متن (شعر) زیر از غزل «طبیب اصفهانی» با مطلع «غمت/غمش در نهانخانۀ دل نشیند» گرتهبرداری شده است. ……………………………………………… غمت در نهانخانهٔ دل جا گرفته آتش فردا زیر خاکستر پا گرفته در سوگ آزادی چنان زار گرییم که چشمها در خیابان خون گرفته خَلَد گر به پا خاری، آسان برآریم چه سازیم به تیری که …
در آیینهٔ تردید، ایستادهایم رو به خویش، ما نه آنکه بود دیروز، نه آنکه مینماید امروز، سیمای ما درد جهان به دوش و در سینه داریم، چه نحس است اینْ ترومای ما هرچند سحر دیر آمد، اما شب از نفس افتاده در نمای ما ریشهامان زنده است، بیرون میآوردمان از اینْ کمای ما پر خواهد …
روی میز کنار پنجره، بخارش سالهاست که محو شده. آن روز باران میآمد و بوی خاک بارانخورده در هوا نرم و آهسته پرسه میزد. تو گفتی: «بریز، الان میآیم، فقط کمی صبر کن تا…» حالا یادم نیست بعد از تا چه گفتی و قرار بود فقط چه کار کوچکی را انجام بدهی و بعد بیایی.من …
از آنجا که بهرام بیضایی قصهٔ «داش آکل» صادق هدایت را جور دیگری روایت کرده و عنوانش را گذاشته، «داش آکل به گفتهٔ مرجان»، من هم برای یادبود استاد بیضایی، بیشتر در زمان عقب رفتم و متن کوتاهی نوشتم که حافظ را از زبان ایشان روایت میکند. ……………………………………………………………… صحنه تاریک است؛ نه از کمچراغی، که …
سفر، در مفهوم، بیش از آنکه جابهجایی در جغرافیا باشد، هجرتی است از هیاهوی زبان به اقلیم سکوت، و اوج بلاغت مسافر آنجاست که هرچه بیشتر میفهمد، کمتر سخن میگوید. جاده، زبان راه است؛ واژهها بر آن قدم میزنند، و البته گاه گم میشوند. اما هرچه راه طولانیتر میشود، زبان کوتاهتر میگردد و واژهها میآموزند …
همیشه به ما دیکته کرده بودند که باید به «نقطه» رسید؛ تمام مشقهایمان، تمام مسابقههایمان و تمام نقشههایمان برای آن نقطهای بود که در انتهای مسیر قرار داشت،خیال میکردیم وقتی به آنجا برسیم، زمان میایستد و خوشبختی مثل یک مدال به گردنمان آویخته میشود،اما حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم زندگی اصلاً در آن …
این خطوط، ردِّ زماناند که زبانش را هر بار به رنگی بر یک معنی میساید. این نقش رنگین رقصان، درفش کشوریست که مرزش رؤیاست و پایتختش خیال. سرخگونش، یاد قلبیست که هنوز در هیاهوی خاموشی میتپد؛ طلاییاش، شهادت نوریست که در هیچ قراری فرو نمیماند. و اینهمه، تاختن سمند روح است در میان این بوم …
در دل آدمی، یک «مارْ» «رامْ» چنبره زده؛ یک نفس، نوش دارد یک نگاه، نیش. و میدانم که میان همدمِ «گرم» و «مرگ»، فاصله فقط یک دگردیسی است. گاه از عشق، «سرد» میشویم نامش را میگذاریم، «درس» و همین «راز» را اگر نگه نداریم، به این گنه «زار» میشویم. دریا و دیار، هر دو از …
یلدا، یادآور جنگ میان یأس و یقین است، یادآور نبرد میان یورش شب با یاوران نور. یلدا، یادگار یزدان است؛ یاد زایش یاری ناپیدا که از دل تاریکی، به نرمی میروید. یلدا، یعنی یک نفس بلند زمین، که زیر یخ، هنوز زنده است و در ژرفای خاموشی خویش، رؤیای روییدن را آرام میپرورد. یلدا، یعنی …
فرودگاه مهرآباد، دیگر نه آباد است و نه مهری در آن میتوان یافت. هنگام دریافت کارت پرواز به متصدی سلام میکنم، جوابی نمیدهد، حتی نگاهم نمیکند. مأموری که قرار است بدن افراد را پس از عبور از (گیت) دروازهٔ تشخیص اشیای فلزی و ممنوعه بازرسی کند، چنان جلوی صورتت میایستد که انگار قرار است دهانت …
نوشتن، مثل راندن موتور سیکلت است! نوشتن میتواند هم هنرنمایی باشد، هم خطرناک؛ مثل وقتی که با موتور تکچرخ میزنی. نوشتن شبیه حس خنکای خوشایند بادی است در اثر حرکت موتور به صورتت میخورد؛ لذتبخش و هیجانانگیز. در عین حال وقتی میرانی، آفتاب و باران را هم باید بپذیری بدون هیچ حفاظی. پس وقتی مینویسی …
صحنهای را تصور کن که جهان در یک لحظه از همۀ حرکتش باز ایستاده است: قدمهای آدمها در نیویورک، پیچوتاب رقص سامبا در ریو دو ژانیرو، بارش تند باران در لندن خاکستری، زمزمهٔ راهب بودایی در کاتماندو، ریزش آب فوارهها در رم، شعلهٔ آتش پخت غذای خیابانی در بانکوک، چای میانهٔ راه از قوری تا …
قبلا هم باغ سنگی واقع در نزدیکی شهر سیرجان -که درویش خان اسفندیارپور، کشاورزی که از نعمت شنوایی و گفتار بیبهره بود، در اعتراض به از دست رفتن زمینهایش در جریان اصلاحات ارضی در دههٔ ۴۰ خورشیدی ساخته است- را دیده بودم.باغ سنگی عبارت است از حدود ۲۰۰ درختِ خشک که سنگهایی با سیمهایی از …