

 

اگر خوب دقت كنيم در بن‌مايه ادبيات باستاني، افسانه‌ها و اسطوره‌هاي ملل به موضوعاتي برمي‌خوريم كه به طرز جالبي مفهومي با عنوان پيشنهادي «ميان زمين و آسمان» را در خود مستتر دارند.
«ميان زمين و آسمان» مفهومي است كه به گونه‌هاي متنوع و در جاي‌هاي مختلف با آن مواجه مي‌شويم. به دار آويختن مجرم، به صليب كشيدن گناهكار، پا بر روي زمين قرار ندادن پادشاهان، عصا در دست گرفتن پادشاهان و كاهنان و پيامبران، ستون‌هاي رفيع برافراشتن، كاخ‌ها و معابد بلندمرتبه ساختن، تقدس كوه، تقدس درخت، احترام به رنگين كمان، دود آتش را ارج نهادن، استفاده از ننو براي نوزادان، تاب‌بازي و اسطوره‌هاي مربوط به آن، بند بازي، فلسفه وجودي پل چه در دنياي مادي و چه در دنياي مينوي، آويزان كردن آثار هنري، از نردبان و پله بالا رفتن و … از اين دسته‌اند.
نوشتار زير قصد دارد كهن‌الگوي مفهوم «ميان زمين و آسمان» را به مثابه گونه‌اي از آيين‌هاي گذر مورد بررسي قرار دهد.

قداست آسمان
به نظر مي‌رسد براي روشن شدن مساله‌ چرايي «تلاش بي‌وقفه آدمي براي ترك زمين و دست‌يابي به آسمان»، در ابتدا مي‌بايستي قداست آسمان و هر آن‌چه كه تداعي‌گر آسمان است را شرح دهيم.
ميرچا الياده عقيده دارد: “حتي بدون رجوع يا استناد به افسانه‌پردازي اساطير، آسمان، مستقيما نمايشگر استعلا و قدرت و قداست ذات خود است. همان مشاهده ساده تاق آسمان، برانگيزنده‌ي تجربه‌اي مذهبي در وجدان انسان ابتدايي است… رمز برتري آسمان، از وقوف به ارتفاع بي‌انتهاي آن، حاصل مي‌آيد. بنابراين «متعال»، طبيعتا صفت الوهيت مي‌گردد. مناطق فوقاني‌ كه براي آدمي قابل دسترسي نيست، جايگاه ستارگان و اختران، شان و منزلت الهي استعلا و واقعيت مطلق و پايندگي را مي‌يابند. چنين مناطقي، اقامتگاه خدايانند، و برگزيدگاني چند به بركت آئين‌هاي صعود به آسمان، بدان مي‌رسند؛ و جان‌هاي مردگان بر وفق بينش بعضي مذاهب، بدان‌جا پرواز مي‌كنند.”

تقدس بلندي
نه تنها آسمان مقدس است بلكه به تبع آن، بلندي هم از تقدس برخوردار مي‌شود. بنا به نظر ميرچا الياده، بلندي مقوله‌اي است كه انسان في‌نفسه بدان دسترسي ندارد و حقا متعلق به قوا و موجودات برتر از انسان است؛ آن‌كه با آداب و تشريفاتي خاص، از پله‌هاي معبدي يا نردبان آييني كه به اسمان مي‌رسد، بالا مي‌رود، ديگر انسان نيست (فراتر از انسان است).
ريشه شناسي يا وجه اشتقاق نام‌هاي بعضي از خدايان، بر اين واقعيت گواهي مي‌دهد كه نفس «رفيع» بودن و در «بالا» جاي داشتن، برابر با «قدرتمندي» (به معناي مذهبي) و بنابراين لبريز شدن از قداست است.
كوه به عنوان بلندي، به آسمان نزديك است و به همين جهت از قداست برخوردار است، و در اساطير همه‌ي ملل كوه‌هاي مقدس ديده مي‌شود.

گيتي و مينو
اگر قرار است مفهوم ميان زمين و آسمان را شرح دهيم، مي‌بايستي رابطه‌هاي پنهان اين دو مكان را بشناسيم.
ميرچا الياده در نوشته‌هايش اشاره كرده است كه: “جهاني كه پيرامون ماست، جهاني كه حضور انسان و اعمالش در محدوده‌ي آن حس مي‌شود، كوه‌هايي كه آدمي از آن بالا مي‌رود، سرزمين‌هاي مسكون و آبادان، رودهاي قابل كشتيراني، شهرها و پرستش‌گاه‌ها، همه داراي نمونه‌هايي هستند علوي و مينوي كه گاهي به صورت يك «مثال» و گاهي نيز به صورت «همتا» و «همزاد» تصور شده‌اند كه در حريم كيهاني برتري جاي دارند. 
ميرچا الياده مثال‌هايي را نيز ارائه مي‌دهد: مطابق معتقدات بين‌النهريني نمونه آسماني رود دجله در ستاره «انونيت» (نعايم، شتر مرغان) و نمونه آسماني فرات در ستاره «پرستو» جاي دارد. اقوام اورال – آلتايي بر اين باور بوده‌اند كه كوه‌ها نمونه آرماني در آسمان دارند.
در مكتب ايراني پيش از اسلام هم هر پديده‌اي در گيتي، نمونه‌اي مينوي دارد. واژگان فارسی میانه به دو شکل موجود از کلمه دلالت می‌کنند که بر اساس جهان‌بینی سنتی زرتشتیان در کتب پهلوی بدان‌ها اشاره شده است. واژه «گیتی» اشاره دارد به جنبه مادی، قابل رویت و ملموس دنیا. و «مینو»، بعدی از جهان را در بر می‌گیرد که لزوماً غیر قابل رویت و ناملموس است. تمایز بین این دو مفهوم بر اساس عقیده‌ای است که می‌گوید هر چیزی در دنیای مادی، قرینه یا همتایی دارد که قابل رویت نیست و بر عکس. و این که دنیای معنوی بر اساس رابطه‌ای تکاملی و موازی با جهان مادی و عینی بنا نهاده شده است. گرچه این واژه‌ها به دو نوع هستی اشاره دارند، آن‌ها هم‌چنین می‌توانند به دو جهان و دو قلمرو دلالت کنند. جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم، گیتی و آن دیگری مینو است. این دو جهان به طور هم‌زمان وجود دارند، اما اغلب به صورت دو مرحله در تاریخ جهانی وصف می‌شوند.

شهرها هم به نوبه خود داراي نمونه‌هاي مينوي هستند. چنان‌كه شهرهاي بابلي همگي نمودهايي دارند كه هر كدام در يكي از صور فلكي قرار دارند: شهر سيپارا در سرطان، نينوا در دب اكبر، آشور در سماك رامح و …
بابل را «باب خدايان» تصور مي‌كردند، چون مطابق افسانه، خدايان از آن‌جا به زمين فرود آمده بودند. بابل را «واسطه زمين و آسمان» نيز مي‌ناميدند. «عقد زمين و آسمان»، نامي بوده كه به معابد شهرهاي باستاني بين‌النهرين از جمله «نيپور»، «لارسا» و «سيپارا» داده بودند. 
عقيده بر اين بوده كه پيش از آن‌كه شهر بيت‌المقدس بر روي زمين و به دست مردمان بنا شود، خداوند اورشليم آسماني را ساخته بود.  جالب اين‌كه، كليساهاي بزرگ سده‌هاي نخستين ميلادي همانند كليساهاي قرون وسطايي به صورت تمثيلي «اورشليم آسماني» را بازسازي مي‌كردند.
با چنين برداشتي در هند باستان هم برخورد مي‌كنيم. همه شهرهاي شاهي هندوستان و حتي آن‌هايي كه تازه سازند، از روي نمونه اساطيري شهري ساخته شده‌اند كه در عصر زرين، خداوند در آن‌جا ساكن بوده است و به پيروي از او شاه نيز بر روي زمين در پي آن است كه عصر زرين را دوباره احيا كند. از اين روست كه كاخ – دژ «سيهه‌گيري» در سيلان از روي نمونه شهر مينوي «الاكمند» بنا شده است. شهر خوبان (مدينه فاضله) افلاطون نيز نمودي مينوي دارد.

محور كيهان
محور كيهان آن‌ چيزي است كه زمين و آسمان را به هم پيوند مي‌دهد و نمادگرايي آن تقريبا در همه‌ي مكان‌هاي قدسي به صورت‌هاي مختلف يافت مي‌شود: برج‌، تيرك‌، درخت، ستون‌، مناره‌، دود و …
با اعتقاد به محور كيهان (axis mundi) است كه بشر خط اتصالي ميان خود و خدايي كه در آسمان متصور بود و همچنين ميان زمين و آسمان مي‌يافت. كوه‌هاي مقدس، مكان دفن بزرگان و قديسان، كاخ‌‌ها، معابد و شهرها هم گاهي به عنوان محور جهان قلمداد مي‌شدند.  

معماري، هنري با رويكرد به آسمان
معماري اصولا هنري است كه از زمين به سمت آسمان سوق داده مي‌شود. براي ساختن هر خانه و كاخ و معبدي، لازم است كه خشت‌ها و آجرها را از روي زمين بر روي هم بچينيم و به سوي آسمان پيش برويم.
زيگورات‌هاي بين النهرين، اهرام مصر، معابد مايا، پاگودا و استوپاهاي خاور دور، همه و همه نشان از دغدغه‌ مشخص آدميان در طول تاريخ و در سراسر جهان دارد و از اين روست كه رو به جهت اصلي كه همان آسمان باشد، بالا رفته‌اند. اين بناها هر كدام پيوند ميان زمين و آسمان تلقي مي‌شدند. اسطوره ساخت برج بابل هم به گونه‌اي ديگر تلاش آدمي براي دستيابي به آسمان را مشهود مي‌سازد كه البته در اين مورد، تلاشي كفرآميز نشان داده شده است.

تمام ساختمان‌ها به نوعي كار خلقت را تجديد مي‌كنند. در ساخت بناهاي مقدس، تفكر بنا شدن در مركز زمين ديده مي‌شود و به نوعي مفهوم گذر از زمين به آسمان را در خود دارند. بسيار جالب است كه در تمام نقاط جهان، ساختمان سازي همواره با آداب آييني و به خصوص قرباني همراه بوده است. اگر شغل‌هاي ساختماني توانست به عنوان مبناي تفكر ماسوني به حساب آيد، به دليل نمادگرايي اين حرفه‌ها در سنت‌‌ها و باورهاي مذهبي است كه بر اصول معنوي استوار بود.

بناي زيگورات؛ به عنوان تلاشي براي رسيدن به آسمان
بناهايي هستند كه بيش‌تر در سرزمين‌هايي يافت مي‌شوند كه در آن‌ها كوه وجود ندارد يا به ندرت وجود دارد. بنابراين زيگورات‌ها را به مثابه كوه‌ها مي‌ساختند. اين بناها 3، 5 يا 7 طبقه بودند و طبقات بالايي‌اشان از طبقات پاييني كوچكتر بودند. بالاترين طبقه‌ي زيگورات با طلا روكش مي‌شد و محل اقامت خدا بود. دومين طبقه از بالا سفيد، به رنگ مشتري بود، سومين طبقه قرمز آجري، رنگ عطارد بود، سپس آبي براي زهره و زرد براي مريخ و خاكستري يا نقره‌اي براي ماه بود. پايين‌ترين طبقه‌ي زيگورات سياه و متعلق به زحل بود.
اين برج عظيم براي تسهيل فرود خدايان به زمين و صعود انسان‌ها به آسمان بود. زيگورات «لارسا» نامي پر معنا داشت: خانه‌ي پيوند آسمان و زمين. بر قله‌ي آن قرباني‌ها تقديم مي‌شد. زيگورات‌ها نشانه‌ي تلاش غريب انسان براي نزديك شدن به خداوند بود.
نمادگرايي زيگورات‌هاي بين‌النهريني مشابه نماد گرايي كوه كيهاني و نمادگرايي معابدي بود كه به شكل كوه ساخته مي‌شدند و در نتيجه با نمادگرايي مركز جهان برابر بود.
ميرچا الياده معتقد است: زاير از طريق صعود از معبد يا زيگورات، خود را به مركز دنيا نزديك مي‌كند و هنگامي كه به آخرين طبقه مي‌رسد از تمام طبقات ديگر دور مي‌شود، و از فضاي پلشت و ناهمگون جدا مي‌شود و به سرزميني پاك و همگون داخل مي‌شود.

اساطير صعود
گفتيم كه آسمان و بلندي براي بشري كه در زمين زندگي مي‌كند، مقدس به شمار مي‌آيد. از مفاهيم جهان‌هاي دوگانه گيتي و مينو هم سخن به ميان آورديم و به اين نتيجه رسيديم كه ميان اين دو جهان دوگانه راهي وجود دارد كه از آن با عنوان محور كيهان ياد كرديم و دانستيم يا حداقل حدس مي‌زنيم كه تلاش آدمي رسيدن به آسمان از طريق انواع مختلف محور كيهان است. اكنون اسطوره‌هاي صعود و آيين‌هاي آن را بررسي مي‌كنيم.
به اعتقاد پيروان مذهبي كه مكان جهان ديگر را در آسمان يا در منطقه‌اي فوقاني مي‌دانند، روان مرده، كوره‌راه‌هاي كوهستان را مي‌پيمايد تا به قله‌اش صعود كند، يا از درختي و از ريسماني بالا مي‌رود. لفظ معمول و عادي در زبان آشوري براي فعل «مردن»: «به كوه آويخته شدن» است. اگر به مقبره شاهان هخامنشي و بسياري از گوردخمه‌هاي زرتشتيان دقت كنيم، متوجه مي‌شويم كه در ميان كوه (ميان زمين و آسمان) قرار گرفته‌اند.
در ريگ‌ودا آمده است كه يمه YAMA، نخستين مرده به روايات اساطيري هند، از تنگه‌هاي مرتفع گذشت تا “راه را به بسياري از مردم” بنماياند. بنا به معتقدات مردم اورالي – آلتايي، راه مردگان، جاده سربالايي در كوهستان است. در نوشته‌هاي مصريان مربوط به اموات، اصطلاح asket pet، باقي مانده (asket=پله) تا معلوم شود نردباني كه در اختيار «رع» نهاده شده، براي آن كه از زمين به آسمان برود، نردباني واقعي است. “خدايان براي وي نردباني ساختند تا بدان وسيله به آسمان بالا رود.”
مضمون صعود به آسمان به وسيله طناب، درخت، نردبان، تار عنكبوت و بادبادك و از اين قبيل در همه‌ي دنيا ديده مي‌شود؛ نزد قبيله‌اي استراليايي، اسطوره درختي هست كه به جادويي، تا آسمان قد مي‌كشد. قبيله‌ي MARA، از درختي حكايت مي‌كنند كه نياكانشان عادت داشتند از آن تا آسمان بالا روند و فرود آيند. اسطوره‌اي رايج در اقيانوسيه حكايت مي‌كند كه چگونه قهرمان به كمك سلسله‌اي از تيرها، يعني با فرود بردن نوك نخستين تير در تاق آسمان و گذاشتن تير دوم بر تير اول و ادامه‌اين كار، تا اين كه زنجيره‌اي ميان آسمان و زمين، ايجاد شود، به آسمان رسيد. 

آيين‌ها و رمزهاي صعود
در ادبيات ودايي آمده است: “قربان‌كننده در حقيقت براي خود نردباني و پلي مي‌سازد تا به جهان آسماني برسد.” و همچنين عنوان شده است كه قربان‌كننده از پلكاني بالا مي‌رود و چون به نوك تيرك قرباني رسيد، دستانش را دراز مي‌كند و بانگ برمي‌دارد كه “من به آسمان خدايان رسيدم، من بي‌مرگ شدم.”
در رموز ميتراپرستي، نردبان آييني هفت پله داشت و هر پله از فلزي خاص ساخته شده بود. ارتباط اين پله‌ها با فلزلت و سيارات به طريق زير بود:
نخستين پله: سربي: سياره كيوان (زحل)، دومين پله: رويين: زهره، سومين پله: برنجين: مشتري / ژوپيتر، چهارمين پله: آهنين: مريخ، پنجمين پله: فلز ممزوج مسكوكات: عطارد / مارس، ششمين پله: سيمين: ماه، هفتمين پله: زرين: خورشيد.
رازآموز با بالا رفتن از اين نردبان، هفت آسمان را درمي‌نورديد و به جايگاه رفيع مي‌رسيد.
آيين‌هاي قرباني كه با صعود به نه آسمان انجام مي‌گيرد در ميان شمن‌ها هم ديده مي‌شود.
يعقوب پيامبر، نردباني را در خواب مي‌بيند كه نوكش به آسمان مي‌رسد و “فرشتگان خداوند از آن بالا و پايين مي‌رفتند.” در روايات اسلامي، محمد (ص) نردباني مي‌بيند كه از معبد اورشليم به آسمان مي‌رسد و در راست و چپش، فرشتگان جاي دارند و ارواح صالحين از آن به سوي خدا بالا مي‌روند. دانته در آسمان كيوان (Saturn)، نردباني زرين بلندي مي‌بيند كه نوكش به آخرين فلك آسمان مي‌رسيد و روان‌هاي نيك‌بختان از آن بالا مي‌رفتند. رمزپردازي پله، نردبان و صعود در عرفان مسيحي هم باقي مانده است. 
 
معلق ماندن ميان زمين و آسمان
اكنون كه عناصر رابط‌هاي ميان زمين و آسمان را شناختيم، وقت آن است كه مفهوم ميان زمين و آسمان را بررسي كنيم.
«فريزر» عقيده دارد كه “در قصه‌ها و افسانه‌ها كه بازتاب تصورات و باورهاي اعصار پيشين است، تعليق ميان زمين و آسمان به موجوداتي نسبت داده مي‌شود كه از موهبت غبطه‌برانگيز و در عين‌حال ملالت‌بار «جاودانگي» برخوردار بودند. و در ادامه چندين داستان را نقل مي‌كند تا تاييدي بر اين گفته‌اش باشند.
هر چند كه «فريزر» موهبت جاودانگي را ملالت‌بار مي‌خواند، اما اين موضوعي است كه هر بشري به گونه‌هاي مختلف به دنبال آن بوده و به همين سبب در رفتارها و اعتقادات بشر و در كليه زمان‌ها باقي مانده است. معلق ماندن ميان زمين و آسمان و در واقع تلاش براي رسيدن از زمين به آسمان نمودهاي بسياري دارد كه برخي از آن‌ها را برمي‌شماريم:
1- پادشاهان پا بر زمين نمي‌نهند (در واقع ميان زمين و آسمان معلقند)
«فريزر» عقيده دارد كه شاهان و كاهنان مقدس نبايد پا بر زمين مي‌نهادند. او مي‌نويسد:
كاهن اعظم «زاپوتك» مكزيكو نبايد پايش را بر زمين مي‌گذاشت، خوردن پاي او به زمين مغاير با قداست وي بود.
«مونتزوما»، امپراتور مكزيك هرگز پا بر زمين نمي‌گذاشت. همواره روي دوش بزرگان و اشراف حركتش مي‌دادند و اگر جايي پايين مي‌آمد فرش نفيس مي‌گستردند تا بر آن راه رود.
براي ميكادوي (امپراتور) ژاپن لمس كردن زمين با پا خفت و توهين بزرگي بود؛ در قرن شانزدهم همين كافي بود تا از مقامش معزول شود. بيرون از كاخش بر دوش گماشتگان خاص حركت مي‌كرد و در درون كاخ بر فرش‌هاي گران‌بها پا مي‌نهاد.
شاه و ملكه «تاهيتي» نمي‌بايست جز در املاك و قلمرو موروثي‌اشان در جاي ديگري پا بر زمين مي‌گذاردند، زيرا هرجا كه بر آن پا مي‌نهادند و راه مي‌رفتند متبرك مي‌شد. اگر از جايي به جايي سفر مي‌كردند بايد بر دوش مردان مقدس مي‌نشستند. همواره چند تن از اين گماشتگان خاص با آنان بودند؛ و هرگاه كه لازم بود حمالان را عوض كنند، بي ‌آن‌كه پا بر زمين گذارند بر دوش حمالان جديد مي‌نشستند.
اگر پاي فرمانرواي «داسوما» به زمين مي‌خورد نحوستي عظيم بود و مي‌بايست مراسم كفاره برگزار كنند.
در قديم شاه «سيام» هرگز با بر زمين نمي‌گذاشت و بر تخت زرين از جايي به جاي ديگر مي‌رفت.
در گذشته، نه شاهان «اوگاندا» و نه مادرانشان و ملكه‌هايشان نمي‌بايست بيرون از محوطه وسيع خود كه در آن زندگي مي‌كردند پياده راه روند. اگر مي‌خواستند از جايي به جايي روند، بر دوش مرداني از قبيله‌ي «بوفالو» مي‌نشستند و هميشه در سفرها چند تن از آن مردان با هريك از آن‌ها همراه بودند و به نوبت اداي وظيفه مي‌كردند تا خسته نشوند. شاه بر گردن آن‌ها مي‌نشست و پاهايش را از دو طرف گردنشان به زير بازوان آن‌ها فرو مي‌كرد. هر وقت حمال شاه خسته مي‌شد او را بدون آن‌كه پايش به زمين بخورد بر دوش حمال ديگر قرار مي‌داد. حمالان در مجاورت محل زندگي و محوطه‌ي خاص شاه كلبه‌ي مخصوصي داشتند تا اگر ضرورتي پيش آمد در دسترس باشند. 
شاهنشاه ايران در كاخش روي فرش‌هايي راه مي‌رفت كه كس ديگري حق نداشت پا بر آن بگذارد. بيرون كاخش هرگز پياده بر زمين ديده نمي‌شد، يا بر اورنگ پادشاهي سوار بود يا بر ارابه و يا بر اسب. اين موضوع كاملا از حجاري‌هايي كه از زمان هخامنشان، ساسانيان و حتي قاجار به جاي مانده كاملا مشهود است. در اين حجاري‌ها اگر شاه بر تخت نشسته است، پايش را بر روي چهارپايه‌اي قرار داده است و هنگامي هم كه ايستاده پايش مستقيم بر روي زمين گذاشته نشده است (نمونه اين‌ حجاري‌ها را مي‌توان در تخت جمشيد و تاق بستان ديد.)

«فريزر» چنين نتيجه مي‌گيرد كه قدرت آسماني پادشاهان -كه موجودي مقدس به شمار مي‌روند- در تماس با زمين تخليه مي‌شود و از بين مي‌رود. بدين ترتيب اقتدار آن موجود الهي تحليل مي‌رود و زايل مي‌شود و ديگر نمي‌تواند وظايف خود را انجام دهد و سلامت و بقاي آدميان و جهانيان كه به آن نيرو بستگي دارد، به مخاطره مي‌افتد.

2- احترام به درخت
درخت ريشه‌هايش در زمين است و به سوي آسمان قد مي‌كشد و اين مفهوم به خودي خود تلاش از زمين به آسمان رسيدن را در خود نهفته دارد. به همين خاطر است كه درختان هر چه بلندتر و يا قديمي‌تر باشند (نشان از جاودانگي و ماندگاري‌اشان دارد)، پر ارج‌تر هستند.
در نبرد ميان رستم و اسفنديار، سخن از درخت گز بلند و تنومندي است كه ريشه‌هايش در اعماق زمين است و شاخه‌هايش به آسمان مي‌رسيد. سيمرغ كه خود مرغ مقدسي به شمار مي‌رود و جايگاهش بر بلندترين قله‌هاست، به رستم مي‌آموزد كه چگونه از شاخه اين درخت تيري بسازد و با آن بر دشمنش پيروز شود.
درخت را حتي اگر به صورت واژگون فرض كنيم، باز هم از قداست خاص خود برخوردار است. اين درخت را درخت كيهاني مي‌دانند. در «اوپانيشاد‌ها» داريم: عالم درخت باژگوني است كه ريشه‌ در آسمان دارد و شاخ و برگ‌هايش بر سراسر زمين گسترده‌اند.
افلاطون گفته است: “انسان گياهي آسماني است، زيرا همانند درختي وارونه است كه ريشه‌اش به سوي آسمان و شاخه‌هايش به جانب زمين است. در روايات اسلامي، شجره‌ي طوبي، ريشه‌اش در آخرين طبقه آسمان است و شاخه‌هايش بر فراز زمين گسترده است.
ستون مقدس يا درخت، به عنوان تيرك يا ركن كيهان قلمداد مي‌شوند كه نگاهدارنده جهان هستند و در مركز عالم واقع شده‌اند. و ارتباط با آسمان فقط در گرداگرد و دور درخت يا به واسطه درخت، ميسر است.
در ميان «شمن»‌هاي ساكن سيبري، درخت «قان» bouleau را رمز «ستون آسمان» مي‌دانند و سپيدي درخت قان را در وسط خيمه مدور يعني يورت مي‌كارند. نوك درخت از سوراخي كه براي خروج دود است، خارج مي‌شود و رو به سوي ستاره قطبي، نماد قطب آسمان دارد. در تنه‌اش، هفت، نه يا دوازده شكاف ايجاد كرده‌اند كه نشانگر مراتب مختلف و مراحل گوناگوني است كه براي رسيدن به بهشت بايد از آن‌ها گذشت. شمن، طبق آئين، از درخت قان بالا مي‌رود و به دروازه كيهان مي‌رسد و به سير و سفر در آسمان مي‌پردازد. 

درخت سه سطح از جهان را به هم مرتبط مي‌كند. زيرزمين را با ريشه‌هايش، رويه‌ي زمين را با ساقه‌اش و ارتفاعات را با شاخه‌هاي بالايي‌اش. درخت جهان سفلي را با جهان اعلا پيوند مي‌دهد.
درخت كيهان با محور جهان Axis Mundi، هم معني و مترادف است. و با شكل محوري خود، به طور طبيعي نشانگر مسيري صعودي است. (هم‌چنان‌كه خود انسان هم همين‌طور است)
نمادگرايي درخت يادآور و همسان با نمادهاي زير است: ستون، نردبان، تيرك سياه چادر شمن‌هاي سيبري، تيرك مياني محراب‌هاي «وودو» موسوم به محور ارواح، ستون مركزي كه در سنت يهودي – مسيحي تكيه‌گاه معبد يا منزل است و نيز ستون فقرات به عنوان حافظ جسم.  

به وسيله درخت است كه شهرياران كه واسط ميان آسمان و زمين و جانشين خورشيد هستند، به اوج مي‌رسند و سقوط مي‌كنند. 

3- ساخت ستون
ستون با نماد درخت زندگي و محور جهان همسان است. ستون پيوند دهنده زمين و آسمان و به معناي عبور از دنيايي به دنياي ديگر‌ است.

4- آويختن خدايان و قربانيان از درخت
آويختن حيوانات، انسان‌ها و تمثيل خدايان از درخت، گونه‌اي ديگر از معلق كردن ميان زمين و آسمان است كه شواهدي براي آن وجود دارد.
«فريزر» اشاره مي‌كند كه: “در بيشه زار مقدس «اپسالا» انسان و حيوان را با آويختن از درختان مقدس قرباني مي‌كردند. انسان‌هايي را كه نذر «اودين» بودند همواره با آويختن يا با آويختن و نيزه زدن مي‌كشتند.”
همچنين مي‌نويسد: “مي‌توان حدس زد كه در ايام قديم، كاهني كه نام و نقش «آتيس» را در جشنواره بهاري «سي‌بل» داشت همواره از درخت مقدس آويزان يا به صورت ديگري كشته مي‌شد.”
و در جاي ديگري مي‌آورد: “در يونان الهه آرتميس را ظاهرا هر سال در هيات تمثالش در بيشه زار مقدس وي، مي‌آويختند و در آن‌جا به الهه‌ي آويخته مشهور بود.”
و باز هم اضافه مي‌كند: “از روي سكه‌هاي «ايليوم»  معلوم مي‌شود كه يونانيان آسيايي حيوانات را از از شاخه‌اي حلق‌آويز مي‌كردند…در «هيراپوليس» نيز قربانيان را پيش از سوزاندن بر درخت مي‌آويختند.
اگر دقت كنيم، متوجه مي‌شويم كه هنوز هم در كشور ما، گوسفند و گاو قرباني را از درخت آويزان مي‌كنند و يا به طريقي آن را ميان زمين و آسمان معلق نگه مي‌دارند و مراحل پوست كندن و تخليه شكم را اجرا مي‌كنند.

5- به صليب كشيده شدن و قداست صليب
به نظر مي‌رسد كه در دوران گذشته، مراد از به صليب كشيدن گناهكاران اين بوده كه گناهشان بخشيده شود و به مثابه يك قرباني پذيرفته شوند. چنان‌كه مسيح هم به صليب كشيده شد تا تاوان تمامي گناهان را بدهد و بشر را برهاند.
از طرفي «فريزر» در بخشي از كتابش، خود را طرفدار اين فرضيه را نشان مي‌دهد كه مصلوب شدن مسيح، مجازاتي خاص براي او نبوده است، بلكه مصلوب شدن صرفا سرنوشتي بوده كه هر سال نصيب مجرم محكومي در نقش «هامان» مي‌شد. در داستان «استر و مردخاي»، «هامان» به جاي مردخاي مجازات مي‌شود، چنان‌كه «باراباس» از دام مرگ مي‌رهد و مسيح مصلوب مي‌شود. «فريزر» همچنين اين عقيده را مطرح مي‌كند كه «باراباس» به معني “پسر پدر” شايد لقب مرسوم مجرمي بوده كه در نقش مردخاي آزاد مي‌شد.
در مورد تقدس صليب هم بايد بگوييم كه از لحاظ مسيحيان، صليب عيسي، نگاهدار جهان است.Firmicus materrnus  مي‌نويسد: “چوب صليب، نگاهدار تاق آسمان است و به پايه و شالوده زمين، استحكام مي‌بخشد و بشريت مومن (دلبسته به صليب) را زنده نگاه مي‌دارد.” در بعضي روايات، صليب عيسي هفت پله دارد، به سان درختي كه نمايشگر هفت طبقه آسمان است.

6- پل
پل معبري از زمين به آسمان، از مرحله انساني به فرا انساني است. در نمادگرايي پل دو عامل مطرح است؛ عبور و تزكيه براي عبور. پل با محور جهان همذات است و اگر آن را عمودي فرض كنيم، نمادگرايي نردبان را مي‌پذيرد.
پل «صراط» در تفكر اسلامي و پل «چينود» در تفكر زرتشتي نماد گذر از يك مرحله به مرحله‌ي ديگر هستند. پل صراط در سفر پس از مرگ پيموده مي‌شود. پهناي اين پل براي بي‌گناهان وسيع و براي گناهكاران به باريكي مو يا لبه‌ي تيغ است. اين نمادگرايي خود نشان‌گر اين است كه اين گذر به سادگي براي همگان ميسر نيست.
در مكتب مسيحيت نيز، روياي برخي از قديسين، پلي به باريكي مو كه جهان ما را به بهشت مي‌پيوندد، ارائه شده است. اين پل باريك‌تر از مو، زمين را به عالم علوي و بهشت ارتباط مي‌دهد. دقيقا در سنت‌هاي مسيحي چنين است كه گناهكاران نمي‌توانند از اين پل بگذرند و در جهنم فرو مي‌افتند. در سفر عرفاني انجمن‌هاي مخفي چيني نيز عبور از پل (جوئوجيانو) وجود دارد. به طور خلاصه، مي‌توان عنوان كرد كه توصيفات مشابهي از وجود چنين پلي در افسانه‌ها و اسطوره‌هاي سراسر جهان يافت مي‌شود.

7- دود
دود مظهر ارتباط زمين و آسمان است، چه دود قرباني باشد، چه دود عود و بخور كه براي ستايش و نيايش به سوي خداوند مي‌رود، چه دود پيه يا درمنه كه در آيين‌هاي چين باستان مورد استفاده داشت. در چين و تبت، دود روح را به عالم آخرت مي‌برد.
ستون دود به هر صورتي كه باشد، با محور جهان هم‌ذات مي‌شود. اين همان دودي است كه از اجاق مركزي يورت مغول‌ها بر مي‌خيزد و از سوراخ سقف خارج مي‌شود.
دودكش نيز نماد راه‌هاي ارتباطي رمزآميز با موجودات عالم ديگر است و نمادگرايي آن با نمادگرايي محور جهان هم‌خواني دارد. دودكش خانه دو جهان را به هم مي‌پيوندد.

8- رنگين كمان
رنگين كمان راه ميانجي ميان زمين و آسمان است. پلي است كه به كمك خدايان و پهلوانان ميان جهان ديگر و جهان ما كشيده شده است.
بودايي‌ها رنگين كمان را پلكان هفت رنگي مي‌دانند كه از طريق آن بودا از آسمان باز مي‌گردد. در تبت رنگين كمان روح شاهان است كه به سوي آسمان بر مي‌خيزد و در ژاپن آن را پل آويخته از آسمان فرض مي‌كنند.
رنگين كمان به نمادگرايي آسمان و پل نزديك است.
9- تاب خوردن
در سراسر آسياي جنوب شرقي، تاب با آيين‌هاي حاصل‌خيزي و باروري در ارتباط است. در بعضي ايالات هند، استفاده از تاب مگر در مراسم آييني ممنوع بوده است؛ تاب خوردن براي ارتباط ميان زمين و آسمان و حتي خاص‌تر از آن براي تجلي كلام الهي در نظر گرفته شده بود.
از آن‌جايي كه، مجسمه‌هاي كوچك كرتي – يوناني پيدا شده‌اند كه براي آويزان شدن از درخت ساخته شده بودند، برخي از اسطوره شناسان عقيده دارند كه مفهوم آيين‌هاي تاب، گونه‌اي از جهش به ملكوت را تداعي مي‌كرده است.
تاب خوردن با حلق آويز شدن از درخت در ارتباط است. چرا كه: آتن جشني موسوم به جشن تاب‌ها داشته است. اين آيين كفاره‌ي مرگ «ايكاروس» است. «ايكاروس» كه كاشت درخت مو را در يونان رواج داده بود، شراب، هديه‌ي «ديونيزوس» را به چوپانان نوشاند. چوپانان كه مست شده بودند، گمان بردند كه مسموم شده‌اند و «ايكاروس» را كشتند. دختر او در كنار جايي كه جسد پدر را يافته بود، خود را بر درختي آويخت. سپس زنان جوان آتن، كه توسط «ديونيزوس» ديوانه شده بودند، از او تقليد كردند و خود را حلق‌آويز كردند. در واقع «ديونيزوس» از آدميان كه هديه‌ي او را خوار شمرده بودند و باعث مرگ «ايكاروس» و دخترش شده بودند، انتقام گرفت.‌‌‌ سپس جشن مذهبي، در مدتي كه زنان جوان بر درختان آويزان بودند، بر پا شد. بعدها به جاي زنان، تمثالشان به شكل صفحه‌اي با صورت انساني، موسوم به «اوسكيلوم» Oscillum بر درختان آويخته مي‌شد. رم هم با اين مراسم آشنا بوده است.

نتيجه:
اكنون شايد خواننده گرامي به اين حدس رسيده باشد كه برخي از، آيين‌هايي كه بشر با روش‌هاي مختلف برگزار مي‌كرده، بناهايي كه به شيوه‌هاي متنوع مي‌ساخته، افسانه‌هايي كه روايت مي‌كرده، تفكراتي كه رواج مي‌داده و فلسفه‌اي كه براي زندگي انتخاب مي‌كرده، به نوعي با اين خواسته‌ي ديرينه‌ي او كه همانا از زمين به آسمان رسيدن است، تطابق داشته است.

آرش نورآقايي

 
منابع:
*اساطير خاور ميانه، نوشته ساموئل هنري كوك، مترجمان: علي اصغر بهرامي – فرنگيس مزداپور، تهران، روشنگران و مطالعات زنان، 1380
*اسطوره بازگشت جاودانه، ميرچا الياده، ترجمه بهمن سركاراتي، تهران، طهوري، 1384
*مقدس و نامقدس، ميرچا الياده، مترجم نصرالله زنگوئي، تهران، سروش، 1375
*شاخه‌ي زرين، جيمز جرج فريزر، ترجمه‌ي كاظم فيروزمند، تهران، آگاه، 1382
*رساله در تاريخ اديان، ميرچا الياده، ترجمه جلال ستاري، تهران، سروش، 1376
*رمزهاي زنده جان، مونيك دو بوكور، ترجمه جلال ستاري، تهران، نشر مركز، 1373
*فرهنگ نمادها، ژان شواليه، آلن گربران، ترجمه و تحقيق سودابه فضائلي، ويراستار فني عليرضا سيد احمديان، تهران، انتشارات جيحون، 1382
* مقاله‌ي «گتيك و مينوك؛ واژه‌هايي براي جهان مادي و جهان معنوي»، نوشته‌ي شائول شاکد، مترجم: ناهید سعادتیان

دیدگاه ها

  1. مهدی فتوحی

    1-
    اگر به ساختار زیگورات ها و یا اهرام دقیق شویم، اکثر قریب به اتفاق آنها از مقطع مثلث یا مربع یا مستطیل تشکیل شده اند که پله پله به سمت بالا، محدود و کوچکتر می شوند تا آن که در انتها با یک نقطه ی فرضی در آسمان در حکم راس نامرئی و فرضی تکمیل می شوند. این در ذات خود چیز تازه و جدیدی نیست. اما این نقطه ی فرضی از اهمیت خاصی در مذاب بدوی برخوردار است. مفهوم نرسیدن در این جهان مادی به ذات مطلق یا مفهوم کثرت منتهی به وحدت را می توان به عنوان بن مایه ی این اندیشه قلمداد کرد.از سویی دیگر این گونه از معماری ساختار سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی جوامع اولیه را کاملا رک و آشکار بیان می کند. ساختار های هرمی سیاسی نمایانگر ساختارهای اجتماعی اند که در انتها به یک نفر یعنی شاه ختم می شوند. این ساختار در عمق خود نمایانگر مراتب معنوی نیز هست. فر کیانی شاهان ایران دلیل این مدعاست.

    2-
    دربار ه ی کوه
    کیخسرو ، نمونه ی اعلای پادشاهی ایران، یا به عبارتی من برتر یا ابر مرد ایرانی در زمستان و در میان برف و بوران بر فراز کوه به آسمان رجوع می کند. زال زر پدر رستم در کوه در آشیانه ی سیمرغ برمی بالد. فریدون ضحاک را در غاری در کوه دماوند به بند می کشد و رها می کند.
    3-
    درباره ی پرواز و تخت روان چیزی ننوشته بودی که به گمانم ارتباط نزدیکی دارد با موضوع پژوهشت. مثلا کی کاووس را بر تخت معلق دیوان به آسمان می برند و از همین روی مورد سرزنش دینمردان قرار می گیرد. یا ایکاروس برای رسیدن به خورشید بالهای مومی برای خود می سازد و وقتی به خورشید نزدیک می شود از حرارت آفتاب بالها ذوب می شوند و او فرو می افتد و می میرد. یا در افسانه ی طرقه ، او برای رسیدن به خورشید باید هزار و یک نام خدا را بر زبان آورد ولی در واپسین مرتبه چون نام اعظم را از یاد می برد می سوزد و…..
    3-
    دانته برای گذر به جهان مینوی می بایست از کوه بالا برود.
    4-
    مولانا جلال الدین کلام را نربان گذر به آسمان می داند.
    نردبان آسمان است این کلام
    هر که از این بر رود آید به بام
    در همین جاست که تقدس کلام شکل می گیرد. نوشتن نام مقدس خدا در هیچ مکانی بر روی زمین مجاز نیست. نام خدا همواره در جایی میان زمین و آسمان نوشته می شود.
    5-
    آویختن نظر قربانی و چشم زخم و تعویذ و دعا را هم در خانه و محل کار می توان با تعلیق میان زمین و آسمان مربوط دانست.

    و…….

  2. ali jabbri

    heyf ke masooline daneshgaahe maa inghad aghlo shour nadran ta shomaa ro estekhdaame rasmi konand ,besyaar maghaaleh jaalebi bood vabesyaar estefaadeh kardam ,vaghean kaaretaan dorost ast, safar haaye toolaani va ketaab khgandane shomaa ba aan zehniyaate hassasi ke tavanaye peyvand dadane dadeh haara darad maghaaleh haye shegefti ra tarh va tahlil mikonad , omid varam movaffagh bashid va sare haal, damet garmo sarat khosh baad ,ali jabbari !ahaa rasti ketaabe key miyaad biroon ? hoo hagh madad

  3. سمیه

    حالا که اینقدر حرف از عرش و آسمان شد برای علاقه مندان به آسمان و علم نجوم یک سایت خوب معرفی می کنم که متعلق به ناسا ست و هر روز می تونید یه عکس جدید از این آسمان با عظمت و بینهایت زیبا ببینید . می تونید تو google پیدا کنید

    * astronomy picture of the day*

    have a good time

  4. لیلا

    از خوندن این مقاله ات لذت زیادی بردم. برام اینقدر تازگی داشت و جالب بود که 2 بار خوندمش.
    بهترینی. موفق باشی
    ………………………………………………………
    جواب: سلام به تو و سپاس از لطفي كه داري.

  5. سیما سلمان‌زاده

    خوشحالم که تنها با خوندن این یادداشت حالا دیگه حس نمی‌کنم تمام امروزم به بطالت گذشت.
    سپاس
    عالی بود
    از رنگهای پلکان زیگورات و هفت پله فلزی خیلی لذت بردم.
    ………………………………………………………………………………………………………………….
    جواب: سلام. سپاس که مطالعه کردید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *