بازگشت به کابوس

دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۳

بعد از آن آرامش نسبی ۴۰ روزه و استشمام هوای پاک باغ ورسای در روز آخر سفر، حالا مواجه شده ام با هوای آلوده تهران و درگیر شده ام با تنش های روزمره.

این است که امشب فقط با بلعیدن تعداد زیادی قرص کدئین توانستم درد شدید سرم را تسکین دهم.

ساعتی پیش بر اثر رخوت ناشی از قرص ها که بر سرشانه هایم، بازوانم، زانوانم و ساق هایم چیره شده بود، سفری داشتم به هپروت!

آیا می شود همین امروز بازنشسته بشوم از فشارهای زندگی در این شهر؟!!!

کشف و شهود من در Cimetiere de Montmartre

چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۳

از سه قبرستان معروف پاریس، فقط یکی را ندیده بودم. دو گورستان دیگر، یعنی “پرلاشز” و “مونپارناس” را در سفرهای قبلی کشف کرده بودم. امروز تصمیم گرفتم قبرستان “مونمارت” را هم در تنهایی خودم بکاوم.

این شد که خط ۲ مترو را سوار شدم و در ایستگاه Blanche پیاده شدم. از جلوی کاباره “مولن روژ” گذشتم و خودم را رساندم به …

بقیه مطالب را به صورت گزارش تصویری مشاهده بفرمایید:

نماد کاباره “مولن روژ”

با دنبال کردن این تابلو به گورستان “مونمارت” Montmartre رسیدم.

اولین موضوعی که نظرم را جلب کرد این بود که دقیقا یک خیابان از روی بخشی از قبرستان عبور می کرد.

دقت بفرمایید: در بخشی از قبرستان (در همان ورودی) یک خیابان از بالای آرامگاه ها عبور کرده.

نمایی از یکی از خیابان های اصلی قبرستان

نمایی از یکی از قطعه های قبرستان

اولین قبری که پیدا کردم، متعلق بود به “امیل زولا”

از “امیل زولا” فقط کتاب “زمین” را خوانده ام.

بعد رفتم سراغ کسی که انگیزه اصلی ام برای آمدن به این قبرستان بود…

قصدم این بود که به زیارت “هاینریش هاینه” بروم و از این شاعر آلمانی به خاطر احترامی که برای “فردوسی” قائل بود قدردانی کنم. و به او بگویم که:

“هر وقت به دیدار راین می روم، سرود لورلای تو را به یاد می آورم.”

نمی دانستم و در این قبرستان بود که فهمیدم کاشف “الکترو مغناطیس” جناب استاد “آندره ماری آمپر” هم در همین قبرستان خفته اند. ایشان همان استادی است که ما در دبیرستان نام او را به خاطر واحد سنجش جریان الکتریکی یاد گرفته ایم.

اگر بگویم قبر “هانری بیل” است، احتمالا نمی شناسیدش. راستش من هم تا همین امروز با این اسم نمی شناختمش. اما اگر اهل کتاب و مطالعه باشید احتمالا نام مستعارش، “استاندال” را شنیده اید. کتاب معروفش با عنوان “سرخ و سیاه”

Le Rouge et le Noir را همه جا ( در پاریس) می توان دید.

از آنجا که قبرستان “مونمارت” وسیع است (البته نه به اندازه پرلاشز) و تعداد بسیاری از مشاهیر، نویسندگان، هنرمندان و … در این محل دفن هستند، دیدار از مقبره “استاندال” از الویت هایم نبود. اما انگار او صدایم می کرد و در واقع خودش قبرش را به من نشان داد.

حالا می فهمم چرا! و این خیلی عجیب است.

او همچون من شیفته “فلورانس” بود. بهتر است بگویم من همچون او شیفته فلورانس هستم. هنگامیکه او ۱۹۷ سال پیش (سال ۱۸۱۷ میلادی) کلیسای “سانتا کروچه” (صلیب مقدس) -همان جایی که مقبره “میکل آنژ”، “گالیله”، “ماکیاولی”  و …  قرار دارد- را در شهر فلورانس دیده بود نوشت:

” از ایده بودن در فلورانس، نزدیک مقبره مردان بزرگی که دیده ام، به وجد آمده ام. در ژرفنای یک زیبایی متعالی غرق شده ام. من به نقطه ی مواجهه با شور و شعف ملکوتی رسیدم. همه چیز به صورت واضح با روح من حرف می زند. آه، اگر می توانستم فقط فراموش کنم. تپش قلب گرفتم، چیزی که در “برلین” به آن “دل آشوبی” (عصبی شدن) می گویند. از زندگی تهی شدم. من با ترس از افتادن راه می روم.”

ترجمه چند خط بالا از خودم است و شاید خیلی دقیق نباشد. به همین خاطر اصل متن انگلیسی را اینجا می نویسم:

I was in a sort of ecstasy, from the idea of being in Florence, close to the great men whose tombs I had seen. Absorbed in the contemplation of sublime beauty… I reached the point where one encounters celestial sensations… Everything spoke so vividly to my soul. Ah, if I could only forget. I had palpitations of the heart, what in Berlin they call ‘nerves.’ Life was drained from me. I walked with the fear of falling

این احساس “استاندال” همان احساسی است که وقتی من فلورانس را برای اولین مرتبه دیدم، داشتم. آن روزها (سال ۱۳۸۶) من نوشتم:

………………………………………

شهر به خواب رفته و همسفران من نیز. زیر نور چراغ خواب، در حالی‌ برایتان می‌نویسم که سرمای پاییز را در نوک انگشتان دستان و پاهایم احساس می‌کنم. اما قلبم گرم است در شهری که نامش “فلورانس” است…

اکنون می‌توانم پاهایم را ببخشم.

اکنون می‌توانم چشمانم را هدیه کنم.

اکنون می‌توانم جانم را فدا کنم.

چراکه…

گام برداشتم و نگاهم را پر کردم و روحم را لبریز کردم از “فلورانس”.

من امروز صدای تیشه‌ی میکل‌آنژ را شنیدم و از قلم‌موی داوینچی آویزان شدم…

در این اندیشه‌ام که درد فلورانس را فقط با داروی حافظ می‌توان درمان کرد…

چراکه در این خرابات، همگان ‌لو‌لی‌اند. همه‌ی آب رکن آباد این‌جا جاری است. هر گذر این شهر، کوی نیکنامی‌است انگار. این‌جاست که دل و دین می‌شود و قیامت برمی‌خیزد.

منزل آن مَه عاشق‌کش عیار این جاست، موعد دیدار این‌جاست. این‌جاست که باده و مطرب و گل جمله مهیاست. این‌جا ایام فتنه‌انگیزند. این‌جا همه، شهسوار شیرین‌کارند و زلف‌ها همه گره‌گشاست. گنبد مینا این‌جاست.

…………………………………….

و جالب این است که نام یک نوع اختلال (بیماری) شامل احساس اضطراب، سرگیجه، گیجی، تپش قلب که پس از دیدن آثار هنری زیبا برای برخی رخ می دهد، به نام “سندروم فلورانس” یا “سندروم استاندال” شناخته می شود.

راستش من هم مثل “استاندال” آن روز “سندروم فلورانس” گرفتم. امروز هم “سندروم استاندال” گریبانم را گرفت.

جالب تر اینکه در این سفر، ما (من و همسفرانم) وقتی که از کلیسای “سانتا کروچه” بازدید کردیم در مورد “سندروم فلورانس” برایشان صحبت کرده بودم.

یک راز: اگر روزی بیایید که بدانم دیگر از این نوع کشف و شهود -که امروز برایم رخ داد و همه چیز را به همه چیز ربط می دهد- نخواهد بود، روزی است که دیگر زندگی برایم ارزشی نخواهد داشت.

نمای نزدیکتر از او که امروزم را شیرین کرد.

این هم مقبره خانم Margaret Kelly Leibovici، کارگردان ایرلندی الاصل نمایش ها و رقص های باله، که به خاطر رنگ خاص چشمهایش به bluebell معروف بود. او به مدت ۴۰ سال بر روی صحنه کاباره “لیدو” (واقع در خیابان شانزه لیزه پاریس) ظاهر شد. او همچنین گروه نمایشی دختران رقصنده مشهور به Bluebell Girls را طراحی کرد که زیباترین نمایش رقص در دنیا به شمار می رود.

همچنین امروز با این استاد بالرین روسی، “واسلاف نیجینسکی” آشنا شدم. مردم بر سر مزارش کفش باله گذاشته اند.

از روی زندگی او فیلمی به نام dancer به کارگردانی  Tony Richardson ساخته شده.

ما در تاریخ دو نفر را به اسامی “الکساندر دوما” می شناسیم: الکساندر دومای پدر و الکساندر دومای پسر.

هر دو نویسنده بودند و ما (اگر اهل کتاب باشیم) زمانی را با آنها سر کرده ایم. الکساندر دومای پدر را با کتاب های “کنت مونت کریستو” و “سه تفنگدار” می شناسیم و پسر را با “مادام کاملیا”.

کتاب “مادام کاملیا” را دو مرتبه خوانده ام و هر دو دفعه کیف کرده ام. در پرانتز اینکه، همیشه عشق به روسپی، ایده های خوبی برای نوشتن به نویسندگان داده است.

این مقبره که در تصویر می بینید و در این قبرستان واقع شده، متعلق به “الکساندر دومای پسر” (نویسنده مادام کاملیا) است.

پیدا کردن قبر نفر آخری که به دنبالش بودم، خیلی وقتم را گرفت. یا اینکه صد در صد مطمئن بودم مقبره اش در نزدیکی “الکساندر دوما” قرار دارد، اما شاید ۲۰ دقیقه یک فضای ۱۰ متر در ۱۰ متر را گشتم تا پیدایش کردم. با خودم گفتم اگر پیدا نشود از این قبرستان بیرون نمی روم.

در واقع لحظه اول که وارد قبرستان شدم، بعد از “هاینریش هاینه” کسی که بیشترین تمایل را برای پیدا کردن قبرش داشتم، “ارنست رنان” بود. ولی نمی دانستم که قبر او با قبر Ary Schwffer یکی است و به همین دلیل بود که پیدایش نمی کردم.

در تصویر بالایی، این تابلوی سنگی مربوط به “ارنست رنان” در سمت راست دیوار مقبره مربوط به Ary Schwffer دیده می شود.

این جمله “ارنست رنان” را خیلی می پسندم: سعادت دیگران بخش مهمی از خوشبختی ماست.

و اما آن دیگری که قبر “ارنست رنان” را در داخل آرامگاه خود جای داده یک نقاش است.

در یک منطقه از قبرستان، سنگ ها را به این شکل نقاشی کرده بودند که به عنوان آخرین عکس تقدیمتان می کنم.

pairi daiza

سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۳

امروز من و همسفرانم “آمستردام” را به مقصد “پاریس” ترک کردیم. در میانه راه نیز برای حدود سه ساعت در “بروکسل” بودیم.

موضوع هیجان انگیز این است که در مسیر “بروکسل” به “پاریس” در کنار جاده (چندین کیلومتر قبل از رسیدن به مرز فرانسه و در نزدیکی شهری به نام Brugelette) متوجه تابلوی قهوه ای زنگی شدم که بر رویش نوشته شده بود: pairi daiza

تابلوهای قهوه ای رنگ معمولا نشان از یک مکان تفریحی - گردشگری - فرهنگی دارند. ولی برای من نام تابلو جالب بود.

باید عرض کنم که “پئیری دئزه” pairi daeza یک واژه اوستایی و به مفهوم “باغ” (باغ ایرانی) است که بعدها به “پردیس” و “فردوس” و “پارادایز” (در انگلیسی) و واژه هایی با معانی تقریبی “بهشت” در زبان های دیگر تبدیل شده است.

به هتل (در پاریس) که رسیدیم در اینترنت جستجو کردم و فهمیدم  که آنجل محل یک باغ گیاهشناسی و باغ وحش است.

جالب اینکه در سال ۲۰۱۳ این مکان به عنوان بهترین “پارک موضوعی” Theme Park و در سال ۲۰۱۴ به عنوان زیباترین پارک و بهترین باغ وحش در کشور بلژیک انتخاب شده است.

برای اطلاعات بیشتر می توانید به این سایت http://www.pairidaiza.eu/en رجوع کنید.

فقط یک شرح

یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۳

چند عکس تقدیم به شما:

۱

۲

۳

۴: همچون صلیب مسیح شده که از زخم پهلویش پرنده های جان می جهند!

۵

شهر شَک

یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۳

“آمستردام” را می توان مصداق مثلث برمودای وجود انسان مدرن تلقی کرد.

“رنه دکارت” که روزگاری را در این شهر سپری کرده، همان شخصی است که برایمان نسخه پیچیده: “به همه چیز شک کنید، غیر از خود شک!” و هم اوست که یادآوری کرده: “می اندیشم، پس هستم.”

بودن، اندیشیدن و شک کردن را از “دکارت” داشته باشید و گم شدن را از من.

این است که می گویم: “آمستردام شهری است برای گم شدن!”

اینجا اسطوره ها برای میل به جاودانگی بافته نمی شوند، که این جوهر به هر صورت غم و تراژدی آدمی را در ذات خود دارد. اینجا افسانه ها بر اساس فراوانی و برکت لوده گی هاست که در هم می لولند.

اینجا شهری است که در آن برای “روسپی های گمنام” مجسمه می سازند. و این احتمالا از خودفروشی تاریخ است یا برده فروشی این جغرافیای به خصوص -نمی دانم کدام یک- که دقیقا همان جایی که “لینگا”ها، “یونی”ها را -حتما به قید تقدس- در کوچه های باریک و سرخ جستجو می کنند، “آنه فرانک” Anne Frank سیزده ساله هم در اتاقی مخفی شد تا از شهوت خونین نازی ها در امان بماند.

این است که نباید به گم شدن در میان کانال های شهر شک کرد، حتی بدون نیم نگاهی به قارچ های روانگردان، حشیش، ماری جوانا یا الکل.

اینجا دوچرخه ها گم نمی شوند، ولی آدم ها شاید.

آمستردام هستیم.

شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۳

یکی از عادت هایم این است که به فروشگاه موزه های مشهور و باکیفیت شهرها (Museum Shop) سر بزنم. در این فروشگاه ها اغلب محصولات فرهنگی و کتاب هایی وجود دارد که قوه تخیلم را قلقلک می دهد. همیشه در آنجا ایده های خوب در میان قفسه ها نشسته اند و لبخند می زنند.

امروز ۲۰ یورو دادم و کتابی خریدم که می تواند راهگشای تولید کتاب های خوبی در زمینه گردشگری برای برخی از شهرهای ایران باشد.

درواقع امروز همان حسی را دارم که سال قبل و در چنین روزهایی هنگام خریدن چند کتاب در یکی از موزه های وین داشتم.

به مناسبت ۶ سالگی ات، به همین سادگی!

جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۳

تکه ای از نانم را می گذارم لای کتاب و می اندیشم،

“من در کجای این دنیا ایستاده ام!”

بخشی از سفر

پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۳

شما را دعوت می کنم به گزارش تصویری از ۱ ساعت در برلین و ۵ ساعت در کپنهاگ:

در یکی از شب های اقامت در برلین، ملاقاتی داشتم با “فرشته ثابتیان” (صاحب وبلاگ “چمدانک”).

از او پرسیدم: در برلین کجا بروم که خاص باشد؟!

گفت: برو به قبرستان یهودی ها!

این شد که به قبرستان یهودی ها رفتم. بد نبود، اما خیلی خاص هم نبود.

نمایی از قبرستان

این قبرستان بیشترین فضای سبز را در میان قبرستان هایی داشت که تا کنون دیده ام. مثل این بود که وسط جنگل های شمال ایران راه بروی و آن وسط چند قبر هم باشد.

نمایی دیگر از قبرستان یهودی ها در برلین.

این عکس مفهومی را در “کپنهاگ” انداختم. شهری که جزو “شهرهای سبز” دنیا محسوب می شود و نقش دوچرخه در آن بسیار پررنگ و با اهمیت است.

آن ساختمان استوانه ای با سطح مقطع بیضوی که در سقفش دیده می شود، سالن سینماست.

نمایی از کپنهاگ!

نمایی دیگر

به نظرتان قوهای “کپنهاگ” به این درشتی هستند؟!

در تنهایی یک بعد از ظهر باز به قبرستان رفتم تا …

محل دفن این استاد را بیابم.

و نهایتا یافتم.

این مقبره ساده از آن “هانس کریستین اندرسن” است.

اگر کسی نداند فکر می کند که شاهد یک مسابقه دوچرخه سواری است. خیر، این تنها یک صحنه از هزاران صحنه اینچنینی است که هر لحظه در کپنهاگ رخ می دهد.

عکاس کوچک

همان

از برجی در داخل شهر بالا رفتم تا عکس بگیرم.

از آن بالا منظره شهر خیلی هم ویژه نبود.

نقشه شهر “کپنهاگ” را در تصویر می بینید. این شهر را می توان قدم زد. فکر کنم کلا با دو روز کامل (روزی ۸ تا ۱۰ ساعت قدم زدن) می توان به همه مکان های جالب توجه این شهر سر کشید. این دفعه بخش های بیشتری از شهر را درک کردم. این دومین مرتبه بود که به “کپنهاگ” سفر کردم.

بعضی از مکان های شهر در حال ساخت و ساز برای ایجاد ایستگاه مترو یا احداث ساختمان موزه بود. متوجه شدم برای اینکه حصاری که دور این مکان ها می کشند سرد و بی روح نباشد، از آن ها به عنوان صحنه ای برای آفرینش آثار هنری استفاده می کنند. در این تصویر می بینید که بر روی حصار، از انواع کفش به عنوان یک اثر هنری (اینستالیشن) اسفاده کرده اند.

همان توضیح بالا

گونه ای دیگر از آفرینش هنری بر روی حصار مکان در حال ساخت و ساز را در تصویر می بینید.

در این بخش از حصار، اتفاقی رقم می خورد که شهروندان با محل ساخت و ساز در کنش باشند. وقتی اینگونه باشد، نه تنها شهروندان و گردشگران بی اعتنا از این محل عبور نخواهند کرد، بلکه بعدتر (حتی چند دهه بعد) به یاد خواهند آورد که در فرآیند ساخت این مجموعه نقش خودشان چه بوده است. مفهوم جالبی است، نه؟

همان توضیح بالا

همان

گونه ای دیگر از آفرینش اثر هنری بر روی حصار

این دفعه، فرصتی پیش آمد تا از داخل باغ “تیولی” Tivoli که شهر بازی کپنهاگ به شمار می رود بازدید کنم. مبلغ ورودیه بدون استفاده از بازی ها، ۱۰۰ کرون (هر یورو معادل حدود ۷ کرون) است.

داخل باغ

یکی از بازی های داخل باغ

وقتی از باغ بیرون می آمدم، شب شده بود.

اگر عشق و همت عالی باشد همه کار می توان کرد!

چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳

متن و عکس های زیر از طرف سرکار خانم “نادره توانا” به مناسبت مراسم ازدواج خواهرش، “خاطره توانا” برای بنده ارسال شده:

……………………………………………………….

سلام آرش عزیز؛

همان طوری که کم و بیش اطلاع داشتی هم زمان با ۹ شهریور ماه ۹۳ و روز ملی حفاظت از یوزپلنگ، یک زوج فعال در حوزه گردشگری و محیط زیست دست به ابتکار جالبی زده و مراسم ازدواج خود را در این روز و با شعار حمایت و حفاطت از یوزپلنگ ایرانی برگزار کردند. این زوج با بهره گیری از تصاویر و پیکسل های مندرج یوز در مراسم خود تلاش نمودند که این بار نیز به سبکی متفاوت پیام آور حفاظت از این گونه با ارزش و در معرض خطر باشند.

“خاطره توانا” استاد دانشگاه شیراز در حوزه گردشگری و راهنمای تور، و آقای “مسیح معنویان” کارشناس ارشد مهندسی مواد و سرپرست گروه رفتگران طبیعت در شیراز، زوج طبیعت دوستی هستند که با اقدام خویش گامی جدید در این عرصه برداشته اند.

تصاویر درج شده از یوز بر روی کیک، پلاک ماشین، ماست و عسل، رنگینک (نوعی دسر سنتی شیراز که در مراسم ازدواج نیز از آن استفاده می شود) از جمله اقدامات انجام شده در مراسم این زوج است.

با آرزوی خوشبختی برای این زوج خوش ذوق شیرازی

خاطره (عروس) و مسیح (داماد) پیکسل یوز در دست گرفته اند!

پیکسل یوز در دست و بر سینه افراد خانواده عروس و داماد هم دیده می شود.

۹ شهریور، روز ملی حفاظت از یوزپلنگ است که در تصویر فوق به صورت پلاک اتومبیل طراحی شده.

بر روی کیک مراسم ازدواج این زوج خوش ذوق، تصویر یوز، لوگوی طراحی شده توسط “علیرضا آسانلو” و همچنین تصویر “چیتبال” دیده می شود.

من به نوبه خودم از این عروس و داماد تشکر و قدردانی می کنم و برایشان خوشبختی و شادابی آرزو می کنم.

برلین به کپنهاگ

دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۳

امروز “برلین” با “لس آنجلس” و “مسکو” و “لندن” و “پاریس” خواهرخوانده است. اما نمی دانم کسی یادش هست چند وقت پیش بود که نیروهای آمریکایی و روسی و انگلیسی و فرانسوی، آلمان را اشغال کرده بودند؟!

یاد “لباس جدید امپراطور” افتادم.

این است که فراد می رویم برای دیدن تغییرات “جوجه اردک زشت”!