کوتاه، بوشهر و اطراف

جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۳

“چیتبال دلبر” در ازبکستان

سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۳

دوست عزیز و گرامی، سرکار خانم “مریم قَرایی” لطف کردند و بعد از سفرنامه “روسیه”، حالا سفرنامه “ازبکستان” را از زبان “چیتبال دلبر” نوشته اند. ضمن قدردانی از ایشان، شما را به خواندن این سفرنامه دو قسمتی جلب می کنم.

لطفا بر روی شماره های ۱ و ۲ کلیک کنید، تا بعد از دانلود شدن، متن سفرنامه در دسترستان قرار بگیرد:

۱

۲

قدردانی از زیست بوم

دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۳

امسال در خیال برگزاری هشتمین گردهمایی راهنمایان گردشگری کشور در شهر مشهد هستیم.

دیشب به یاد دومین جشن راهنمایان در یزد و متنی که آن موقع به مناسبت قدردانی از این شهر نوشته بودم، افتادم.

هرچند متن کاملی نیست، می نویسمش دوباره:

……………………………………………

از نجوای آب در گوش خاک، از آتش پاک تا آسمان ناب، از سایه سابات تا ناله باد، از قیل و قال تا شور و حال، همه را در هاله پیکره شهری می‌بینیم که نامش یزد است. یزد.

از خواب تازه بیدار شده‌ای، این‌خانه، خانه ی تو نیست. نظری به سقف می‌کنی. نیلوفری می‌چرخد. نور است. ردش را دنبال می‌کنی، به پنجره می‌رسی. پنجره‌ای با شیشه‌های رنگی. نقش نیلوفر، نقش پنجره است. اما چرا می‌چرخد؟ می‌ایستی. به کنار پنجره می‌روی و پرده را کنار می‌زنی. نگاهت به حوض و آب مواج آن می‌افتد. کمی مکث می‌کنی…

آه! پس این نور خورشید است که به آب مواج حوض می‌خورد و انعکاسش از نقش نیلوفر می‌گذرد (گویی در این دیار گل‌های پنجره‌ها هم آب می‌نوشند) و بر روی سقف می‌نشیند و تو را به جستجو وا می‌دارد. و تو اکنون خواب را فرو گذاشته‌ای و در حیرت فرو رفته‌ای. چطور چنین چیزی امکان دارد! افسون شده‌ای. به همین سادگی.

یزد همه‌اش همین است. خانه‌هایش، خانه مقدس ایرانی است، همان خانه‌ای که کلون دارد و هشتی و دالان و بیرونی و اندرونی و پنج‌دری. همان خانه‌ای که برای داخل شدن به آن باید خم شوی و چند قدمی بپیمایی و پس از عبور از تاریکی کنجکاوی‌ برانگیز، پردیسی کوچک را به نظاره بنشینی که در میان دیوارهای بلندی احاظه شده‌ است.

ترسیم کردن نقشه شهر یزد راحت است. کافی است داخل کوچه‌ای بشوی و انگشتت را بر روی خشت دیوار بگذاری و راه بروی. بعد از ساعتی، نقشه شهر را کشیده‌ای. تو که راه می‌روی، باد به دنبال توست. تو که می‌ایستی کوچه می‌ایستد. در کوچه‌های یزد که راه می‌روی، تمایل داری به دیوار نزدیک باشی. آیا کهرباست این خشت؟

همه چیز این شهر ساکن به نظر می‌رسد، با این همه، آب در زیر پایت، در عمق زمین جاری است و باد در بالای سرت.

ساکنان شهر یزد، آب را می‌فهمند. زندگی را. و مرگ را. قنات که می‌کنند، لباس سفید می‌پوشند. این رنگ، رنگ لباس عبادت زرتشتیان است و رنگ کفن مسلمانان. چه بسیار که قنات زندگی این مردمان، قبر مرگشان بوده. یزد همین است، باید به زندگی بیاندیشی و آماده برای مرگ باشی.

این شهر ملک سلیمان است و با این حال زندان سکندر هم دارد. این شهر هم سده را جشن می‌گیرد و هم بزرگترین نخل را در عاشورا بر دستان خود بلند می‌کند.

در یزد هم می‌توانی در چند قدمی سردر بلند مسجد جامع بایستی و سر فراز کنی و عظمت و حقارت را تواما تجربه کنی و هم می‌توانی از فراز کوهی که دخمه‌ سکوت نیاکان درگذشته بر آن بنا شده‌، سر فرود آری و شهری را به نظاره بنشینی که در چهارسوق بازارهایش، همهمه ی زندگی برپاست.

کسی نیست که در یزد، کلاه و شال سبز سیدان و عینک غبار گرفته پیرمردان و چادر خاکی پیرزنان و لهجه شیرین بازاریان را ندیده و نشنیده باشد، ولی کسی هم نیست که قدرشان را بداند.

از این که بگذریم، آدم در این شهر وقتی می‌خوابد، می‌داند که فردا صبح هم‌زمان با برپایی صحنه چرخش نیلوفر بر روی سقف اتاق بیدار می‌شود. آدم در این شهر وقتی بیدار است، می‌خواهد تمام مدت انگشت اشاره‌اش را بر روی تن کوچه بساید.

گفته ای از “حسین منزوی”

دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۳

“مهم این است که آدم در تاریخ نقش خود بزند و برود، مهم این نیست که برای شام چیزی برای خوردن داشته باشد یا خیر.”

این جمله حالم را خوب کرد. با روحیه من جور درمی آید.

ساعت خوش

یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۳

امروز بین ساعت ۱۶ تا ۱۷ به همراه “الهام خادم حسینی” به دیدار استاد “منوچهر دانش پژوه” رفتیم.

کسی که در کتابخانه اش حدود ۱۵۰۰۰ جلد کتاب دارد، حدود ۷۰۰ جلد سفرنامه به زبان فارسی گردآورده و البته خودش هم حدود ۵۰ جلد کتاب تالیف کرده.

انسان بزرگ و متواضعی است و همچنان پرتلاش می خواند و می نویسد.

پی نوشت برای شهرام شهریار: رفیق!، ایشان هم صفحه ویکی پدیا ندارد. حیف است.

یک ضلع اتاق پذیرایی

ضلع دیگر اتاق پذیرایی

ضلع سوم

ضلع چهارم، و بقیه اضلاع، ضلع پنجم و ششم و هفتم و … خود استاد است.

امشب

شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۳

خاطرخواه برخی خاطرات شدم.

هوا خنک است، من اما کمی خوش، بیشتر ناخوشم.

باغ نگارستان، محیط زیست، ورزش

پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۳

دیروز (۲۱ آبان ۱۳۹۳) در اتاق جلسات ساختمان اداری باغ نگارستان جلسه ای با حضور دوستان علاقمند به حوزه محیط زیست برگزار کردیم و در رابطه با “بهره مندی از بستر ورزش برای ارتقای سطح آگاهی زیست محیطی عموم مردم” هم اندیشی کردیم.

از علاقمندانی که توانایی هایی در زمینه های ترجمه متن، گرافیک، فعالیت هنری، روابط عمومی و نوشتن پروپوزال دارند دعوت می شود در این پروژه ما را همراهی کنند.

دوستان، نام، شماره تلفن، شماره وایبر و ایمیل خود را در بخش نظرات همین نوشته مرقوم بفرمایید تا در جلسات بعدی از آن ها دعوت کنیم.

۱

۲

اسامی حاضران در جلسه دیروز: مرتضی اسلامی، علیرضا عالم نژاد، هادی کمالی مقدم، حامد ناصری، کاوه گرایلی، مینا بزرگمهر، محمد گائینی، پویا نیکجو، احسان جنتی، بهاره نیک روش، مریم بهمن، محمد کبریا، آرش نورآقایی

افسون

سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۳

بازیافت انگیزه

جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۳

تهرانم.

همین دو ساعت پیش برگشتم.

“باهارتا” که عنوان این گزارش است، “طلوع” معنی می دهد به زبان آشوری. به یک دلیل ویژه، این اسم را برای سفرم انتخاب کردم.

حدود ۵۰ ساعت رانندگی در ۶ روز، به همراه اتفاقات الهام بخش که در این سفر رخ داد، حالم را خوب کرده.

شما را به خواندن گزارش این سفر دعوت می کنم:

همان طور که در پُست قبلی نوشتم، در “نهبندان” مهمان دوستان عزیزم، “بهزاد” و”پونه” بودم. صبح روز دوشنبه به همراه بهزاد در شهر و اطراف گشتی زدیم تا با جاذبه های گردشگری و موارد فرهنگی آشنا شوم.

در تصویر قلعه ای را مشاهده می کنید که در داخل شهر نهبندان قرار دارد و به قلعه نهبندان معروف است. ما نتوانستیم در ورود به قلعه را پیدا کنیم، این است که بسنده کردم به گرفتن چند عکس از دیوارهای قلعه.

گفته می شود که تاریخ این قلعه به قبل از اسلام (دوران ساسانی یا اشکانی) مربوط می شود و ظاهرا تا زمان صفویه مورد استفاده قرار می گرفته است.

در داخل شهر بقایایی از آسبادهایی دیده می شود که در سایه سهل انگاری و فراموشی هویتی تخریب شده اند. ظاهرا تاریخ این آسبادها به زمان قاجار برمی گردد.

نمایی از داخل یکی از آسبادهای داخل شهر نهبندان

شبیه این تپه ها را می توان در جاده چابهار-گواتر و همچنین در برخی از مسیرهای استان سیستان و بلوچستان مشاهده کرد که به کوه های مینیاتوری شهرت دارند. این عکس را در جاده منتهی به نهبندان، در مسیر شهداد-نهبندان گرفتم.

همان توضیح بالا

در چند کیلومتری شهر نهبندان، روستای کوچکی به نام “خوان شرف” وجود دارد. خوشبختانه آسبادهای این روستا را مرمت کرده اند و قابل بازدید است.

با توجه به تصویر بالایی می توانید حدس بزنید که از چه چیزی عکس گرفته ام.

نزدیک روستای “خوان شرف” یک تپه بلند منفرد دیده می شود که بر بالای آن قلعه ای قرار دارد به نام قلعه “شاهدژ”. نام دیگر قلعه “شاه دزد” است.

تا وقتی که به تپه نزدیک نشده باشید نمی توانید وجود قلعه را تشخیص دهید!

و تا وقتی از تپه بالا نروید نمی توانید وسعت و معماری قلعه را تصور کنید! حداقل من بعید می دانم یک قلعه سنگی با این وسعت در جایی از ایران وجود داشته باشد.

قلعه “شاه دژ” از لحاظ سوق الجیشی در مکان بسیار جالب توجهی قرار گرفته. این گونه عنوان می شود که پیشینه قلعه به زمان ساسانیان بر می گردد، ولی بیشترین استفاده از آن در زمان سلجوقیان و اسماعیلیان صورت گرفته.

در تصویر “بهزاد” را می بینید که بر سکوی ورودی قلعه نشسته. در همه ی قلعه اتاق های کوچکی دیده می شود که با سنگ و بدون استفاده از هیچ ملاتی بنا شده اند. وقتی در داخل قلعه قدم زدیم با چندین حوض بزرگ که محل نگهداری آب بوده، روبرو شدیم.

در تصویر نان پخته شده در “نهبندان” را می بینید. شبیه این نان را در برخی از شهرهای استان سیستان و بلوچستان هم دیدم.

تاسوعا؛ دست های نیازمند آسمان

ناهار روز تاسوعا را که در منزل پونه و بهزاد خوردم، ازشان خداحافظی کردم و از مسیر زاهدان به سمت “خاش” رفتم. شب را در خاش اقامت کردم.

روز عاشورا “خاش” را به همراه یک دوست به مقصد “سراوان” ترک کردیم. هدف دیدار از چند روستای اطراف”خاش” و “سراوان” بود.

در تصویر بانوان بلوچ را می بینید که در روستایی در نزدیکی “خاش” به بافتن “سیاه چادر” مشغولند.

همان

همان

در همان روستا به سیاه چادر برپا شده ای وارد شدیم و با این آقا گپ و گفتی کردیم. به قول خودش فلج شده بود. با دست راستش طنابی را تکان می دهد تا کودک آرام بخوابد.

در مسیر “خاش” به “سراوان” شهر کوچکی وجود دارد به نام “گُشت”. وارد آن شدیم.

این شهر به سنگ نگاره هایش، قلعه اش، قبرستان قدیمی اش، نخلستان هایش، حوزه علمیه هفتاد ساله اش (قدیمی ترین حوزه علمیه بلوچستان) و قلعه نمکی اش شهرت دارد.

در تصویر بانویی را می بینید که علوفه دامهایش را بر سر خود نهاده. با او کمی صحبت کردم و اجازه گرفتم عکسی بیندازم.

نمایی از نخل و نخلستان “گُشت”

بدون شرح

بدون شرح

در داخل شهر، تپه کوچکی وجود دارد که اهالی به آن “قلعه نمک” می گویند. نام دیگر این تپه “قلعه میر عمر معصومی” است.

بر روی این تپه، آب همچون چشمه می جوشد و نمک بر روی تپه مشاهده می شود. بعید می دانم که تحقیقات قابل توجهی در رابطه با املاح موجود در این تپه انجام شده باشد (حداقل من در این مورد مطلب ویژه ای پیدا نکردم).

روایت است که:

مردم منطقه اعتقاد خاصی به این مکان (قلعه نمک) داشته اند. در گوشه ی تپه جایی است که هرگاه شخصی مرتکب جرم یا گناهی می شده وی را به این مکان می آورده اند و پای او را در پاگیر قرار می داده اند. اگر شخص مجرم بود پایش در همان پاگیر می مانده و تا گوسفندی را قربانی نمی کردند آزاد نمی شده. اگر هم مجرم نبود پایش فرو نمی رفت.

بخشی از سنگ نگاره های کوه های اطراف “گُشت” را در داخل پارک ابتدای شهر قرار داده اند که در تصویر مشاهده می کنید.

در ۲۵ کیلومتری جنوب شرقی “سراوان”، روستایی وجود دارد به نام “کلپورگان”. چند سالی هست که نام این روستا به خاطر سفال هایش معروف شده. من در سفر قبلی ام به استان سیستان و بلوچستان از روستای “هُلون چگان” بازدید کردم و ساخت سفال را در آنجا توسط دو بانوی بلوچی مشاهده کردم. “هُلون چگان” را کسی نمی شناسد ولی “کلپورگان” حالا کمی معروف تر شده. عکس های مربوط به روستای “هُلون چگان” (حوالی قصر قند) را در آدرس زیر مشاهده بفرمایید: http://nooraghayee.com/?p=23766#more-23766

سفالگران هر دو روستایی که نامشان را ذکر کردم زنان هستند، و در هر دو روستا روش ساخت سفال ها طبق همان طرح و الگوی هزاران سال گذشته است، بدون استفاده از چرخ و با استفاده از خاک منطقه. حتی رنگی که برای نقش و نگار سفال ها استفاده می شود از نوعی سنگ است که معمولا کنار چشمه ها یافت می شود.

این سفال ها توسط بانوان بلوچی روستای “کلپورگان” ساخته شده.

در چهل کیلومتری غرب شهر “سراوان”، شهر دیگری قراردارد به نام “سوران”. در ۱۱کیلومتری جنوب شرقی “سوران” روستایی هست به نام “سیب”. ما بعد از دیدن “کلپورگان” و خرید چند قطعه سفال به سمت این روستا رفتیم تا از قلعه زیبای آن که در تصویر دیده می شود، بازدید کنیم.

نام دیگر “قلعه سیب” (سب)، قلعه “میرغلام رسول” است و قدمت آن به دوران زندیه و قاجاریه می رسد. ۲۰ متر ارتفاع دارد و در دو طبقه ساخته شده. این قلعه چنان که در تصاویر مشاهده می کنید بازسازی شده و بازدید از آن هیچان انگیز است.

به نطرم می شود از این قلعه به عنوان مکانی برای اقامت گردشگران، رستوران، فروشگاه صنایع دستی یا موزه می توان استفاده کرد.

مسیر داخل قلعه

نمای روستا از داخل قلعه

نمای یکی از اتاق های داخل قلعه

کنگره های قلعه و مرد بلوچ

در قدیمی یکی از اتاق های قلعه

پنجره زیبای یکی از اتاق های قلعه

بدون شرح

بعد از بازدید از قلعه “سیب” دوباره به “خاش” (محل اقامتم) برگشتیم. صبح روز چهارشنبه برای دیدن منطقه گردشگری “تفتان” رفتیم. در تصویر نمایی از جاده منتهی به روستای “دره گل” را مشاهده می کنید. این روستا از جاده اصلی خاش - زاهدان حدود ۳۰ کیلومتر فاصله دارد و فاصله اش تا خاش حدود ۵۰ کیلومتر است.

بدون شرح

در “دره گل” رودی جاری است که بستر آن سفید رنگ است که احتمالا مربوط می شود به رسوبات آب جاری از کوه.

ما قصدی برای صعود به قله “تفتان” نداشتیم، این شد که کمی بر روی سنگ ها استراحت کردیم و تصمیم گرفتیم به سمت “ایرانشهر” برویم. رفتیم، و در نهایت از “ایرانشهر” خودمان را رساندیم به “بمپور” برای دیدار قلعه این شهر.

این قلعه تاریخی بسیار مهم در ابتدای شهر “بمپور” واقع شده و قدمت آن را به زمان ساسانیان نسبت می دهند. طبق باور باستان شناسان بخشی از این قلعه در زمان قبل از ساسانیان هم وجود داشته و همچنین در زمان های بعدی، همچون سلجوقیان هم مورد استفاده بوده.

نمایی از داخل قلعه

یکی از ساختمان های کنار قلعه

این عکس را از داخل قلعه گرفتم.

نمایی در مسیر “ایرانشهر” به “خاش”

۱- رو در رو با ترس

دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۳

امروز (یکشنبه) ساعت ۹:۱۳ صبح خانه امان را ترک کردم و بعد از ۱۵ ساعت رانندگی بی وقفه، با گذر از شهرهای قم، کاشان، اردستان، نایین، یزد، انار، کرمان، ماهان و شهداد، نهایتا به نهبندان و منزل دوستانم “پونه” و “بهزاد” رسیدم. (این زوج دندانپزشک از همسفرانی هستند که تا کنون سه مرتبه با هم به خارج از ایران سفر کرده ایم.)

در این مدت ۱۵ ساعت رانندگی، فقط دو مرتبه برای پر کردن باک بنزین و یک مرتبه برای خرید ناهار (نان و سالاد الویه حاضری) از سوپرمارکت از اتومبیل قرضی (متعلق به آرش صادق زاده) پیاده شدم.

همه ی رانندگی یک طرف، ۳۰۰ کیلومتر “شهداد” به “نهبندان” یک طرف. ۳۰۰ کیلومتری که به غیر از خستگی و سردرد -که با بلعیدن ۶ قرص کدئین هم علاج نشده بود- با سکوت و تاریکی و با وهم شهر خیالی لوت و ترس از نا امنی جاده ی خلوت -خیلی خلوت، به معنای واقعی خلوت-، توام شده بود.

تا بعد، که چه پیش آید…