دو ساعت دورتر از “پراگ”

شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۳

یک سال می شود در آرزوی دیدار شهری بودم که “لیلا حاتمی” یک سال پیشترش “گوی بلورین” را در آن دریافت کرد. دو دهه پیشتر هم، مخملباف جایزه ویژه هیات داوران را به خاطر فیلم “ناصرالدین شاه آکتور سینما” در همین شهر دریافت کرد.

این بود که امروز، به همراه چند نفر از همسفرانم به زیارت “کارلووی واری” Karlovy Vary رفتیم. زیبا بود و به یاد ماندنی.

شما را به گزارش تصویری این شهر دعوت می کنم:

نام “کارلووی واری” بر روی در فاضلاب شهر دیده می شود.

اولین عکس از شهر

رود Ohre از وسط شهر عبور می کند.

نمایی از “کارلووی واری”

نمایی دیگر از شهر

بدون شرح

اگر شما هم مثل این پسربچه بر روی هر یک از این ۹ قطعه برنزی برقصید (راه بروید و حرکت کنید)، خالق یک قطعه موسیقی خواهید بود.

همان

طراح این دستگاه موسیقی “آلفونس وان لِگِلو” (در سال ۱۹۷۰ میلادی) است. این دستگاه به نام “ترانه رقص” یا Dance Chimes شهرت دارد و در چند شهر دنیا (از جمله هامبورگ و آمستردام) در داخل زمین نصب شده است.

من از این ایده به این خاطر خوشم آمد که همیشه آدم موسیقی را می شنود و می رقصد، ولی در اینجا باید رقصید تا موسیقی تولید شود.

“کارلووی واری” علاوه بر فستیوال فیلم و طبیعت زیبایش، به خاطر چشمه هاب آب گرمش نیز شهرت جهانی دارد.

“آنتونین دورژاک” (موسیقدان اهل کشور چک) روزگاری در “کارلووی واری” زندگی کرده است. مجسمه ای از او در “پراگ” وجود دارد. مقبره اش نیز در “پراگ” است. برای اینکه با کارهایش آشنا شوید به این https://www.youtube.com/watch?v=qMkjDkJTR6Y گوش کنید.

نمایی از شهر

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

نمایی دیگی از شهر

این لیوان ها، سوغاتی “کارلووی واری” محسوب می شوند. در دست بیشتر گردشگران یکی از این لیوان ها دیده می شد.

متوجه شدم که رنگ همه کالسکه های گردشگری شهر با هم فرق دارد و هر یک به طرزی تزیین شده.

مربوط به توضیح بالا

همان

همان

همان

همان

عکس گرفتن این خانم (با اشتیاق فراوان) از این تصویر عریان زنانه که تبلیغ ماساژ است، برایم جالب بود.

بدون شرح

بدون شرح

شنا بر فراز شهر

نمایی از چند ساختمان شهر

و آخرین عکس تقدیم به شما!

از Zentralfriedhof تا Pere-lachaise با گذر از Zizkov

چهارشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۳

از دیدار کسی می آیم که روزی نالیده بود از “… روسپی نامردمان در کار …”

نیست دیگر، نپرسید کیست.

اما فردا عازم می شویم برای زیارت شهری که در خیالم فضایی دارد فراتر از واقعیت، و این نیست جز به خاطر صاحب قبری که در گورستان “ژیژکوف” Zizkov آرمیده. حرف “سوررئال” که به میان می آید ذهن ناخودآگاه “دالی”، آن تصویرگر “تداوم حافظه” و “لورکا”، آن “شاعر کولی” را به یاد می آورد. حالا جایش اینجا نیست. باشد برای بعد.

با این حال، سوررئال وجودم پرسش هایی دارد عجیب!

می پرسد چرا “گوهر مراد” که حال “آشفته حالان بیدار بخت” را درک کرده، نفهمید که “آری، آری زندگی زیباست” و از “سایه” که “یادگار خون سرو” را سروده و از آن خفته در Zentralfriedhof خوب پذیرایی نکرد.

و می پرسد چگونه صاحب “بوف کور” که همسایه “گوهر مراد” است و فرآیند سوسک شدن “گری گوار سامسا” را بهتر از من و تو می داند، هیچ واکنشی ندارد به فعل صاحب “اهل هوا”. یعنی “سگ ولگرد” نمی تواند با “گاو” حرف بزند؟ آیا در آن دنیا نمی شود بحث کرد؟

شاید “جهالت” هم برای خودش “هویت” داشته باشد. شاید “زندگی جای دیگریست”. شاید همه ی “بار هستی” مربوط نباشد به “جاودانگی”. و شاید به همین خاطر است که متولد شهر “برنو” که ما فردا از کنارش گذر خواهیم کرد، کشور “مسخ” شدن های فرا واقعگرا را ترک کرد تا در کشور دیگری ساکن شود و امیدی داشته باشد به گپ زدن با آن مرد عینکی که خودش را کشت تا بفهماند به ما که “افسانه آفرینش” فقط یک خیمه شب بازی است.

……………………………………

پی نوشت: قصد داشتم این نوشته را ادامه بدهم که تلفن زنگ خورد و یکی از مسافرانم از پشت گوشی برایم گفت که: “خانمی قصد دارد داخل اتاق ما شود و …”.

ترسیده بود.

به طبقه پایین رفتم که ببینم موضوع چیست. و متوجه شدم که پذیرش هتل شماره و کلید اتاق همسفران من را به یک مسافر تازه وارد داده است و …

خلاصه، حادثه بدی در کمین نبود جز کور شدن احساس نوشتنی که بروز کرده بود و من این روزها به شدت دنبالش هستم.

از طرف مادر “آرمان”

سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۳

لطفا بر روی —-> richard کلیک کنید و بخوانید.

پیامد سفر سمیرا و محمدرضا

سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۳

متن زیر توسط “سمیرا فلاح” برای بنده ایمیل شده.

این متن مربوط می شود به سفر “سمیرا” و همسرش، “محمدرضا افشاری” (هر دو از اعضای انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران) به دور مرزهای ایران که با شعار “ایران، مرز مهمان نوازی” انجام گرفت.

………………………………………………..

خانواده آقای “جهانگیری” در هنگام سفر “ایران، مرز میهمان نوازی” در روستای “ماهدشت” در مسیر جاده اسالم به خلخال میزبان ما شدند. در فرصت پیش آمده و در طی یک شب نشینی، ما از انگیزه های سفرمان و از اهداف پروژه یوزپلنگ ایرانی، چیتبال و مهمان نوازی ایرانیان صحبت به میان آوردیم که بسیار مورد توجه و استقبال این خانواده واقع شد. در نهایت این همنشینی صمیمی با اهدای لوح تقدیر و تی شرت مصور به گونه های در حال انقراض ۳۲ تیم شرکت کننده در جام جهانی ۲۰۱۴، به پایان رسید.

حال این سفر تمام شده ولی تاثیر آن باعث شد تا در اقدامی خودجوش آقای “جهانگیری” که از مربیان مدرسه فوتبال شهر اسالم است، در میان جمعی از نوجوانان به معرفی و اشاعه فرهنگ حفاظت از گونه ها، علی الخصوص یوز ایرانی بپردازد تا پیام نگاهبانی از محیط زیست را به نسل آینده انتقال دهد.

زنده باد ایران!

آقای “جهانگیری” با لباس سفید اهدایی سمیرا و محمدرضا در تصویر دیده می شود.

“درد”، تکلیف امشب!

سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۳

در اتاق شماره ۲۲۶ هتل سناتور شهر “وین” بر روی تخت دراز کشیده ام. چند ساعتی هست که به دلیل سردرد و همچنین زانو درد ناشی از راه رفتن ها و ایستادن های بسیار در این ۲۰ روز اخیر، توان انجام هیچ کاری را ندارم.

سردرد که همیشه با من هست، اما زانو درد گاهی به سراغم می آید و آن یادگاری است از سه مرتبه عمل جراحی بر روی زانوی راست در حدود ۲۰ سال پیش. آن وقت ها که نصف حالا سن داشتم و ورزش به جای سفر الویت زندگی ام بود.

دیگر اینکه، لنز دوربینم فاتحه اش خوانده شده و دستم به عکس گرفتن نمی رود. این است که در این چند روز اخیر عکسی در کار نبوده. سفر در مسیر تکراری گاهی انگیزه نوشتن را هم خفه می کند.

در این فکرم که بعد از نوشتن این چند خط، اگر حالش باشد، فیلم ببینم. چند فیلم مستند خوب دارم برای دوباره عمیق شدن…

آخرین بخش سفرنامه “آرمان” به “آلمان”

دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۳

این لوگو، نشانی مرتبط با تمامی مراکز گردشگری شهر نورنبرگ است. نشانی که در ذهن من تداعی کننده نوار الکترو کاردیوگرام است. اصولا ذهن یک یوزپلنگ توانایی آن را دارد که هرچیزی را شکل چیز دیگری ببیند. این توانایی حاصل زندگی پر مخاطره یوزپلنگ آسیایی است، همان چیزی که آنها را از یوزپلنگ های آفریقایی متمایز ساخته است. بگذریم…

اگر شما هم مثل من، این تصویر را به عنوان نوار الکترو کاردیوگرام گردشگری شهر باور دارید شاید شما هم مثل من چنین افکاری را در ذهن خود مرور کنید:

- هر شهری ضربان گردشگری دارد و نوار این تپش، قابل ترسیم و سپس قابل تفسیر است.

- فراز و فرودهای هر نواری را می توان شاخص های گردشگری آن دانست.

- تفسیر این نوار نشان می دهد که ضربانات گردشگری شهر من از سلامت خبر می دهند یا بیماری؟

- نقاط عطف جاذبه های گردشگری، دریچه های قلب یک شهر هستند. نکند این دریچه ها عملکرد درستی نداشته باشند؟

- موجی که در اثر پمپاژ قلب در بدنه شهر ایجاد می شود چگونه در رگ های شهر جریان می یابد؟ سرخرگ ها، سیاهرگ ها و حتی مویرگ های گردشگری شهر کجاست؟ آنها که خون سالم را می برند و ناسالم را برمی گردانند و آنها که سلول های گردشگری شهر با آنها تغذیه می شود چگونه عملکردی دارند؟

- اگر شهر من دچار گرفتگی عروق شود چه؟!

- نکند قلب گردشگری شهر من دچار ایسکمی شود!

- خدا نکند روزی نوار الکتروکاردیوگرام گردشگری شهر من خطی صاف باشد…

.

.

.

.

از نورنبرگ گفتم. شهری که برج های تاریخی اش فراز و فرودهای نوار الکترو کاردیوگرام گردشگری او هستند و دروازه هایش نقش دریچه های قلب تاریخی آن را بازی می کنند و …

گزارش سفر من به نورنبرگ را در اینجا —–> n بخوانید.

چیتبال دلبر

چه روزهایی …

شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۳

دیروز وقتی می خواستیم “رم” را ترک کنیم، متوجه شدیم که دزدها شب قبل آمده اند و در صندوق اتوبوس (مکان استقرار چمدان ها) را باز کرده اند و دو چمدان راننده را دزدیده اند.

یعنی یک مرتبه نشد ما به ایتالیا بیاییم و رفقا راحتمان بگذارند.

امروز هم با قایقران یک “گوندولا” بحث کردم. “ونیزی ها” همه سر و ته بازاری اند و بی روح!

همچون فراموشی

جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۳

“رُم” بودیم و فردا به “ونیز” می رویم.

بخشی از جاذبه های رمانتیک شهر در دست تعمیر است، از جمله چشمه عشاق و پله های اسپانیا. این شد که فرصت نشد شبی را در کنار fontana de trevi بنشینیم، دستی در گردن شهر بیندازیم و نگاه رد و بدل کنیم.

“رُم” یک “مدیوم” است. فصلی است بین خواب و بیداری. مثل بیهوشی می ماند. آغشته به رخوت رمانتیکی است،  اما خار هم دارد.

نمی دانم این دو سه روز در “رُم” چگونه گذشت. اما در این ساعات آخر فهمیدم که کشف نشده های بسیاری دارد برایم هنوز.

“رُم” مثل بقیه زندگی بعد از چهل سالگی می ماند برایم. باشد یا نباشد، فرقی نمی کند.

از “وینچی” تا “کاپریس”

چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۳

در این دو روز که ننوشتم، از “نیس” به “فلورانس” رفتیم. یک شب ماندیم. حالا هم به رُم” آمده ایم. تازه رسیده ایم. سه شب هم می مانیم.

در این دو روز حسابی خسته شدم. راهنمای تور بودن کار ساده ای نیست. هر چقدر بیشتر بخواهی وقت بگذازی برای همسفران، بیشتر توانت تحلیل می رود.

از طرفی تعداد ایمیل ها و پیغام هایی که باید جواب می دادم، چنان زیاد بود که تقریبا به حالت انفجار رسیدم. برخی از موضوعات شخصی و شغلی ام هم رو به راه نیست و خلاصه، عقبم از خودم.

به هرحال، با همسفرانم کم کم شروع کرده ایم به شناخت لایه های اروپا.

نمایی از “موناکو”

نمایی دیگر از “موناکو”

بدون شرح

نمایی دیگر از “موناکو”

بدون شرح

در مسیر “نیس” به “فلورانس”، “پیزا” را هم دیدیم.

………………………………………………………………………………………………….

پی نوشت: ” فلورانس” را دوباره دیدم. هنوز پیر نشده بود. معشوقه ام است. دوست دارم برایش بنویسم:

“تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف تو    /    زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند”

اما راستش، نمی دانم چقدر صادق خواهم بود در این گفته …

شاهزاده و گدا

دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۳

این پنجره اتاق امشب هم باعث شده که بنویسم.

پنجره است دیگر، خاصیتش همین است.

می گویند “پنجره” استعاره ای است از “پنج رَه” و این خود به پنج حس آدمی اشاره دارد. یعنی همان طور که آدمی با پنج حس وجودش عالم را ادراک می کند، یک اتاق هم از راه پنجره عالم بیرون را ادراک می کند.

به هر حال…

امروز غروب از طریق همین پنجره دو اتفاق متضاد را شاهد بودم:

۱- از پایین صدای بی خانمان هایی را شنیدم که هر شب کنار ساختمان هتل می خوابند. صدای خنده اشان سعی داشت با زحمت بالا بیاید و بخزد درون این اتاق.

۲- از پشت بام هتل صدای تند و بلند موسیقی “پول پارتی” جوانان شهر با شتاب خودش را به پایین پرتاب می کرد و خودش را می چیاند به درون اتاق.

در فکرم که این دو صدا چگونه ترکیب شدند در اتاق وجود من و حاصل این کنش چه خواهد شد؟

اینها همه شاید نتیجه دیدار امروز از “موناکو” باشد. شاید!