آرش نورآقایی | سایت شخصی

جلسه ۵ مرداد

یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۴

خوشحالم به اطلاع دوستان عزیز، همکاران محترم و خوانندگان گرامی این سایت برسانم که:

در آخرین جلسه مربوط به “پروژه باغ ایرانی حقوق بشر” که در معاونت گردشگری سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری با حضور مدیران و مسوولین استانی (فارس) و کشوری در تاریخ ۵ مرداد برگزار شد، کلیات طرح (به عنوان ایده برتر) مورد پذیرش واقع شد و قول‌هایی برای همکاری داده شد.

بخشی از گزارش این جلسه را در آدرس http://taninepasargad.ir/mobile/show/4191 مطالعه بفرمایید.

Vernon et Giverny

پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۴

این گزارش به زودی تکمیل خواهد شد:

ادامه مطلب …

پاریس بیشتر

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴

تا کنون مطالب زیادی در رابطه با پاریس نوشته‌ام. همچنین قبلا از ۴ قبرستان پاریس گزارش تهیه کرده‌ام. امروز شما را دعوت می‌کنم به یک گزارش تازه از پاریس و چند عکس از یک قبرستان:

انعکاس یک ساختمان در ساختمان دیگر، منطقه La defense

اتومبیل رنو برقی که از جلو شارژ می‌شود.

اگر با خظ ۶ یا ۹ مترو خودتان را به ایستگاه Trocadero برسانید، ضمن اینکه بهترین منظر را به برج ایفل خواهید دید، دسترسی پیدا خواهید کرد به قبرستان De Passy که نقشه‌اش را در تصویر می‌بینید.

اینجا هم اسامی افراد معروفی که در این قبرستان آرمیده‌اند نوشته شده. البته بسیاری از آنان برای ما ناآشنا هستند.

این قبر متعلق است به “ادوارد مانه”، نقاش فرانسوی قرن نوزدهمی اهل پاریس

نام “ادوارد مانه” بر روی ستون دیده می‌شود.

این هم مجسمه “ادوارد مانه” که بر سر مزارش نصب شده.

این سنگ مزار هم مربوط است به “فریده دیبا” و “لیلا پهلوی”

بدون شرح

بدون شرح

بدون شرح

به دنیال این تصویر و این متن، به ایستگاه Gare De Lyon رفتم. قصد داشتم از خانه‌های رنگی که در این خیابان وجود دارند، عکس بگیرم.

اسم خیابان را در تصویر می‌بینید.

و این هم نمایی از خیابان مذکور. راستش آن‌چنان نبود که در عکس نمایش داده شده بود.

همان

همان

دنیای جذابی است این‌جا

سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴

۱- پادزهر: از “ایرانی باستان” pāti-ĵaөra ریشه گرفته. pāti پیشوند است و ĵaөra از gan به معنای “زدن” و “کشتن” آمده است. این واژه به زبان‌ عربی (فادزهر، بازهر) و از آن‌جا به زبان‌های اسپانیایی bezaar، پرتغالی bezoar، ایتالیایی bezzoar، هلندی bezoar، فرانسوی bezoar، انگلیسی bezoar، آلمانی bezoar و روسی bezoar رفته است.

این رو هم ببینید:

(.bezoar (n

late 15c., ultimately from Arabic bazahr, from Persian pad-zahr “counter-poison,” from pad “protecting, guardian, master” (from Iranian *patar-, source also of Avestan patar-, from PIE *pa-tor-, from root *pa- “to protect, feed;” see food) + zahr “poison” (from Old Iranian *jathra, from PIE *gwhn-tro-, from root *gwhen- “to strike, kill;”

2- یکی از معانی “پارس” pārs: نام جانوری است شکاری کوچک‌تر از پلنگ و او را “یوز” هم می‌گویند (برهان قاطع)، اسم فارسی “فهد” است. {و این فهد به محله “فهادان” یزد، یعنی محلی که در آن‌جا یوز نگهداری می‌شد مربوط است}

۳- واژه “پارسا” به معنای “پرهیزگار”، “پاکدامن” و “زاهد” احتمالا مربوط است به “پارسی” و مشتق از “پارس” و سرزمین “پارس” است.

۴- واژه “پاره” به معنای “قطعه”، “تکه” و جزو” با واژه part در انگلیسی از یک ریشه هستند.

۵- واژه “پاک در  فارسی و واژه pure در انگلیسی ریشه مشترک دارند.

۶- بد نیست بدانید که لغات “پاپوش” و “پای‌جامه”، اولی از طریق ترکی (عثمانی) و دومی از طریق هندی به زبان‌های اروپایی راه یافته.

“پاپوش” به papuš در ترکی تبدیل شده و بعد در فرانسوی babouche، ایتالیایی babbuccia، اسپانیایی babucha، رومانیایی papuc، آلمانی babusche، صربی papuša، لهستانی babusza و روسی babŭša رخنه کرده.

“پای‌جامه” در هندی به pāē-jāma تبدیل شده و بعد به زبان‌های اروپایی راه یافته.

این را هم ببینید:

pajamas (n.)

1800, pai jamahs “loose trousers tied at the waist,” worn by Muslims in India and adopted by Europeans there, especially for nightwear, from Hindi pajama, probably from Persian paejamah

7- واژه “پاییز” ممکن است از pati+zaya ریشه گرفته باشد. pati به عنوان پیشوند و zaya به معنی زمستان.

همچنین ممکن است “پاییز” از pati + daiza نشات گرفته باشد که daiza به معنی “کپه”، “خرمن” و “محصول” است. به این ترتیب”پاییز” به معنی “زمان گردآوری محصول” معنی می‌دهد.

۸- واژه “پدرام” بسیار جالب است. از ایرانی باستان pati-raman آمده که هم می‌تواند “صاحب آرامش” و یا به صورت ضمنی به معنای “آراسته”، “نیکو”، “خوش” و “خرم” باشد و هم به معنی “ضد آرامش”.

در واقع “پدرام” می‌تواند دو معنی کاملا متضاد داشته باشد.

۹- “گردو” در زبان سانسکریت می‌شود pārasī که از کلمه‌ی pārasīka به معنای “پارسی” اخذ شده. در زبان یونانی و چینی هم “گردو چنین است. بنابراین شاید بتوان به این نتیجه رسید که کشت “گردو” در ایران بسیار قدمت دارد و شاید به همین خاطر است که تیر آرش بر درخت “گردکان” (گردو) می‌نشیند. همچنین “هلو” میوه‌ای است که به لاتینی می‌شود persicus که مشتق است از persa به معنای “پارسی”

۱۰- به نظر واژه “پرستو” که در فارسی میانه paristōg بوده با “پرستیدن” در ارتباط باشد. شاید دلیلش این است که این پرنده بیشتر در سقف مساجد و خانه‌ها آشیانه می‌سازد. به این پرنده “ابابیل” و “حاجی حاجی” هم گفته‌اند.

۱۱- موضوع جذاب دیگری که با آن برخورد کردم واژه “پروار” است به معنی “محلی که جانوارن را در آن نگه می‌دارند تا فربه شوند.” پروار از parwār فارسی میانه به معنی “قلعه”، “ارگ”، جای محصور”، “حصار”، “پیرامون” و “اطراف” آمده است. جالب این است که این معنای آخر، همان معانی تقریبی “باغ” هستند. “باغ” هم ارتباط با پیرامون و حصار و جای محصور شده دارد.

parwār خود از pari-vārana ایرانی باستان و از ریشه var به معنی “در برگرفتن”، “پوشاندن” و “احاطه کردن” است. باز هم جالب است که var (ور) خودش به معنی باغ یا ارگ-باغ (باغ - شهر) است. مثلا ما “ور جمکرد” را داریم که به معنای باغی است که جمشید ساخت.

۱۲- یک معنی “پروانه”، “پیشرو لشکر”، “رهبر”، “راهنما” و “راهبر” است. فکر کنم این یکی برای راهنمایان گردشگری خیلی جالب توجه باشد.

۱۳- ریشه اصلی کلمه “پزشک”، به معنی “سخن گفتن است که بیانگر درمان از طریق “دعا” و “ورد” در دوران باستان است.

۱۴- اینکه اسم “پژمان” را انتخاب کنیم شاید خیلی شایسته نباشد، چون “پژمان” به معنی “افسرده”، ” بی رونق”، “غمناک” و “اندوهگین” است. ظاهرا صورت مخفف “پشیمان” هم هست.

۱۵- حدس زده می‌شود واژه “پسته” با “پستان” (به خاطر شباهتش با نوک پستان) در ارتباط است.

۱۶- شاید “پشه” از ایرانی باستان paxšaka مشتق شده باشد به معنی “بخش”، “ذره” و”خرده”

۱۷- “پشیمان” از paš-ē (به معنی بعد، پس، سپس) و mān از ایرانی باستان māna به معنی “سنجش”و “اندازه” تشکیل شده. بنابراین روی هم به معنی “آن‌که سپس می‌سنجد / اندازه می‌گیرد” است.

۱۸- واژه “پند” در فارسی میانه به معنی “راه”، “مسیر”، “طریق”، “پند” و “اندرز” است. path در انگلیسی به معنای “راه” با واژه “پند” در ارتباط است.

۱۹- ما به زبان بچه‌ها به گربه می‌گوییم “پیشی”. این واژه شاید مشتق از pīš به معنی ضمنی (پیش بیا) باشد. و شاید از “پوشَک” اخذ شده باشد که دز زبان بین‌النهرینی به گربه گفته می‌شده.

۲۰ - واژه “پهلوان” در فارسی به زبان‌های عربی و عثمانی راه یافته و از زبان عثمانی به برخی از زبان‌های اروپایی. برخی می‌گویند “بهلول” (مرد خنده رو، مهتر قوم) هم از “پهلوان” اخذ شده. در زبان بلغاری و صربی به “کشتی‌گیر” و “پهلوان” گفته می‌شود: pehliwan ولی در زبان رومانیایی pehlivan به معنی “حقه‌باز” و “شیاد” است.

۲۱- به بعضی از افراد “ضعیف” و “ناتوان” و “از کار افتاده” میگوییم “پیزوری”. “پیزوری” از “پیزور” اخذ شده که این معنی را می‌دهد: رستنی سست و بی‌دوام، رستنی بسیار باریک و ناتوان که بادزن از آن سازند.

Made In china

یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴

برای فهم درست و شناخت عالی، در هر سفر و به هر مقصد، از منطقه و ساختارهای Made In china عبور کنید.

منظورم این است برای درک عمیق مکانی که به آن سفر می‌کنید از منظقه رنگارنگ و گردشگر گول‌زن “زلم زیمبو” عبور کنید. حتی به عکس و سلفی گرفتن‌های پی در پی برآمده از خودشیفتگی محض دل نبندید. قول می‌دهم پس این پرده‌های فریبنده بی‌هویت، روشنایی فرهنگ مقصدی که در آن هستید هویدا شود.

پی‌نوشت: Made In china عبارتی است که من از آن برای بخش سطحی و غیر اصیل فضاهای گردشگری استفاده می‌کنم و لزوما به وسایل ساخت چین نمی‌پردازد، بلکه در کل از سلیقه فرودست سخن می‌گوید.

زنده باد ستوده

جمعه ۲ مرداد ۱۳۹۴

روز شنبه (۲۷ تیر ۹۴) چند تن از اعضای کانون انجمن‌های صنفی راهنمایان گردشگری سراسر کشور برای برگزاری مراسم سالگرد تولد ۱۰۳ سالگی استاد دکتر “منوچهر ستوده”، به دیدارشان شتافتند.

شما را دعوت می‌کنم تا گزارش این مراسم را با قلم “لیلی حکیم” (عضو انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران) بخوانید.

…………………………………………………..

ررررر… صدای گاه و بی‌گاه سرعت گیرهای اتوبان که خواب را از سر می‌پراند، زوزه‌ی بادی که خودش را با فشار از پنجره‌ی ماشین به داخل پرت می‌کند، گاهی بالا و پایین شدن روی دست اندازهای ناهموار راه، رقص سیم‌های دکل‌های اطراف جاده و … هیچ کدام نه می‌تواند جلوی چراغ زدن‌های ماشین شاسی بلند پشتی را برای سبقت بگیرد و نه مانع بوق‌های ممتد اتوبوس vip لاین کناری باشد که قلدرانه می‌خواهد راه را از ماشین‌های جلوترش بگیرد …

ساعت ۵:۰۰ بامداد است همه با سرعت هر چه تمام تر در تلاشند برای فتح جاده و البته ناگزیر از دویدن پا به پای آن، خدا می‌داند به کدام مقصد، شاید آن‌ها را هم عشقی به سمت خودش فرا می‌خواند…

به عشق دیدن مردی آمده‌ایم که ساکن پلاک ۴۶ است. مردی که می‌گوید: مثل سابق قلم از دستش نیفتاده، چشمش با خطوط چاپی کتاب روشن می‌شود و تا این ساعت که از عمرش می‌گذرد، از خلق بریده و به خالق پرداخته و امیدوار است باقی ایام عمرش هم به همین طریق بگذرد.

به قول “تولستوی” وجود مرگ انسان را ناچار می‌کند که یا به اراده‌ی خودش دست از زندگی بشوید یا زندگی‌اش را چنان تغییر دهد که معنایی بزرگ یابد، معنایی که مرگ نتواند آن را بگیرد و این نتیجه‌ی نوعی آگاهی است، چیزی که حفظ و ادامه دادنش از سخت‌ترین کارهای دنیاست. تمام راه به این فکر می‌کنم که چقدر انگشت شمارند بزرگانی که آگاهانه زندگی کرده‌اند و به فاصله‌ی میان زندگی و مرگشان چنان معنایی بخشیده‌اند که نه تنها به زندگی خودشان که به زندگی پژوهشی خیلی‌های دیگر جان و رنگ تازه‌ای بخشیده‌اند.

آفتاب دارد بیرون می‌زند و می‌رود که مثل هر روز تا بی‌نهایت همیشگی‌اش کش بیاید اما توده‌های ابر در کام می‌کشندش. ادامه‌ی راه را مه غلیظی پوشانده و سرمایی عجیب به سر و رویمان می‌زند، انگار نه انگار تا همین چند ساعت قبل در تب ۳۷ درجه‌ای تهران نفس می‌کشیده‌ای. صبحی آغاز شده با هوای عالی بی آفتاب اضافی؛ کمی ابرناک با بوی شرجی مخصوص شهرهای شمالی. نفس کشیدن اینجا آسان است. به سلمان شهر رسیده‌ایم و بعد از خرید کیکی که از قبل سفارش داده‌ایم، از دور برگردان خیابان رجایی وارد کوچه‌ای شده‌ایم خلوت و زیبا.

هرچه جلوتر می‌روی انگار زندگی شهری بیشتر می‌میرد و آمیخته‌ای از طراوت و سرسبزی با خانه‌های قدیمی جایش را می‌گیرد. از درب آهنی بزرگی می‌گذریم و به فضایی وارد می‌شویم که تا چشم کار می‌کند سبز است. غیر از “آقا نورالدین” پرستار، که به آهستگی مشغول آب دادن باغچه‌ها و درختان است؛ مرغ، خروس، اردک، سگ، گربه، ملخ‌های سبز رنگ و پرندگان … انگار تنها فعالان شلوغی آفرین این قلمرو آرامند.

بوی خاک مرطوب و عبور از لابلای درختان تنومندی که برگ‌های مو با غوره‌های نارس، پیچک وار از تنه شان بالا رفته از یک طرف و درخت های سبز پر از کیوی و پرتقال… از طرفی دیگر، آن قدر تو را به وجد می‌آورد که خیلی دیر متوجه سقف کهنه‌ی شیروانی و پله‌های قدیمی خانه‌ای می‌شوی که قرار است روح ۱۰۲ ساله‌ی یک بزرگ مرد ساکن در آن، برایت بشود شروع قصه‌ی مردی از نسل مردهایی که نسل شان روز به روز کم‌تر می‌شود.

این‌جا مردی از سلسه‌ی مردان سخت تکرار شدنی با همه‌ی آرامش خوابیده است. مردی که به قول خودش با سلسله جنبان سفرهایش مرحوم “ایرج افشار” عمری را میان مردم روستاها زندگی و سفر کردند و نوشتند و نوشتند اما نه با حرکت از میان جاده‌های چهار یا شش بانده که با گذر از وجب به وجب از هرجای ناشناس و فرعی.

پنجره، اتاق، دیوارها و دیوارکوب‌های این خانه هر کدام به قول “هوگو” چیزی برای گفتن دارند. حسی لطیف در این حوالی موج می‌زند. حسی که تو را پیوند می‌زند با دغدغه‌های پایان ناپذیر مردی که هنوز مشغول است به اندیشیدن و نوشتن با قلبی سرشار از عشق که سال‌هاست “خون است برای ایران”

مردی که هنوز با حسرت از خاطرات دوران مدرسه‌اش یاد می‌کند، آن‌جا که ناگهان چند نفر به کلاسشان می‌آیند و کتاب‌های تاریخ دانش آموزان که از “لهراسب” و “کیقباد” و “گرشاسب” می‌گفتند را می‌برند و جزوه‌های چاپی را جایگزینش می‌کنند که آغازش از دوران “هخامنشیان” بوده.

امروز ۲۷ تیرماه ۱۳۹۴ سالروز تولد دکتر “منوچهر ستوده” است و عده‌ای از دوستداران دکتر از شهرهای دور و نزدیک آمده‌اند که پیوند دوباره‌ی استاد با زمان را جشن بگیرند. تا باقی مهمان‌ها برسند، فرصتی می‌شود برای گفتگوی بیشتر با این مرد دوست داشتنی.

گوش‌هایش کمی سنگین شده و سخت می‌شنود اما نگران مهمان‌هاست. نوع ادبیات محترمانه‌ی گفتاری که با صدای با صلابت مردانه و خنده‌های بی‌ریا و گاهی شوخ طبعی‌های ساده دکتر پیوند می‌خورد، او را دوست داشتنی‌تر از آنی می‌کند که قبل از این تصورش کرده‌ای. انگار غایتی است در بی‌آلایشی این بزرگ مرد که پیوند خورده به ثروت و غنای ابدی جهان.

درباره‌ی کتاب “از آستارا تا استرآباد” که می‌پرسیم می‌گوید: “… درآغاز کار که رودخانه‌ی آستارا بود… این نواحی را یکی پس از دیگری با پای پیاده می‌پیمودم و به ثبت و ضبط آثار و بناهای تاریخی مشغول شدم، بررسی بخشی از آستارا، پس از یک ماه و نیم به پایان رسید، سپس به نواحی پنج گانه‌ی تالش نشین که سابق “خمسه‌ی طوالش” می‌خواندند پا گذاشتم… ده به ده و کوی به کوی رفتم و آن‌چه بنا و آثار تاریخی بود از نزدیک مطالعه و بررسی کردم… سپس بخش‌های فومن و شفت و تولم و چهار فریضه و خمام و موازی و کوچصفهان و سنگر از زیر چشمم گذشت و هر جا آجری بر آجری یا سنگی بر سنگی گذاشته بودند یادداشت کردم. از رشت به مرغزار دیلم و طرف سفیدرود آمدم و آمدم و رودبار و رحمت آباد و عمارلو را روستا به روستا گشتم و آن‌چه دیدم و شنیدم، نوشتم تا این مجموعه فراهم آمد و اکنون به پیشگاه علم و تحقیق عرضه می‌گردد… اگر روزی این کتاب راهنمایی برای هیئت‌های علمی مجهز و باستان‌شناس با تجربه شد، آن وقت است که اجر و پاداش خود را یافته‌ام.”

از سختی‌های سفرهایش حرف می‌زند. “… در این سفرها یکی پیش می‌افتاد و به دورترین نقطه راهنمایی‌ام می‌کرد. یکی مرا تعزیه خوان می‌دانست، دیگری گنج‌گیر می‌خواند، چهارمی می‌گفت که برای خرید زیرخاکی آمده است پنجمی مرا مأمور اداره اوقاف می‌دید و از کمی زائر و نذر و نیاز می‌نالید… خلاصه که “هر کسی از ظن خود شد یار من”… دو سه بار کار به گفتگو و مجادله و مخامصه کشید، به ژاندارمری پناه بردم … در سفر قلعه رودخان از بالای پلی چوبین که به عرض چهل سانتی متر و به طول سی متر بود، با سر به داخل آب افتادم و غوطه ای چند خوردم، آب در دوربین عکاسی اثر کرد و آن را از کار انداخت، دفتر بزرگ یادداشت هم روی آب می‌رفت که همراهان و راهنمایان آن را گرفتند. گرمای روزهای تابستان و نبودن آب گوارا و حمله‌ی حشرات گوناگون در شب از گرفتاری‌های جانفرسای جلگه‌ی گیلان است…”

صمیمی و ساده حرف می‌زند، آن‌قدر غرق صحبت‌های استاد بوده‌ایم که متوجه گذر چیزی حدود ۵-۴ ساعت نشده‌ایم. بقیه‌ی مهمان‌ها هم رسیده‌اند، پیراهنی به رنگ لیمویی ـرنگ مورد علاقه‌ی استاد ـ را به عنوان هدیه تقدیمش می‌کنیم و خوشحال می‌گوید: “جیره‌ی هر ساله‌ی ماست”.

مهمان‌ها از دکتر درخواست می‌کنند قبل از فوت کردن شمع تولد ۱۰۲سالگی‌اش آرزویی کند و دکتر در پاسخ می گوید: ” آرزویی اصلاً ندارم، آنچه خواستم کردم، به آنچه خواستم رسیدم، با خیال راحت و هیچ احتیاجی ندارم که در حالات خاص باشم، همه‌اش در حال اثبات بوده‌ام و احتیاج به هیچ چیز هم ندارم ”

همه ساکت شده‌اند و به فکر می‌روند. واقعا چه لحظه‌ای می‌تواند باشد لحظه‌ی بی‌آرزویی، زمانی که بدانی شجاعانه زندگی کرده‌ای و سوار بر زندگی تاخته‌ای و تسلیم نشده‌ای و روحت را در قلمروی وسیع چندین جلد کتاب اعطا کرده‌ای برای آن‌ها که می‌خواهند بدانند…

جایی می‌خواندم هر به ثمر رساندنی، بندی است به دست و پای آدم که او را مکلف می‌کند برای به ثمر بخشیدنی والاتر از قبل. بندی که استاد ستوده هنوز از باز کردنش دست نکشیده.

بعد از تفالی که دکتر به حافظ می‌زند، دیگر وقت رفتن است. حالا لحظه‌ی خداحافظی از مردی است که هر لحظه بودن کنارش تجربه و درک جدیدی است از مفاهیم کهنه با امیدواری و تلاشی ستودنی برای نوشتن که بعد از ۱۰۲سال مثال زدنی است و دردناک‌تر از آن فکر دوباره برگشتن به روزمرگی است میان آدم‌هایی که با بوق و چراغ فقط می‌دوند و می‌دوند، گاهی بدون لحظه‌ای درنگ برای کمی فکر کردن!

…………………………………………………..

حالا چند عکس تقدیم می‌شود:

منزل دکتر ستوده در سلمانشهر مازندران

حضور اعضای انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان گیلان و تهران در باغ منزل دکتر ستوده

وقتی دوستانمان به منزل استاد رسیدند، ایشان هنوز خواب بودند.

کیک روز تولد استاد

۱۰۳ ساله شدند.

در حال گرفتن فال حافظ

دوستان برای استاد توضیح دادند که راهنمای گردشگری هستند و IFTGA چیست.

علاوه بر استاد، “لیلی حکیم” (نویسنده متن بالا) در تصویر مشخص هستند.

“پرویز شجاعی پارسا” انگار هر سال باید با استاد عکس بگیرد. این مرد مهربان و خوش طینت خیلی برای معرفی دکتر تلاش کرده. من همیشه دست‌بوس او هستم.

و نهایتا عکس دسته جمعی راهنمایان گردشگری با استاد “منوچهر ستوده”

فکر کنم جای یک عکس “سلفی” خالی است.

آن پرید و این درید

چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴

نمی‌دانم سر و کله‌ی بچه گنجشک از کجا پیدایش شده بود.

به هر حال، از دیروز در گوشه‌ی بالکن خانه ما کز کرده بود. دیروز و امروز هم مادرم برایش دانه ریخت، هم مادر خودش برایش غذا آورد.

امروز من و مادرم دیدیم که گنجشک مادر به سراغ جوجه‌اش آمد و بعد از کمی جیک جیک کردن، به بچه‌اش فهماند که حالا وقتش رسیده که بپرد. جوجه در اولین تلاش دو متر پرید و رسید به سر سایبان بالکن خانه طبقه زیرین ما.

در تلاش دوم، اما انگار پایش لیز خورد و تقریبا سه متر سقوط کرد. گربه‎‌ای منتظرش بود.

یک دفعه کلی گنجشک آمدند و سر شاخه‌های درختی در نزدیکی جوجه پر زدند و سر و صدا کردند.

همان موقع زنگ در خانه‌مان به صدا در آمد. پیک موتوری برایم کتاب آورده بود. آماده شدم تا لباس بپوشم، بروم پایین و کتاب‌ها را دریافت کنم.

از آن طرف تا مادرم چادر سر کند و برای نجات جوجه اقدام کند، دندان گربه به گردن گنجشک رسیده بود.

گنجشک‌ها بدجوری شیون کردند.

مثل یک فاجعه بود.

شهرهای دوست نداشتنی

جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴

زشتی و بی‌قوارگی شهرهای ایران هر روز بیش از پیش می‌شود.

نکبت استفاده بی‌رویه از اتومبیل در همه جا و به هر بهانه هم مزید بر علت شده تا دیگر میل سفر به مکان‌هایی که روزگاری فضای آرامبخش داشتند هم از بین برود.

به این فکر می‌کنم که آیا واقعا امیدی به نجات ایران از این همه باتلاق‌های عمیق فروکِشنده و کُشنده وجود دارد؟

تا ببینیم چه خواهد شد!

چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴

۱- احتمال می‌دهم در دوران پساتحریم، با حضور سرمایه‌گذاران و گردشگران شاهد رونق گردشگری در کشورمان باشیم.

۲- اما فکر نمی‌کنم موضوع خشکسالی حتی پس از تحریم، به سمت وضعیت بهتری تغییر کند.

۳- این است که قصد دارم بعد از کنوانسیون ۲۰۱۷، از حضور در هیات مدیره “کانون انجمن‌های صنفی راهنمایان گردشگری” کناره‌گیری کنم و برای مبارزه با خشکسالی تلاش کنم. ایده نسبتا خوبی در این مورد دارم.

تحلیل ثبتی‌های میراث جهانی یونسکو

شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۴

به بهانه ثبت شوش و میمند در فهرست میراث جهانی یونسکو، در تاریخ ۱۱ ژولای ۲۰۱۵ تمامی آثار ثبت شده در فهرست میراث جهانی یونسکو را بررسی کردم و به نتایج زیر رسیدم.

- قابل ذکر است که قبلا هم یک دفعه در تاریخ ۳ ژولای ۲۰۱۴، و یک دفعه در ۱ ژوئن سال ۲۰۱۰ شبیه این بررسی را انجام داده‌ام که در پی‌نوشت، آدرس آن بررسی‌ها تقدیم می‌شود.

*** تاکنون ۱۰۳۱ میراث شامل همه آثار Cultural, Natural, In Danger, Mix  از ۱۶۳ کشور و مجموعه عضو “کنوانسیون میراث جهانی” به ثبت رسیده.

- در طول ۵ سال گذشته، ۱۵ عضو به کنوانسیون اضافه شده‌اند (به طور متوسط هر سال ۳ عضو) و همچنین ۱۴۱ اثر به ثبت رسیده (به طور متوسط هر سال ۲۸ اثر)

- بد نیست بدانید که در سال ۲۰۰۰ بیشترین آثار به فهرست یونسکو اضافه شدند. در این سال ۶۷ اثر ثبت شدند. دیگر هرگز از سال ۱۹۷۸ تاکنون این اتفاق تکرار نشده است.

*** اما از ۱۰۳۱ اثری که تاکنون ثبت شده، ۴۸ میراث در خطر، ۸۰۲ میراث فرهنگی و ۱۹۷ میراث طبیعی و ۳۲ میراث مختلط (Mix) دیده می‌شود. این بدان معنی است که:

- به طور متوسط هر عضو کنوانسیون دارای ۶ اثر است. این مورد با سال ۲۰۱۰ هیچ تفاوتی نکرده است.

- تعداد میراث فرهنگی جهانی نسبت به میراث طبیعی جهانی ۴ برابر است. این مورد هم با ۲۰۱۰ هیچ تفاوتی نکرده.

- از هر ۲۱ اثر، یکی در معرض خطر است. به طور متوسط از هر ۵ کشور، ۱ کشور میراث یا میراث‌های در خطر دارد (این مورد هم با ۵ سال پیش تفاوتی نکرده). تعداد “میراث فرهنگی در خطر” تقریبا یک و نیم برابر “میراث طبیعی در خطر” است.

*** کشورهای دارای “میراث در خطر” عبارتند از: افغانستان، بلیز، بولیوی، جمهوری آفریقای مرکزی، شیلی، ساحل عاج، کنگو، مصر، اتیوپی، گرجستان، گینه، هندوراس، اندونزی، عراق، اورشلیم، ماداگاسکار، مالی، نیجر، فلسطین، پاناما، پرو، سنگال، صربستان، جزایر سلیمان، سوریه (۶ میراث در خطر)، تانزانیا، اوگاندا، بریتانیا و ایرلند شمالی، آمریکا، ونزوئلا و یمن. این فهرست نسبت به سال قبل تفاوت چندانی نکرده و فقط کلمبیا از این فهرست حذف شده است.

- همان‌طور که مشاهده می‌کنید از کشورهای توسعه یافته فقط آمریکا و انگلیس “میراث در خطر” دارند. بقیه میراث‌های در خطر متعلق به کشورهای فقیر و جهان سوم است.

- سوریه قبلا “میراث در خطر” نداشت، اما هم اکنون به خاطر جنگ هر ۶ میراث جهانی‌اش در خطر هستند.

- در سال ۲۰۱۰ (که بررسی انجام داده بودم) “کنگو” ۵ “میراث طبیعی در خطر” داشت که هنوز هم به همان وضعیت است و هیچ روند مثبتی برای این کشور روی نداده است.

- به طور کلی از ۵ سال پیش تاکنون تعداد “میراث در خطر” روند نزولی داشته و شاهد وضعیت بهتری هستیم.

*** ایران هم اکنون دارای ۱۹ میراث جهانی است و از لحاظ تعداد ثبتی‌ها در رده ۱۱ جهان ایستاده. استرالیا، برزیل و ژاپن هم مثل ایران ۱۹ میراث جهانی ثبت کرده‌اند. ایتالیا با ۵۱، چین با ۴۸ و اسپانیا با ۴۴ اثر در رده‌های اول تا سوم قرار گرفته‌اند. همچنین کشورهای فرانسه، آلمان، مکزیک، هند، انگلستان، روسیه و آمریکا در رده‌های چهارم تا دهم قرار گرفته‌اند.

- ایران در چند سال گذشته همیشه وضعیت خود را ارتقا داده. تا سال قبل و به صورت تقریبی، ایران یک شصتم میراث جهانی را در خود جای داده بود، اما با آمار امسال یک پنجاه و چهارم میراث جهانی در ایران واقع شده‌اند.

*** امسال به غیر از ایران، کشورهای دانمارک و ترکیه نیز دو میراث جهانی در فهرست یونسکو ثبت کردند. بقیه کشورها فقط یک اثر به فهرست اضافه کردند.

*** کشورهای استرالیا با ۱۲ اثر، آمریکا با ۱۱ اثر، روسیه و چین هر کدام با ۱۰ اثر، کانادا با ۹ اثر، برزیل و هند هر کدام با ۷ اثر، و آژانتین با ۴ اثر بیشترین میراث طبیعی جهانی را ثبت کرده‌اند. مساله جالب توجه این است که دقیقا همین ۸ کشور، پهناورترین کشورهای جهان هم هستند. بنابراین همان‌طور که در گزارش سال ۲۰۱۰ هم ذکر کرده‌ام، رابطه‌ای میان وسعت کشورها با میراث طبیعی جهانی برقرار است.

پی‌نوشت: لطفا در صورت تمایل متن بررسی‌های قبلی مربوط به سال ۲۰۱۰ و ۲۰۱۴ را در آدرس‌های زیر ببینید.

http://nooraghayee.com/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86/


http://nooraghayee.com/%D9%86%D8%B8%D8%B1%D9%8A-%D8%A7%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%8A-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D9%8A%D9%88%D9%86%D8%B3%D9%83/

خاطرات دو روز من

پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴

۱- گالیور هم که باشی، یک لحظه اگر خوابت ببرد، آن‌وقت کوتوله‌ها به سر و کولت می‌ریزند و می‌بندنت به زمین. کوتوله‌ها همیشه همه جا هستند. همیشه همه جا. این یاد من باشد. یاد من باشد.

۲- به دلیلی آمده‌ام به زادگاه پدر و مادرم، به جایی که همه روزهای تعطیل نوروز و تابستان‌های بچگی را گذرانده‌ام. چنان شد که افراد بسیاری را دیدم و به مکان‌های قدیمی سر زدم، برخی را ۱۰ سال بود ندیده بودم، جاهایی را ۲۰ سال بود که پا نگذاشته بودم. دیدم و رفتم، رفتم و دیدم، و همه‌اش در یاد و دریغ غوطه خوردم.

- خیلی‌ها را دیدم با کلنگ و تبری در ذهن، در اندیشه تخریب خانه‌های قدیمی و انداختن درختان کهنسال.

- خیلی‌ها را دیدم با آجری در دست، در فکر ساخت خانه‌های زشت با رنگ‌های تند.

- گورستان‌ها نام‌آشناتر شده بودند.

- یکی که عصا به دست شده، برایم گفت: پیری یقه‌ام را گرفته. پیری یقه‌ام را بدجوری چسبیده.

- از یکی دو روایت شنیدم، روایت ۲۰ سال پیش و روایت دیروزش با هم فرق داشت. کاملا یادم هست و کاملا می‌دانم که با هم فرق داشت.

- یکی را دیدم حصار خانه‌اش بلندتر شده.

- با خودم فکر کردم در زمان کودکی من مردم “دشمن” نداشتند، از آزار جن و پری می‌نالیدند. حالا همه‌اش از همدیگر می‌نالند و جن و پری را باور ندارند. با خودم اندیشیدم، مردم این سرزمین به “دشمن” نیاز دارند. ما نمی‌توانیم “دشمن” نیافرینیم! از “دشمن” کتیبه “داریوش”، تا “لولو خورخوره” و “آقا دزده” بچگی، تا “استکبار جهانی” ما به دشمن نیاز داریم.

- دیدم کارخانه چای تعطیل شده، و فهمیدم بعد از آن قهوه‌خانه کنارش برچیده شده، و حس کردم که پس از آن پیرمردها دق کردند.

- اما در این میان، جیرجیرک‌ها چه خوب می‌خواندند، هرچند رودخانه خشک شده و قورباغه‌ها رفته‌اند.

سفر در اندیشه “آلبر کامو”

سه شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۴

آن‌چه به سفر ارزش می‌دهد ترس است. واقعیت این است، در یک لحظه خاص، زمانی که ما از کشورمان خیلی دور هستیم … توسط یک ترس مبهم احاطه می‌شویم، و میل غریزی ما را به حفاظت از عادات قدیمی سوق می‌دهد. این واضح‌ترین سود سفر است. در آن لحظه ما تب‌دار و در عین حال نفوذپذیر هستیم، بنابراین با کوچکترین تهدیدی عمق وجودمان به لرزه می‌افتد. به همین دلیل نباید بگوییم که ما برای لذت بردن سفر می‌کنیم. هیچ لذتی در سفر نیست، من از آن به عنوان یک آزمون معنوی یاد می‌کنم… لذت ما را از خودمان دور می‌کند همان‌طورکه حواس‌پرتی، به روش استفاده “پاسکال” از واژه، ما را از خدا دور می‌کند. سفر، به مثابه یک علم متعالی‌تر و مهم‌تر، ما را به خودمان بازمی‌گرداند.

آلبر کامو، ۱۹۶۳

ترجمه: آرش نورآقایی
پی‌نوشت: البته توجه داشته باشید که این سخن مربوط به ۵ دهه پیش است. شاید امروز بخش‌هایی از این گفته، خیلی هم درست نباشد.

جلسه دوم

یکشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۴

جلسه دوم مربوط به داوطلبین همکاری برای کنوانسیون، در تاریخ ۲۰ تیر از ساعت ۱۸ تا ۲۱ در مکان موسسه “ارسباران” برگزار می‌شود.

موضوعات:

- گزارش پیشرفت کارها توسط گروه‌ها

- نهایی کردن شعار کمپین

- شنیدن ایده‌های نو که توسط دوستان مطرح می‌شود.

*** لطفا حضور یا عدم حضور خود را در گروه تلگرام مربوط به کنوانسیون، اعلام بفرمایید.

پی‌نوشت: باعث خوشحالی است که جلسه اول داوطلبین کمک به برگزاری کنوانسیون ۲۰۱۷، در سایت “فدراسیون جهانی راهنمایان گردشگری” (WFTGA) منتشر شده است. با کلیک کردن بر روی آدرس زیر این خبر را بخوانید:

http://wftga.org/node/764