مجتبی گهستونی

چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۸

دوستان از بنده خواسته اند که درباره ی مجتبی گهستونی، خبرنگار حوزه میراث فرهنگی خوزستان و مقیم در شهر اهواز، مطلب بنویسم و برای آزادی اش تلاش کنم. بنده با کمال میل این مهم را انجام می دهم.

قابل ذکر است که مجتبی هنوز در بازداشت (احتمالا در تهران) است و خانواده اش نگرانند. شناختی که بنده از ایشان دارم دلسوزی عمیقی است که نسبت به خاک زادگاهش دارد و به همین دلیل جسورانه در برابر تصمیمات اشتباه قلم می زند و سخن می گوید.

نمی دانم چرا این روزها به خبرنگاران حوزه میراث فرهنگی و گردشگری هم گیر داده اند. دستگیری حسن ظهوری، لیلا ملا و مجتبی گهستونی نمونه ای از این دستگیری هاست (حسن و لیلا آزاد شده اند). هیچ کدام از این دوستان گرایش خاص سیاسی ندارند و تنها برای عقیده ای که دارند در صف دوستان هم اندیش و هم رای خود قرار داشته اند.

کتیبه‌ی بیستون

چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۸

مرور مختصری بر کتیبه بیستون کردم و علاوه بر سوالاتی که در نوشته‌‌ی قبلی به آن‌ها اشاره کردم، موضوعات و سوالات دیگری نظرم را جلب کرد که در این‌جا بیان می‌کنم. همچنین ایده‌‌ای هم دارم که شاید بتوان آن‌ را اجرایی کرد.

در همان سطرهای ابتدایی کتیبه، داریوش می‌گوید:
“و داریوش شاه اعلام می‌کند: پدرم ویشتاسپ (است)، و پدر ویشتاسپ، ارشامه و پدر ارشامه، اریارمنه، و پدر اریارمنه، چیش پیش، و پدر چیش پیش هخامنش.” (سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون، ترجمه و تفسیر: فرانسواز سورینی، کلاریس هرن اشمیت، فلورنس ملبرن لابا، برگردان از فرانسه به فارسی: دکتر داریوش اکبرزاده)
از طرفی می‌گوید:
“داریوش شاه اعلام می‌کند: هشت شاه از تخمه‌ام، پیش‌ترشاهی را در اختیار داشته‌اند، من نهمین شاه هستم. ما به گونه‌ی پشت سر هم شاه هستیم…” (سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون، ترجمه و تفسیر: فرانسواز سورینی، کلاریس هرن اشمیت، فلورنس ملبرن لابا، برگردان از فرانسه به فارسی: دکتر داریوش اکبرزاده)
۱- با بررسی جملات بالا متوجه می‌شویم که داریوش خودش را نهمین شاه از سلسله‌اش می‌داند ولی با برشمردن پنج تن (با خودش شش نفر) از پدران و اجدادش به هخامنش می‌رسد.
دیگر این‌که:
۲- داریوش در کتیبه‌اش از ۲۳ دهیو (کشور) که او شاه آن‌هاست نام می‌برد.
۳- ایده‌ی بدی نیست اگر بتوانیم جغرافیای کتیبه‌ی بیستون را به صورت نقشه در اختیار گردشگران و دوستدارن تاریخ و فرهنگ قرار دهیم. منظورم این است که مکان و نام فعلی شهرها و کشورهای اشاره شده در کتیبه بیستون را مشخص کنیم و از آن یک نقشه بسازیم و در اختیار علاقمندان قرار دهیم.
۴- داریوش در کتیبه‌اش یک مرتبه شرح مفصلی از شورشگران و سرکوبی آن‌ها می‌دهد و بلافاصله بعد از اتمام این شرح، دوباره نام شورشگران و مکانی که آن‌ها شورش کردند را ذکر می‌کند. گویی چکیده‌ای از شرح ماوقع را دوباره در انتهای کتیبه ذکر می‌کند. چرا؟
۵- در کتیبه‌ی بیستون از نوع شکنجه‌ی داریوش باخبر می‌شویم؛ او از بریدن بینی و گوش و زبان و کندن گوش شورشیان و همچنین تیر (یا میخ) در مقعد فروکردن صحبت می‌کند.
۶- با خواندن کتیبه‌ی داریوش متوجه می‌شویم که حتی برخی از سربازان گارد شاهنشاهی هم بر علیه او شورش می‌کنند.
۷- کتیبه‌ی بیستون از این جهت ارزشمند است که اسامی بیشتر ماه‌ها به زبان فارسی باستان در آن ذکر شده است.
۸- سوال اساسی این است که چرا داریوش این‌همه اصرار دارد که دیگران (کسانی‌که بعد از او مفاد کتیبه‌اش را می‌خوانند) باور کنند که او توانسته در مدت ۱ سال، ۱۹ نبرد انجام دهد و ۹ شاه را اسیر کند. آیا واقعا این کار انجام شده؟ از مفاد کتیبه این‌طور استنباط می‌شود که حتی گارد شاهنشاهی هم شورش کرده، حال داریوش با چه امکانات و سپاهیانی در یک سال ۱۹ نبرد می‌کند و در همه هم پیروز می‌شود و ۹ شاه را در یک جغرافیای وسیع (ماد، بابل، ایلام، ارمنستان،…) به بند می‌کشد؟ شاید اتفاق افتاده باشد، اما باور کردنش آسان نیست. تازه در این یکسال پر از جنگ، وقت دارد که اسیران را شکنجه کند و دار بزند و معابد را هم بازسازی کند و …
۹- در کتیبه‌ی بیستون از یک اخلاق ایرانیان (منظورم اخلاق مدیران و رهبران و شاهان است) که تا به امروز هم دیده می‌شود، باخبر می‌شویم:
 ”…در هیچ کدام از شاهان پیشین، که تا دیر زمان بودند، کرده‌ای به اندازه‌ی آنچه که من با اراده‌ی اورمزد در یک سال کردم، نیست.” (سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون، ترجمه و تفسیر: فرانسواز سورینی، کلاریس هرن اشمیت، فلورنس ملبرن لابا، برگردان از فرانسه به فارسی: دکتر داریوش اکبرزاده)
۱۰- داریوش در کتیبه‌اش از شش مرد پارسی که در کشتن گئومات مغ او را یاری کرده بودند سخن به میان می‌آورد و نام آن‌ها را یک‌یک ذکر می‌کند. این مورد در نوع خودش جالب توجه است.

طرح چند سوال از روی بیکاری

دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۸

امشب گیر دادم به کتیبه‌ی بیستون تا ببینم چه موضوعات تازه‌ای می‌توان از آن برداشت کرد. راستش برای نوشتن و گفتن حرف‌های زیادی دارم که بعدا می‌نویسم، اما چند سوال اساسی برایم پیش آمد که در این‌جا مطرح می‌کنم تا ببینم آیا کسی جوابشان را می‌داند؟

قبل از هر چیز به تصویر زیر نگاهی بیندازید:

 

 فکر می‌کنم کاملا واضح باشد که ۱۳ نفر در این تصویر نقش شده‌اند: داریوش با دو نفر پشت‌سرش در مقابل ۹ نفر دیگر و ۱ نفر هم که در زیر پای داریوش قرار گرفته.

حالا بگذارید به کتیبه داریوش نگاهی بیندازیم:

و داریوش شاه اعلام می‌کند: “من آن‌چه با اراده‌ی اورمزد کردم، من آن را در یک‌سال انجام دادم، پس از آن‌که شاه شدم. من نوزده نبرد کردم: با اراده‌ی اورمزد، من آن‌ها را در هم شکستم و من نُه شاه را گرفتم…” (سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون، ترجمه و تفسیر: فرانسواز سورینی، کلاریس هرن اشمیت، فلورنس ملبرن لابا، برگردان از فرانسه به فارسی: دکتر داریوش اکبرزاده)

اولین سوال من این است که چرا تعداد اسیران نقش شده در تصویر (۱۰ نفر) با عددی که داریوش در کتیبه ذکر می‌کند (۹ نفر) هماهنگی ندارد؟ نفر دهم کیست که نامش در کتیبه نیست؟

آیا نفر دهم بعدا به نقش اضافه شده؟ اگر جواب مثبت است، چرا؟ باز هم اگر جواب مثبت است کدام یک از نقوش بعدا اضاقه شده (اولین اسیر ایستاده یا آخرین اسیر ایستاده) و نامش چیست؟

سوال دیگر این‌که چرا قد و قواره‌ی همه‌ی اسیران یک‌اندازه است (۱۲۶ سانتی‌متر) و آخرین نفر قدش بلندتر از بقیه است (با کلاهش ۱۷۸ سانتی‌متر)؟ چرا اصلا این یکی کلاه به سر دارد؟ چرا یکی از اسیران در زیر پا نقش شده و مابقی ایستاده‌اند؟ آن که در زیر پای داریوش افتاده کدام شورشگر است؟

در جلوی داریوش ۹ اسیر هستند که به گردن ۹ نفرشان طناب بسته شده و تنها نزدیکترین اسیر ایستاده به داریوش طناب بر گردن ندارد، چرا؟

سوال دیگر این‌که، آیا شما تا به حال شنیده‌اید که دو نفر با نام «بردیا» در زمان داریوش سر به شورش بردارند؟ اگر شنیده‌اید که هیچ، اما اگر نشنیده‌اید به ادامه‌ی کتیبه داریوش توجه کنید:

“یکی در نام، گئومات مغ - او به دروغ اعلام کرد من بردیا، پسر کوروش (هستم)، او پارسیان را شورشی کرد… یکی در نام Misdatta، پارسی - او به دروغ اعلام کرد من بردیا پسر کوروش (هستم) و پارسیان را شورشی کرد…” (سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون، ترجمه و تفسیر: فرانسواز سورینی، کلاریس هرن اشمیت، فلورنس ملبرن لابا، برگردان از فرانسه به فارسی: دکتر داریوش اکبرزاده)

به بخش‌های دیگری از کتیبه داریوش دقت کنید:

“و پس بود مردی، گئومات مغ نام… او به مردم به دروغ اعلام کرد من بردیا، برادر کمبوجیه هستم… آن‌گاه من با اراده‌ی اورمزد به گاه دهمین روز از ماه Bagiyadis با مردانی کم، گئومات مغ با او، مردان وفاداری که پیروانش بودند، کشتم…” (سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون، ترجمه و تفسیر: فرانسواز سورینی، کلاریس هرن اشمیت، فلورنس ملبرن لابا، برگردان از فرانسه به فارسی: دکتر داریوش اکبرزاده)

و در جای دیگر آمده است:

“و اعلام می‌کند داریوش شاه: یک مردی در نام Misdatta، ساکن شهری در نام Turrauma، در ناحیه‌ای در نام Iautias در پارس، او برای دومین بار در پارس شورید. او مردم را چنین گفت، با این گفتار: من بردیا پسر کوروش هستم…” (سنگ‌نبشته‌ی داریوش بزرگ در بیستون، ترجمه و تفسیر: فرانسواز سورینی، کلاریس هرن اشمیت، فلورنس ملبرن لابا، برگردان از فرانسه به فارسی: دکتر داریوش اکبرزاده)

مطمئنا این فرد همان فرد قبلی نیست چراکه گئومات مغ قبلا توسط داریوش کشته شده بود و از طرفی این فرد دوم برای دومین مرتبه شورش کرده است و گفته است که من بردیا هستم. آیا این فرد در مرتبه‌ی اول هم ادعا کرده بود که بردیا است؟ آیا در ظرف یک‌سال حداقل دو نفر ادعا کرده‌اند که بردیا هستند؟ اصولا در کتیبه‌ی داریوش با این موضوع مواجه هستیم که کسانی (شورشیان) خود را به جای دیگری جا زده‌اند (دو شورشی دیگر نیز خود را «نبوکدرچر» پسر «نبونید» جا زده‌اند). سوال این است که چطور چنین اتفاقی می‌افتاده و امکان‌پذیر بوده است؟ آیا به این خاطر است که مردم عادی صورت شاهان و شاهزادگان را نمی‌دیدند؟ 

باورهای نوروزی

دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۸

چهارشنبه‌ی همین هفته، ۱۹/۱۲/۱۳۸۸ از ساعت ۱۶ تا ۱۸ در «فرهنگسرای شفق»، در رابطه با «باورهای نوروزی» صحبت می‌کنم.

آدرس: خیابان سید‌جمال‌الدین اسدآبادی، خیابان ۲۱، بوستان شفق، فرهنگسرای دانشجو (شفق)، اتاق آبی

گیل‌گمش ۱۴ (بخش پایانی)

دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۸

سرنوشت محتوم و گیل‌گمش ناکام
بر اساس گفته‌ی «اوته‌نه‌پیش‌تیم» قرار شد گیل‌گمش که در جستجوی بی‌مرگی است باید بتواند هفت شبانه‌روز در برابر بی‌خوابی مقاومت کند، اما گیل‌گمش از عهده‌ی این امر برنمی‌‌آید.
“اما هم در آن دم که گیل‌گمش بر زمین قرار یافت، خواب میغ‌آسا بر او در تاخت. آن‌گاه «اوته‌نه‌پیش‌تیم» با او، با جفت خویش، گفت: یکی در این آدمی ببین که جوان است و حیات جاودانه می‌طلبد و اینک خواب، میغ‌آسا بر او در تاخته.” (گیل‌گمش، احمد شاملو)
«اوته‌نه‌پیش‌تیم» به جفتش می‌گوید که هر روز برای گیل‌گمش (که در خواب عمیقی فرو رفته) نان بپزد و بر دیوار نشانه‌ای بگذارد تا وقتی که گیل‌گمش از خواب برخاست با توجه به تعداد نان‌های خشکیده که گیل‌گمش به علت خواب بودن آن‌ها را نخورده، به او توضیح دهند که چند روز در خواب بوده است.
گیل‌گمش از خواب برمی‌خیزد و وقتی که می‌فهمد چگونه خواب او را ربوده است با «اوته‌نه‌پیش‌تیم» می‌گوید:
“چه بایدم کرد ای «اوته‌نه‌پیش‌تیم»؟ به کجا می‌بایدم رفت؟ آن به قهربرنده (منظور مرگ است) بر اندرون من دست یافته. اکنون در حجره‌ای که می‌خسبم مسکن گزیده است و به هرجا که قدم برنهم او نیز با من است.” (گیل‌گمش، احمد شاملو)
بدین‌ترتیب گیل‌گمش از آزمون مقاومت در برابر خواب شکست می‌خورد و خود درمی‌یابد که این خواب سنگین به مثابه‌ی مرگ است.
بعد از این اتفاق، «اوته‌نه‌پیش‌تیم» فرصت دیگری به گیل‌گمش می‌دهد و در حالی‌که او را برای بازگشت به شهرش (اوروک) بدرقه می‌کند، این‌چنین سخن می‌گوید.
“گیل‌گمش، تو بدین جایگاه آمده‌ای، محنت بسیار کشیده رنج فراوان برده‌ای. تو را از برای بازگشت به شهرت چه دهم؟ پس تو را رازی آشکار همی کنم و چیزی با تو می‌گویم که هیچ آدمی‌ای را بر آن آگاه نیست: گیاهی هست، ریشه‌اش به گونه‌ی خفچه‌ی پُرخار، خارش چون خارهای سوری دست می‌گزد، اما چندان که دست‌هایت بر آن برآید زندگی جاودانه تو را باشد.” (گیل‌گمش، احمد شاملو)
در سطرهای بالا چند نکته نهفته است: اول این‌که گیل‌گمش در نقش یک پهلوان – مسافر با مخاطرات بسیاری روبرو شده اکنون به آخر خط رسیده است. هرچند که به هدفش دست نیافته، اما تلاشش قابل ستایش است و به همین منظور یک‌مرتبه‌ی دیگر فرصت دست‌یابی به زندگی جاوید در اختیارش قرار می‌گیرد. دیگر این‌که زندگی (و حتی مرگ که رویه‌ی دیگر زندگی است) در بسیاری از اسطوره‌ها با گیاه در ارتباط است. به طور مثال در اسطوره‌های ایرانی و اسکاندیناوی پدر و مادر نخستین از یک منبع گیاهی هستند و در اسطوره‌های دیگر از ارتباط روح نیاکان و درختان خبر داریم. حتی وجود درختان مقدس با عمر طولانی در قبرستان‌ها، و تقدیم گل به قبور درگذشتگان، ارتباط گیاه و زندگی را مشخص می‌کند. هم‌ریشه بودن واژه‌های «گیاه» و «گیهان» (کیهان و جهان) نیز از رابطه‌ی زندگی و گیاه پرده برمی‌دارد. در این داستان هم می‌بینیم که شرط به دست ‌آوردن زندگی جاوید، به دست‌ آوردن گیاه جاودانگی است.

در ادامه‌ی داستان، گیل‌گمش سنگ‌های سنگین به پاهایش می‌بندد و به اعماق دریا، جایگاه گیاه جاودانگی فرو می‌رود و آن را می‌یابد و با خود به ساحل می‌آورد. گیل‌گمش به امید این‌که هم خود و هم پهلوانان دیگر از این گیاه بخورند و جوانی و جاودانگی یابند به سوی «اوروک» حرکت می‌کند. در مسیر برای این‌که خستگی از تن برون کند در برکه‌‌ی آبی شست‌و‌شو می‌کند و در این هنگام ماری بوی گیاه را می‌شنود و آن را می‌خورد:
“ماری مگر بوی گیا شنید. خاموش بر خاک خزیده گیا ببرد و هم در جا پوست بینداخت.” (گیل‌گمش، احمد شاملو)
این‌گونه است که به جای انسان مار به مقام جاودانگی نائل می‌شود و نماد بی‌مرگی‌ او پوست‌اندازی‌اش است. لازم به ذکر است که در افسانه‌ها و اسطوره‌ها گیاهان و حیواناتی که پوست‌اندازی می‌کنند نماد زندگی جاوید و یا طولانی هستند. 
در آخر داستان می‌بینیم که گیل‌گمش افسرده و دست‌خالی به «اوروک» برمی‌گردد در حالی که همچون همه‌ی آدمیان محکوم به مرگ است.

‌پی‌نوشت: از آن‌جا که نوشتن تفسیر گیل‌گمش به خاطر سفرهای متعدد و مشغولیت‌های متنوع بنده، مدت زمان زیادی از آن‌چه که باید به درازا کشید، در نتیجه تمرکز و انسجام فکری‌ام را در این نوشتار از دست دادم، و نهایتا آن چیزی نشد که می‌خواستم. اما به هر حال تلاش و امتحانی بود برای این‌که در آینده به این سبک از نوشتار تفسیری که عاشقانه دوستش دارم، روی بیاورم. با سپاس فراوان

پیگیری

یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸

۱- در حدود چهار سال است که هر هفته و بدون وقفه، جلسات هفتگی‌امان را با حضور راهنمایان گردشگری و دیگر علاقمندان، برگزار می‌کنیم، هنوز به رضایت‌خاطر کامل نرسیده‌ام و گاهی خیلی خسته‌ام می‌کند.

۲- برای نوشتن کتاب “عدد، نماد، اسطوره” به مدت چهار سال هر مطلب یا کتابی که ربطی با این موضوع داشت را مطالعه می‌کردم، تا این‌که بالاخره این کتاب چاپ شد و فقط نیمی از رضایت خاطرم را فراهم کرد. آخرهایش خیلی خسته شده بودم.

۳- حدود ۲ سال است که تالیف کتاب “میراث جهانی ایران” را پیگیری می‌کنیم (با پرتو حسنی‌زاده)، حالا اگر هم به چاپ برسد تنها رضایت خاطر اندکی برایم دارد در حالی‌که از طولانی شدنش خسته شده‌ام.

۴- حدود ۴ ماه است که برای رای‌زنی با موزه ملی در رابطه با نوشتن “راهنمای موزه ملی ایران” ذهن خودم و چند نفر دیگر از دوستانم را درگیر کرده‌ام و هنوز در ابتدای راهم. احساس می‌کنم همه‌ی انرژی‌ام را از دست داده‌ام و دیگر نیرویی برای چگونگی انجام این کار در خودم نمی‌یابم و البته معلوم نیست اگر چاپ شود تا چه اندازه رضایت‌خاطرم را به همراه دارد.

و اما…

۰- حدود بیست سال است که یادم می‌آید برای آدم شدنم نگرانم و به فکرش هستم و تلاش می‌کنم. خسته شدم، اما حتی ۱۰ درصد هم از خودم رضایت ندارم.

روزگار امروز

یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸

روز پرماجرایی داشتم. شیرین، غنی، رضایت‌بخش.

و حالا، امشب همچون یک پسر شانزده ساله پر از خیالاتم.

نمی‌خوابم، می‌خواهم به بهانه‌ی خواب، روزم را و روزگار نه‌چندان دورم را مرور کنم.

بگذریم از شعر

شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

به فضاها می‌اندیشم… به زمین، به نسیم، به کمان رنگین،

به آدم‌ها می‌اندیشم… به رازشان، به نازشان،

به اداها می‌اندیشم… به عشوه، به کرشمه، به ادعا، به خطا،

بگذریم از شعر…

من امشب دیدم گریه‌‌‌‌ی دخترکی زیبا را که از سر حقارت یک‌راست از چشم او به حلق من رفت و فرصت باریدن نیافت.

آیا برای سونامی گردشگران نوروزی آماده‌ایم؟

شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

این‌که گردشگری در بسیاری از کشورهای دنیا و از جمله ایران، در حال رشد است موضوعی است که این‌ روزها دیگر بر کسی پوشیده نمانده. اما این‌که این رشد چگونه رشدی است، موضوعی است که باید مورد بررسی قرار گیرد. در این نوشتار، سوال اساسی این است که آیا رشد گردشگری در کشور ما بر اساس مفهوم «توسعه پایدار» است یا ما تنها به رونق گردشگری بی‌ضابطه و در نهایت اعلام آمار بسنده می‌کنیم.

چند سالی است که با تبلیغات سازمان‌های مختلف و از جمله سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، گردشگری داخلی رونق بیشتری یافته و ما شاهد سفرهای هموطنان به اقصی نقاط کشور هستیم. رونق گردشگری داخلی فواید بسیاری را دربردارد که به حق نمی‌توان از ذکر آن‌ها خودداری کرد. آشنایی هرچه بیشتر ایرانیان با فرهنگ و هنر سرزمین مادری، شناخت اقوام مختلف و احساس همدلی با یکدیگر در میان هموطنان، به وجود آمدن فرهنگ سفر و انجام به عمل ایرانگردی قبل از جهان‌گردی، رونق اقتصادی در صنعت گردشگری و امیدواری دست اندرکاران و فعالان این صنعت برای سرمایه‌گذاری، تنها بخشی از فواید گردشگری داخلی است و البته فواید بیشتری هم دارد که از ذکر آن‌ها خودداری می‌شود. اما از طرفی، سوالات و نگرانی‌های بسیاری وجود دارد که بارها از طرف دوستداران میراث فرهنگی و میراث طبیعی مطرح شده و با این‌حال گویی گوش شنوایی برای شنیدن و اندیشیدن در رابطه با این نگرانی‌ها یافت نمی‌شود.

همان‌طوری که برای اجرای یک تور، یک بنگاه مسافرتی باید مسائل مختلفی را در نظر بگیرد و یکی از آن موارد به طور مثال، تعداد اتاق‌های هتل مورد نظر در مقصد و یا تعداد صندلی‌های اتوبوس است و بر اساس آن تعداد مسافران را برای مقصد تعیین می‌کند، آیا در حالت کلی‌تر، سازمان‌ها و نهادهای متولی سفر در کشور نباید به ظرفیت شهرها و ساحل‌ها و جنگل‌ها و سایت‌های باستانی توجه کنند و بر اساس آن گردشگری داخلی را ترویج کنند و برای این‌که عملکرد رضایت‌بخش خود را به گوش رسانه‌ها برسانند، تنها به به ارائه آمارها بسنده نکنند.
 
چرا ما همیشه رونق گردشگری را بر اساس تعداد گردشگران محاسبه می‌کنیم و هرگز از زیان‌های مادی و معنوی کسانی که از محصول سفر استفاده می‌کنند و یا کسانی که محصول را عرضه می‌دارند، صحبتی به میان نمی‌آوریم؟

کافی است به تخریب‌های روانی و مادی و معنوی حاصل از سفر در مقاصد گردشگری در زمانی که تعطیلات چند روزه‌ای را در کشور شاهد هستیم، مورد بررسی قرار دهیم تا متوجه شویم که تعدا حضور گردشگران در مقصد چگونه در دراز مدت باعث افت این صنعت (یا فعالیت) در کشور ما می‌شود و چگونه قبل از این که از فواید گردشگری بهره ببریم شاهد افول و صدمات ناشی از آن خواهیم بود.

در تعطیلات بهمن‌ماه نگارنده در شهر بندرعباس و جزیره قشم حضور داشتم و دیدم که چه ترافیک غیرقابل کنترلی در بندرعباس به وجود آمده بود و چگونه گردشگران چندین ساعت از وقت خود را فقط برای به دست‌آوردن یک وعده غذایی در پشت درهای رستورانی در قشم تلف کردند و از همه بدتر برای برگشت از جزیره قشم به شهر بندرعباس، با چه صف‌های طولانی عذاب‌‌آور و چه مشکلاتی عدیده‌ای مواجه بودند. با چشم خود دیدم، شناوری که قابلیت حمل ۱۵۰ نفر را داشت بیش از ۳۰۰ نفر را سوار کرد و در حالی که هر لحظه بیم غرق شدنش می‌رفت مسافران خسته از انتظار در صف طولانی را از جزیره قشم به بندرعباس منتقل کرد. این مسافران وقتی به بندرعباس رسیدند هرگز دیگر آرزوی دیدار از قشم را نداشتند و به جای تعریف خاطره‌ای خوش، از تحمل لحظات مشقت‌بار سخن می‌گفتند.
گاهی در ایام تعطیل، هجوم بیش از حد مسافران برای بهره‌برداری از جاذبه‌ها چنان بیش از اندازه است که به واقع می‌توان از آن به عنوان سونامی یاد کرد و به همان اندازه نیز مخرب است. در مکان‌ها و شهرهای گردشگری کشور ما از محل اقامت کافی و سرویس‌های بهداشتی مناسب و وسایل حمل و نقل مورد نیاز خبری نیست تا به اتکای آن‌ها بتوانیم از گردشگری انبوهی که در روزهای تعطیل شاهدش هستیم، به طور مناسب بهره‌برداری کنیم. میراث فرهنگی و میراث طبیعی ما جان چندانی ندارند که این فشارها را در زمانی فشرده تحمل کنند و دور نیست که آن‌ها را برای همشه از دست بدهیم، کما این‌که بسیاری را نیز در سال‌های گذشته نابود کرده‌ایم.
سخن آخر این‌که، گردشگران به امید گذران روزهایی خوش به مقصدی روانه می‌شوند و نهایتا آن‌چه که با آن برخورد می‌کنند عدم نظم و شلوغی غیرقابل انتظاری است و نه تنها از این سفر به آرامشی نمی‌رسند بلکه سرخورده به مبدا برمی‌گردند.
ما برای گردشگری انبوه در روزهای تعطیل چند روزه آماده نیستیم، لطفا این موضوع را مد نظر قرار دهید.

آرش نورآقایی

کتابخانه یا حرمسرا؟

چهارشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۸

سال‌های سال است که در هر دو حالتِ حال خوب یا حال بد، به کتاب‌فروشی می‌روم و کتاب می‌خرم. کتاب خریدن برای من یکی از هیجان‌انگیزترین کارهایی است که همیشه دوست دارم انجام دهم.

امروز هم به چند کتابفروشی رفتم و کتاب خریدم، اما انگیزه‌‌ام به حال خوب یا حال بد مربوط نمی‌شد. در سفر قبلی، یکی از کتاب‌هایی که در حال خواندنش بودم را گم کردم، این موضوع و مفقود شدن چند کتاب دیگر از کتابخانه‌ام باعث شد که امروز به کتابفروشی‌های مشخصی برای خرید آن‌ کتاب‌ها بروم. البته در انتها وقتی که خرید کتاب‌ها را تمام کردم، متوجه شدم که کتاب‌های جدید دیگری را نیز با خودم همراه کرده‌ام.

و اما آن‌چه که باعث شد تا این «روزنوشت»‌ی را که پیش‌ رو دارید بنویسم، روحیه‌ی خاص خرید و خواندن کتاب است که این‌روزها در خودم سراغ می‌گیرم.

من قبلا (‌در حدود ۱۲ تا ۱۵ سال پیش) هر وقت خواندن کتابی را تمام می‌کردم، آن را در همان جایی که کتاب به پایان رسیده بود، ترک می‌کردم. بارها اتفاق افتاده است که کتابی را در هواپیما تمام کرده‌ام و در زمان پیاده شدن بر روی صندلی‌ای که بر رویش نشسته بودم، گذاشته‌ام و رفته‌ام. در هتل، در پارک، در منزل فامیل و …، بارها این عادت را اجرا کرده‌ام و کتابی را گاه با یک نوشته‌‌ی کوتاه برای نفر بعدی که این کتاب را پیدا خواهد کرد، عمدا گم‌کرده‌ام. این کار را از «گابریل گارسیا ماکز» یاد گرفته بودم. اما از وقتی که به کارهای تحقیقی علاقمند شده‌ام این عادت را کنار گذاشته‌ام و کتاب‌هایم را در کتابخانه‌ام نگهداری می‌کنم تا دوباره و چندباره به آن‌ها رجوع کنم. جالب این است که دیگر حتی علاقه‌ای به رفتن به کتابخانه‌های عمومی ندارم و هر کتابی را که لازم دارم به هر نحوی که شده تهیه‌ می‌کنم و در کتابخانه‌ام نگهداری می‌‌کنم.

گویی کتابخانه‌ام حکم حرمسرا را برایم دارد که در آن معشوق‌های بسیاری دارم. کتاب‌هایی که در حال خواندنشان هستم یا در کیف‌ دستی‌ام حضور دارند و هر روز با من هم‌سفرند و یا این‌که در خانه و در فاصله‌ی نیم‌متری‌ام قرار دارند تا به محض این‌که دستم را دراز کردم همچون معشوقی آماده در اختیارم باشند. هر از چندگاهی سراغ کتاب‌هایی که قبلا خوانده‌ام می‌روم، نوازششان می‌کنم، صفحاتی از آن‌ها را ورق می‌زنم، می‌خوانم و دوباره در جایشان قرار می‌دهم. با این‌کار از حضور آن‌ها در کتابخانه‌ام مطمئن می‌شوم. وقتی کتابی را نمی‌یابم، اعصابم خرد می‌شود و برای پیداکردنش تقلا می‌کنم و اگر نیافتمش دوباره همان عنوان کتاب را می‌خرم.
گویی نمی‌خواهم هیچ معشوقی از حرمسرایم کم شود. گاهی نیز می‌شود که از یک کتاب دو جلد می‌خرم و با برای دومین مرتبه می‌خرمش. نوازش جلد این کتاب‌ها در آن زمان، همتای چشیدن شربتی از لب لعل است که خود می‌دانید.

امروز دیگر نه تنها با روح کتاب (محتوا، عنوان، نویسنده) ارتباط برقرار می‌کنم بلکه با جسم کتاب (رنگ، اندازه، طرح، فونت) هم گونه‌‌ای از عشقبازی را تجربه می‌کنم.

علاوه بر موضوعاتی که گفتم، باید از یک تغییر عادت دیگر هم در زمینه‌ی کتاب خریدن و کتاب خواندن صحبت کنم. قبلا فقط در یک‌زمان یک کتاب را می‌خواندم و نسبت تعداد کتاب‌های خوانده‌شده‌ای که در کتابخانه‌ام داشتم به تعداد کتاب‌های خوانده‌نشده، ۱۰۰ به ۱ بود. اما حالا در یک‌زمان در حال خواندن حدود ۲۰ کتاب با هم هستم و گاهی در یک روز بخش‌های مختلفی از ۵ کتاب را مرور می‌کنم و از طرفی نسبت تعدا کتاب‌های خوانده شده به نخوانده، ۱۰۰ به ۳۰ شده (یعنی به ازای هر ۱۰۰ کتابی که خوانده‌ام ۳۰ کتاب نخوانده در کتابخانه‌ام دارم).

اکنون این سوال یا چالش برایم مطرح شده که “چرا این‌گونه‌ام یا این‌گونه شده‌ام؟” جواب این سوال شاید تفسیرهای مثبت یا منفی را به همراه داشته باشد.
آیا من دچار گونه‌ای از حرص تملک شده‌ام؟ آیا دیگر در زمینه‌ای که علاقمند به خواندن هستم، موضوع جدید از زاویه‌ای نو نمی‌یابم؟ آیا در محتوای کتاب‌‌ها، گمشده‌ام را پیدا نمی‌کنم؟ یا آیا من نیروی تجرد را در عشقبازی‌های سر به هوا با کتاب‌های بکر و بیوه تحلیل می‌برم و یا تعدیل و کنترل می‌کنم؟ آیا من جایگاه عشق را با هوسرانی عوض کرده‌ام؟ آیا من اندیشه‌های وامانده در کتاب‌ها را در زمره‌ی اعضای منفعل حرمسرایی می‌بینم که باید فتحشان کنم؟ و آیا همه‌ی این‌ها روایت‌های متفاوتی از یک انگیزه و یک هدفند؟