همچون فراموشی

جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۳

“رُم” بودیم و فردا به “ونیز” می رویم.

بخشی از جاذبه های رمانتیک شهر در دست تعمیر است، از جمله چشمه عشاق و پله های اسپانیا. این شد که فرصت نشد شبی را در کنار fontana de trevi بنشینیم، دستی در گردن شهر بیندازیم و نگاه رد و بدل کنیم.

“رُم” یک “مدیوم” است. فصلی است بین خواب و بیداری. مثل بیهوشی می ماند. آغشته به رخوت رمانتیکی است،  اما خار هم دارد.

نمی دانم این دو سه روز در “رُم” چگونه گذشت. اما در این ساعات آخر فهمیدم که کشف نشده های بسیاری دارد برایم هنوز.

“رُم” مثل بقیه زندگی بعد از چهل سالگی می ماند برایم. باشد یا نباشد، فرقی نمی کند.

از “وینچی” تا “کاپریس”

چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۳

در این دو روز که ننوشتم، از “نیس” به “فلورانس” رفتیم. یک شب ماندیم. حالا هم به رُم” آمده ایم. تازه رسیده ایم. سه شب هم می مانیم.

در این دو روز حسابی خسته شدم. راهنمای تور بودن کار ساده ای نیست. هر چقدر بیشتر بخواهی وقت بگذازی برای همسفران، بیشتر توانت تحلیل می رود.

از طرفی تعداد ایمیل ها و پیغام هایی که باید جواب می دادم، چنان زیاد بود که تقریبا به حالت انفجار رسیدم. برخی از موضوعات شخصی و شغلی ام هم رو به راه نیست و خلاصه، عقبم از خودم.

به هرحال، با همسفرانم کم کم شروع کرده ایم به شناخت لایه های اروپا.

نمایی از “موناکو”

نمایی دیگر از “موناکو”

بدون شرح

نمایی دیگر از “موناکو”

بدون شرح

در مسیر “نیس” به “فلورانس”، “پیزا” را هم دیدیم.

………………………………………………………………………………………………….

پی نوشت: ” فلورانس” را دوباره دیدم. هنوز پیر نشده بود. معشوقه ام است. دوست دارم برایش بنویسم:

“تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف تو    /    زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند”

اما راستش، نمی دانم چقدر صادق خواهم بود در این گفته …

شاهزاده و گدا

دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۳

این پنجره اتاق امشب هم باعث شده که بنویسم.

پنجره است دیگر، خاصیتش همین است.

می گویند “پنجره” استعاره ای است از “پنج رَه” و این خود به پنج حس آدمی اشاره دارد. یعنی همان طور که آدمی با پنج حس وجودش عالم را ادراک می کند، یک اتاق هم از راه پنجره عالم بیرون را ادراک می کند.

به هر حال…

امروز غروب از طریق همین پنجره دو اتفاق متضاد را شاهد بودم:

۱- از پایین صدای بی خانمان هایی را شنیدم که هر شب کنار ساختمان هتل می خوابند. صدای خنده اشان سعی داشت با زحمت بالا بیاید و بخزد درون این اتاق.

۲- از پشت بام هتل صدای تند و بلند موسیقی “پول پارتی” جوانان شهر با شتاب خودش را به پایین پرتاب می کرد و خودش را می چیاند به درون اتاق.

در فکرم که این دو صدا چگونه ترکیب شدند در اتاق وجود من و حاصل این کنش چه خواهد شد؟

اینها همه شاید نتیجه دیدار امروز از “موناکو” باشد. شاید!

آنجا، آنجایم با من نیست!

یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۳

در “نیس” هستیم. هرچند که آدم انتظار دارد در “نیس” نباشد تا باشد. منظورم این است که “نیس” به “نیست” نزدیکتر است و بیشتر محتمل است به “نیستن” تا “هستن”. به هر حال، نمی دانم چه شده که ما هستیم. فعلا که هستیم در خدمتتان.

بگذریم.

عرض کنم که احساس می کنم، فقط احساس می کنم مطمئن نیستم، اما انگار نیرویی از درون تشویقم می کند به نوشتن. به جور دیگر نوشتن. شاید این باد خنک خوشایند خرکیف کننده که به خورد وجودم می رود از پهنا و ارتفاع یک متر در یک متری این پنجره ی باز در طبقه دوم هتل، چنین توهمی را به آن بخش از مغزم که کمتر نگران است، فرو کرده. باید فرو کرده باشد. غیر از این نیست. حالا فکر نکنم وقتش باشد که از آن بخش نگران مغزم بگویم که بارها گفته ام، اما می شود از این فرو کرده شدن حرف زد. حرف زد یا نوشت، فرقی ندارد.

از این هم بگذریم.

“نیس” امروز اخلاقش آبی بود. خوشم آمد ازش. چشمک می زد. هرچند که من دنباله چشمکش را نگرفتم تا شاید شربتی بچشم از لب لعلش. اما خوب، تماشا کردنش هم بد نبود.

می دانید، آدم گاهی نمی داند کجای دنیا ایستاده. خیلی وقت ها نمی داند، اما این ندانستن با آن ندانستن فرق دارد که من حتی نمی دانم چگونه بگویم این فرق ها چیست.

در “نیس” اینگونه است. یعنی نمی دانی کجایی؟ می توانی از خودت بپرسی کجای گیتی بودم نه اینکه کجای گیتی هستم. می بینید، باز برگشتیم به هست و نیست. اصلا، انگار فعل مضارع حالش بد می شود. نگرانی می گیرد. این است که با خودم فکر می کنم شاید “نیس” مربوط باشد به عالم “مُثُل”. شاید.

به “کَن” هم رفتیم. همان جایی که آدم ها برای اینکه برای گه زدنشان به عالم بهانه بیاورند از روی فرش قرمز رد می شوند. ولی خوب، فرش قرمز برای بازننماندن رنگ کثافت آدمی، رنگ مناسبی است. برای همین ما آدم ها به “کن” احتیاج داریم. به هر حال دندان سفید قهرمان خوب داستان یک جایی باید بخندد تا دندان زرد اهریمن بد قصه، اصلا به چشم نیاید. عکاس ها می دانند که چگونه از دندان ها تصویر بردارند. از دندان هنری هنرپیشه ها! این ها همه در همان گیتی اتفاق می افتد که ما آخرش نفهمیدیم کجایش هستیم در آن نزدیکی “نیس”تی.

اصلا انگار این مدیترانه یک جوری اش است. می شود برایش از آن متن ها نوشت که شبیه عجایب نامه های دوران قرون وسطی است. لامصب، آنجا که آبی و خاکی به هم می خورند، یا خانه شیطان است یا دام خدا. فکر کنم جای خانه و دام را اشتباه نوشتم. مهم نیست. این هم از همان بلاهای ناشی از بوسه های قفل شونده آبی خاکی است.

از این ها هم بگذریم!

اخلاق “نیس” امروز آبی بود!

“هانری ماتیس” را دیدم که زیر درخت جاودانگی زیتون آرمیده بود.

نمایشگاه “زندگی رازآمیز شاهکارهای هنری قاجاری” در شهر “کَن” برپا بود.

پی نوشت: قبلا در رابطه با “نیس” و “کن” در سفر قبلی نوشته ام. اگر اطلاعاتی در رابطه با این شهرها می خواهید لطفا به آدرس

http://nooraghayee.com/?p=21480 مراجعه کنید.

در راه فرودگاه

جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۳

ساعت ۱۴:۳۰ منزل “جکی” را ترک کردم که بروم سه خیابان آنطرف تر و سوار اتوبوس به مقصد فرودگاه “ژنو” بشوم.

کوله پشتی بر دوش، چمدانم را بر روی زمین می کشیدم و راه می رفتم. آنجا بود که چند متر جلوتر، به پیاده رو نگاه کردم و دیدم دو جوان و یک پیرزن آنجا ایستاده اند و گفتگو می کنند.

دو جوان نقشه ای در دستشان بود و ظاهرا داشتند از پیرزن آدرس می پرسند. جوان اول کاملا نقشه را بین خودش و پیرزن در هوا پخش کرده بود. با یک دستش نقشه را گرفته بود و پیرزن هم مجبور شده بود با دو دستش سمتی از نقشه را که به طرف او پهن شده بود را بگیرد. جوان دوم با انگشتانش نقشه را به پیرزن نشان می داد و از او سوال می کرد.

خیلی سریع سوء ظن در وجودم ریشه گرفت. آنجا جایی نبود که دو به ظاهر توریست بخواهند دنبال مکانی بگردند که از لحاظ گردشگری جذاب باشد. در این هنگام متوجه شدم که جوان اول آن دستی را که آزاد بوده از زیر نقشه در جیب پیرزن کرده.

چمدانم را رها کردم و به سمتشان دویدم و مچ دست جوان اول را که در جیب پیرزن بود گرفتم. نقشه کنار رفت و پیرزن که شوکه شده بود نگاهی به من کرد. نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده. دو جوان خودشان را جمع و جور کردند و من با اشاره به زن فهماندم که آنها قصد دزدی از او را داشته اند.

مویابلم را از جیبم بیرون آوردم و گفتم که الان به پلیس زنگ می زنم. دو جوان می خواستند در بروند و پیرزن هم هنوز در شوک بود. موبایل را به طرف جوان ها گرفتم که مثلا می خواهم از آنها عکس بگیرم که جوان اول کارتی را که از جیب پیرزن دزدیده بود به سمتش دراز کرد و هر دو در رفتند.

پیرزن حالا فهمید که چه بلایی داشته سرش می آمده. به سمت من آمد و به فرانسه چیزهایی گفت. نفهمیدم. فقط شنیدم که گفت: “مقسی بوکو!”

تازه بعدش خودم فهمیدم چه کاری کردم. برای اینکه در کوله ام چند هزار یورو پول داشتم که اگر آنها کمی شجاع تر بودند می توانستند برایم مشکل ساز بشوند.

حالا که می نویسم در فرودگاه “ژنو” نشسته ام و ۴۵ دقیقه دیگر به “نیس” پرواز خواهم کرد.

ژنو به نیس

جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۳

حدود ۶ ساعت دیگر “ژنو” را به مقصد “نیس” ترک می کنم تا با گروه دوم از همسفرانم برای اجرای تور ۲۹ روزه همراه شوم. گروه اول دیروز صبح زود به ایران برگشته اند.

تقریبا تمام دیروز را (زیر نم نم باران) در کنار دریاچه و در کوچه های شهر “ژنو” قدم زدم. دیشب هم با “جکی” در مورد تعدای از فیلم های مستندی که در رابطه با ایران ساخته شده گپ زدیم و باز هم از او بسیار آموختم.

چند عکس زیر را از لایه های دوم شهر “ژنو” برایتان گرفته ام و تقدمی می کنم.

از آنجا که اسباب بازی حتی برای بچه های سوئیسی گران است، این اتومبیل در روزهایی از هفته تعدادی اسباب بازی برای کودکانی که در محله های شهر زندگی می کنند، می آورد و برای ساعاتی به آن ها می دهد تا بازی کنند.

به نطرم حرکت خیلی جالبی است. کودکان از سنین کم یاد می گیرند که می توانند از وسایلی استفاده کنند و لذت ببرند که صد در صد متعلق به آن ها نیست و جزو اموال عمومی محسوب می شود. بنابراین وقتی این کودکان بزرگ می شوند، می دانند که می توانند از امکانات محیط شهری به نفع خودشان استفاده کنند، بدون اینکه تخریبش کنند یا تنها متعلق به خود فرضشان کنند.

شاید ما هم بتوانیم (به صورت یک حرکت خودجوش مردمی) اسباب بازی یا کتاب بخریم و به روستاهای دور از پایتخت و مراکز استان ها برویم و کودکان را شاد کنیم.

این هم نمونه ای از اسباب بازی هایی که در اختیار بچه ها قرار می گیرد.

کارکرد این جعبه هم جالب است. در هر محله ای یک مکان کوچک تعبیه شده که هر فردی یا خانواده ای برخی از کتاب ها یا وسایلش را را در آنجا قرار می دهد تا بقیه همسایگان هم از آن استفاده کنند. برای اجرایی شدن این ایده هم می توان اقداماتی در برخی از روستاها در ایران انجام داد.

صاحب این اتومبیل خانمی است که همسایه “جکی” و یک عکاس و کوهنورد حرفه ای است. همچنین گاهی فیلم مستند می سازد. به تازگی یک فیلم مستندی در رابطه با فلسطین ساخته. او با این اتومبیل به مکان های مختلف اروپا سفر می کند و با نمایش عکس ها و فیلم های خود در همین اتومبیل، اروپایی ها را  از حال و روز مردمان فلسطین باخبر می کند.

نمی دانستم و اگر هم می دانستم، فراموش کرده بودم که “جیمز موریه” نه تنها کتابی با عنوان “حاجی بابای اصفهانی” نوشته، بلکه کتابی هم دارد با عنوان “حاجی بابای انگلیسی”. “جکی” برایم گفت که “حاجی بابای انگلیسی” همچون “حاجی بابای اصفهانی” کتاب جالب توجهی است.

به همه دوستان سفارش می کنم برای درک بهتر خودمان (ایرانیان) کتاب “حاجی بابای اصفهانی” البته با ترجمه “جمال زاده” (قبلا اشتباه نوشته بودم، نجف دریابندری که اشتباه بود، عذر میخواهم) را گیر بیاورند و بخوانند. برای شناخت شیشه خورده های وجود، بد نیست.

آیا به اندازه کافی شجاع هستیم؟

جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۳

نمی دانم وقتش رسیده یا نه، ولی دیر یا زود باید در اندیشه نقد ایران، در اندیشه نقد فرهنگ ایران باشیم. از نقد رفتار و آداب امروز صحبت نمی کنم، از نقد فرهنگ هخامنشی، زرتشتی، ساسانی و … صحبت می کنم. از نقد روزگارانی صحبت می کنم که به آن افتخار می کنیم.

احساسم این است که ما ایرانی ها، به هیچ وجه تحلیل خوبی از گذشته امان نداریم. و فکرم این است که بخشی از مشکلات امروز ما به دریافت غلط مان از گذشته برمی گردد. ناسیونالیسم افراطی و انباشته از اشتباه ما، گرفتارمان کرده. باید دوباره و بدون تعصب به آن بپردازیم.

راستش ما حتی نمی دانیم حمله مغول چقدر به سودمان بوده! همه اش فکر کرده ایم که همه آن به قول خودمان کشتارها، پدرمان را در آورده. آیا هرگز فکر کرده ایم که این هم بخشی از فرافکنی و بهانه پردازی ماست.

چرا اگر داریوش حمله کرده، خوب کرده ولی اگر چنگیز حمله کرده، غلط کرده؟ چرا؟

ما به تاریخ بدهکاریم. ما تاریخ را نمی دانیم. ما گذشته امان را تحلیل نکرده ایم.

قبلا اعتقاد داشتم برای تغییر رفتارمان باید اسطوره هایمان را خوب بشناسیم و آنگاه برای تغییر نگرشمان تلاش کنیم. حالا به این نتیجه رسیده ام که علاوه بر اسطوره باید به تاریخ نگاهی دوباره بیندازیم.

همه این ها، معنی تحقیر نمی دهد، مفهوم شجاعت و جسارت می دهد. البته برای آنان که می فهمند…

از هر دو “چیتبال”

پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳

چیتبال کوشکی“:

ایمیل زیر از طرف سرکار خانم “نادره توانا” برای بنده ارسال شده است:

……………………………

دیشب مورخ ۹۳/۵/۲۲ ساعت ۲۲:۳۰ میلاد کشاورزی، آرمان شهپری، “چیتبال کوشکی” و سایر اعضای تیم هیمالیا نوردی در میان استقبال گرم ریاست محترم فدراسیون کوهنوردی و هوادارن محیط زیست وارد تهران شدند.

و امروز صبح مورخ ۹۳/۵/۲۳ ساعت ۷:۲۰ صبح با استقبال باشکوه مدیرکل محترم سازمان محیط زیست جناب آقای ابراهیمی کارنامه، مدیرکل محترم سازمان تربیت بدنی جناب آقای کمانه، کلیه پرسنل سازمان محیط زیست اعضای گروه های کوهنوردی طبیعت دوست و آرش، و کلیه هواداران عزیز طی مراسمی باشکوه وارد شیراز شدند.

پس از مراسم استقبال در سالن هواشناسی فرودگاه از عزیزان کوهنورد تقدیر به عمل آمد. گزارش تصویری زیر گویای رویدادهای مذکور است. قابل توجه است که پیراهن کلیه اعضای تیم دارای تصویر یوز و دارای طرح یوزپلنگ آسیایی است.

پاینده باشید

نادره توانا

۱

۲

۳

۴

۵

۶

۷

………………………………………………………………………………………………………….

چیتبال دلبر“:

بخش دیگری از سفرنامه “چیتبال دلبر” به همراه “آرمان” را در زیر بخوانید:

…………………………………………

سفری دو روزه به پراگ، تجربه دیگر ما در این یک ماه بود. شهری پر انرژی و گرم با چشم اندازهایی بی نظیر که پیاده روی در آن بازگشت به تاریخ است. گردش در این شهر فرصتی زیاد و روانی آزاد می خواهد از هر دغدغه ای. پراگ شهری است که باید از همان ابتدا خودت را به دست پیاده روهایش بسپاری. از هرجا شروع کنی و در هرجا تمام شود لحظات را برده ای! … در آن لحظات کجا بودی کوشکی!

دلبر

برای خواندن سفرنامه بر روی واژه perag کلیک کنید.

پیوند یوز و کوه

چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۳

آرش عزیز؛

در ادامه برنامه صعود “چیتبال کوشکی” به همراه بچه های تیم کوهنوردی ایران به قله موستاق آتا اتفاقات جالبی به وقوع پیوست. باتلاش “میلاد کشاورزی” کلیه اعضای تیم صعودکننده تصمیم گرفتند پیراهن های مورد استفاده در زمان بازگشت به کشور را به طرحی از یوزپلنگ آسیایی مزین کنند. تصویر زیر طرح نهایی پیراهن اعضای تیم است که توسط بنده (”نادره توانا”) و تلاش دوست عزیزمان “حمیده رستگار” طراحی شده.

خوشحالم که طراحی و چاپ پیراهن ها با تمام دشواری ها و زمان کوتاه به موقع انجام گرفت. پیشاپیش از کلیه صاحب نظران انجمن یوز و دوستداران عذرخواهی می کنم اگر که طراحی مذکور ایراداتی دارد.

“چیتبال کوشکی” هم خیلی خوشحاله از این که رسالت خودش رو داره به خوبی انجام میده و حالا حضورش در جمع اعضای تیم هیمالیا نوردی پیام آوره یک رویداد بزرگه.

اعضای تیم مذکور در حال حاضر در چین بوده و درمورخ ۹۳/۵/۲۲ ساعت ۲۲:۳۰ وارد ایران می شوند.

با سپاس

نادره توانا

تی شرت تیم کوهنوردی در هنگام برگشت به ایران

پی نوشت: تا جایی که بنده از طریق سرکار خانم “نادره توانا” مطلع شده ام، رییس سازمان حفاظت محیط زیست (سرکار خانم معصومه ابتکار) طی یک تماس تلفنی از این گروه کوهنوردی برای به اهتزاز درآوردن تصویر یوزپلنگ بر فراز قله تشکر و قدردانی کرده اند. بنده به نوبه خودم از این اقدام خانم ابتکار سپاسگزارم.

همچون آشفتگی آغازین این گیتی!

چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۳

هوا بارانی است. تا چند ساعت دیگر همسفرانم را تا فرودگاه ژنو همراهی می کنم که به ایران برگردند. خودم در این شهر برای دو شب دیگر باقی خواهم ماند و جمعه به “نیس” پرواز خواهم کرد تا آغازی باشد برای تور ۲۹ روزه زمینی در اروپا.

……………………………………………………………………………………

در فرم نطرسنجی  همین توری که رو به پایان است (تور ۹ روزه سوئیس)، یکی از همسفران برایم نوشته:

… ایشان را دوستی صمیمی و با وجدان کاری بالا و احساس مسوولیت فراوان می دانیم. خداوند به ایشان توفیق روزافزون، سلامتی و تندرستی و خوشبختی عنایت فرماید. ضعف ایشان، ترس از ازدواج و تشکیل خانواده است

……………………………………………………………………………………

این دو روز (بین دو تور) را دوست دارم در خلاء مطلق سپری کنم. می خواهم بنویسم. و علاقمندم در هوای ابری ژنو به مالیخولیای وجودم فرصت اظهار شکایت بدهم.

امیدوارم خبرهای بدی از ایران نرسد که هر وقت از آنجا دور هستم، یا هواپیما سقوط می کند، یا جنگل می سوزد، یا “باستانی پاریزی” فوت می کند، یا مردم در جنبش سبز جانشان را از دست می دهند، یا “لاله” و “لادن” از پیش ما می روند، یا …